7/19/2006

Viol

دو روز متوالی.هر دو روز،وقتی صبح از خانه بیرون زدم،پس از چاق سلامتی با نگهبانِ لابی،اولین برخوردِ رو در رو ام،با دو مردِ جوان بود. از آن مردانِ جوانی که با نمایش آلت تناسلی، احوال روحیِ بهتری پیدا می کنند. نفر اول به بهانه پرسیدن یک آدرس پرت و پلا من را متوجه خودش کرد و نفر دوم خیلی ساده از پشت سر گفت خانوم! و نمایش کوتاه اجرا شد! هر دو بار مبهوت شدم و مستاصل. میخ کوب شدم و فقط در چشم هایشان نگاه کردم.نفر اول گفت ببخشید و دو پا داشت،دو پای دیگر قرض کرد و در رفت.نفر دوم هم بدون گفتن ببخشید به سرعت دور شد و خودش را در کوچه پس کوچه ها گم و گور کرد. ... کمترین ایده ای نداشتم که باید چه می کردم. (هنوز هم ندارم!) اول احساس کردم در حال از هم پاشیدن هستم و قربانی. قربانی شمایل بدنی ای که در انتخاب اش دخالتی نداشتم.قربانی تربیت ای که از من یک موجود منفعل ساخته و درجا نمی توانم این طور افراد را گوش مالی دهم.بعد فکر کردم،اگر من در کانتکست (موقعیت؟) دیگری تربیت شده بودم، شاید اگر از لحاظ رابطه جنسی در مضیقه قرار می گرفتم دقیقا همین نمایش را اجرا می کردم. بعد هم نتیجه گیری کردم که این یعنی خشونت و اقتدار اخلاق و نتیجه مبرهن نظام های تربیتی بیش از حد اخلاق مدار. ... حالا هم دارم به این فکر می کنم که این طور افراد را هزار بار به آن مریض های فکل-کراواتی و ادکلن زده ترجیح می دهم.

No comments:

Post a Comment