7/01/2006

یک اتفاق ساده

مست تر که شدم، عمیق تر نفس کشیدم
عمیق تر
و عمیق تر تنفس عفیونی اش را
راهی سینه های سرشار از زندگی ام کردم

مست و متوهم از این عفیون
به تمنای غرق شدن رسیدم
ها ها! چه شاعرانه است خواستنِ
غرق شدن در آبی چشم ها، ها ها!

سرِ راه، آخرین باقی مانده های عفیون
به علاوه ی
خونِ لب های متورم از بوسه های کپک زده ام را
در یک توالت عمومی استفراغ کردم
انقدر استفراغ کردم تا
فهمیدم
روی ویرانه ها قدم می زدم، تا
فهمیدم
حامله هستم فرزندِ نا مشروع ام را
و چه کند، زایمان دردناکش را انتظار می کشم

جا به جای روح ام خراشیده شده از
خارش های عاشقانه سرانگشت این همه کثافت
ملالی نیست.تا یادم بماند گوشه های نا معلوم روح سلاخی شده ام

No comments:

Post a Comment