7/15/2006

کی می رسد باران ...

خسته ام.عصبانی ام.کلافه ام.ناراحت ام.بلاتکلیف ام. غمگین ام.
خسته ام از این گره های بی مورد و مزخرف و الکی ای که هر روز داره تو کارم می افته.خسته ام از هر روز صبح تا ظهر رفتن به اون دانشگاه خراب شده و تسامح و تساهل (!!!!!!!!) کردن با عمله های اداره آموزش در حالی که کمتر از دو هفته به امتحانم مونده و آمادگی کافی ندارم.
عصبانی ام از موجوداتی که توی روم لبخند می زنن اما می خوان سر به تن ام نباشه و هر بار که من رو می بینن برام دست هاشون رو باز می کنن تا بغلم کنن در حالی که اگه کسی اون دور و بر نباشه چشم هام رو در می آرن.نه که من چیزِ خاصی باشم، گشادی و وازدگی خودشونه که به اینجا رسوندتشون.از حسود هایی که فقط نتیجه کارت رو می بینن و می خوان منهدم ات کنن و جون کندنی که پشت نتیجه کارات هست رو نمی بینن.
ناراحت ام از این دَیووس هایی که دور و برم جمع کردم.از این تیریپ روشنفکرایی که در هر نشست مخت رو به فاک می دن و وقت زن گرفتن اشون می رن دنبالِ یه دخترِ خونه و یه لَله برا توله هاشون. از این تیریپ عوضی هایی که سال به سال پیداشون نیست و وقتی به پایین تنشون فشار می آد عاشقانه ترین اشعار دنیا رو برات از بَر می شن. از این تیریپ عاشقای شیدا که میدونی نیم سانت بری طرف اشون یه هو ازت دل زده میشن!
بلاتکلیف ام.انقدر وضعیت لب مرزیه که نمی تونم به هیچ طرف اش امیدوار شم.نمی دونم باید یواش یواش بارو بندیل ببندم یا باید خودمو برای ریجکت شدن و ویزا نگرفتن و یه سال دیگه تو این خراب شده موندگار شدن آماده کنم.هر دوش به یه اندازه محتمله.از این ور و اون ور هم که شکر خدا انقدر داره چوب میره لا چرخ ام که کم مونده خودم راسا اقدام به انصراف کنم!
غمگین ام.یه بغض گنده دارم،یه فریاد بزرگ. دلم می خواد انقدر گریه کنم و انقدر فریاد بکشم که حنجره ام جر وا جر شه.


قاصد روزهای ابری
داروگ
کی می رسد باران؟؟؟؟؟؟؟؟؟

No comments:

Post a Comment