8/04/2006

حال خوب

یک-
در جریان تجربه های روزمره قرار گرفتن را دوست دارم.نه خود تجربه به صورت خام،که هیجان ها و قلیان ها ی حاصل از آن تجربه.(برای همین وبلاگ های روزمره نویس و یا آن دسته پست های وبلاگ تراپی را بسیار دوست دارم و معمولا این ها را به پست های مقاله وار ترجیح می دهم.) به واسطه یک اتفاق یا قرار گرفتن در یک موقعیت، هزار تکانه حسی را تجربه می کنیم.شادی،تعجب،اندوه،شیدایی،سرخوشی،پشیمانی و ...توقف در لحظه های هاج و واجی، وقت گذرانی با گیج و منگی ها، برایم لذت بخش و حتی لذت آفرین است. به نظرم اینجاست جایی که آفرینش اتفاق می افتد.
دو-
برای رسیدن به همان لذت، مخصوصا از نتیجه گیری اجتناب می کنم، از درس عبرت گرفتن. شاید این مکانیزم دفاعی ام باشد در برابر تربیتِ مسلط محیط فنی دانشگاه ،همان متلک معروف آنارخوس: بچه های ریاضی. (محیطی که از تو می خواهد که نتیجه گیری کنی ، از هر وضعیت آشفته ای جمع بندی قابل قبولی ارائه کنی و در مقابل این توانایی به تو پاداش می دهد.) یک مکانیزم نیمه ناخود آگاه برای حفظ تعادل روحی. برای همین هم حالت های اغراق شده -واقعی- ناشی از تاثیر الکل را دوست می دارم.شناور شدن در موقعیتی که از هرگونه دوراندیشی فاصله دارد. ... این طور، یا در رده هنرمندان قرار می گیری یا خطرناک ها یا خارجی ها! (یارو هنریه،دیوونه است،خارجیه!) قسمتی از تنفر ام از روانشناسی و روانپزشکی و علم مشاوره و ... از همین جاست.
سه-
از این لذت و تمایل حرف زدم. از لذت منگی و هاج و واجی و شیدایی (کس خلی) و شناور شدن در سرخوشی اش. از تنفرام از نتیجه گیری و فرموله کردن و نسخه پیچی هم گفتم. حالا هم تحت یک پست وبلاگیِ نیمه گزارش وار این لذت و تنفر را برای خودم جمع بندی کردم! به نظر می رسد به "بچه ریاضی" بودن مبتلا شده ام!

No comments:

Post a Comment