6/13/2006

نمای نزدیک به شش و نیم شماره

یک-
دیر شد.درست لحظه ای که به تونل رسیدم در واگن بسته شد.سه دقیقه،فقط سه دقیقه! (یاد sliding doors افتادم!)درست لحظه ای که از مترو خارج شدم،با فوج جمعیت برخورد کردم.درجا فهمیدم شروع به متفرق کردن جمعیت کرده اند.دیر رسیده بودم.در عرض پنج دقیقه رفقا هم پیدا شدند و به مدت یک ساعت و نیم دورتا دورِ میدانِ هفت تیر را گز کردیم.جوِ بسیار متشنج.
دو-
سلام.سلام.سلام.سلام.سلام.اِ! توام اینجایی!به به!شما هم که اومدین!...جمعیت و آمادگی شان برای تجمع قابل مقایسه با سال گذشته نبود.آمادگی نیروی انتظامی و پلیس صد و ده و لباس شخصی ها هم .قیافه های نا امید و نگران رفقا، فصل مشترک تجمع.
سه-
همشهری های از همه جا بی خبر به چهار دسته کلی قابل قسمت بودند.آنهایی که مشتاق بودند و اصل مورد اعتراض برایشان محرز و در عین حال سازمان دهی را زیر سوال می بردند که چرا اطلاع رسانی ضعیفی داشته. آنهایی که اصل مورد اعتراض را زیر سوال می بردند.وا!مگه قوانینِ ما زن ستیزه؟! آنهایی که اساسا اطلاعی از اصل مورد اعتراض نداشتند ،اما با صحبت توجیه می شدند و مشغول به فکر کردن و به یک لرزش خفیف و گذرا یا تلنگر یا تکان ناگهانی دچار می شدند. آنهایی که اطلاعی نداشتند و نمی خواستند که اطلاعی داشته باشند،زندگی اینطوری راحت تر است،نه؟! ... آگاهی،آگاهی و آگاهی ...
چهار-
خبر افراد بازداشت شده پخش شده.تعداد و بعضی اسم ها.نحوه بازداشت کردن و شیوه های برخورد!!!! با شرکت کنندگان در تجمع. برایم دور از ذهن و عجیب نیست. بار اولی هم نیست که از شنیدن این خبرها "یه جوری می شم".دقیقا یه جوری. ای بابا! این را،همینطور آن یکی و ... با خودم فکر می کنم که این بار هم جستی ملخک!
پنج-
به دقیقه هم نمی کشد که خبر دار می شوم یک نفر مثل خودم،با دامنه فعالیت در حدود و ابعاد خودم،البته کمی بیشتر از من،یک نفر که خیلی عزیز است، مستقیما از طرف وزارت اطلاعات دعوت به ضیافت بازجویی شده! در مورد جستن و ملخک کمی زود نتیجه گیری کردم! ... در حال غر غر از کاغذ بازی های اداری هستم و اینکه چرا هنوز گذرنامه ام نیامده. پدر در کمال خونسردی جواب می دهد :تجمع میری میخوای گذرنامه ات هم بیاد؟! ... وقت قورت دادن آب دهان با صدای بلند رسیده است! به سرگرمی های موجود در این سرزمین فکر می کنم و سعی می کنم دورنمایی از خودم مابین این سرگرمی ها تجسم کنم تا در صورت ماندگارانیده (بخوانید ممنوع الخروج!) شدن خیلی هم هاج و واج و وِل معطل نمانم.
شش و نیم-
از دست دادنی هایم را لیست می کنم.لیستم را دقیقا مورد مطالعه قرار می دهم و ملیون بار فکر میکنم این از دست دادنی ها واقعا چقدر از دست دادنی هستند وقتی که در حال زندگی در یک تراژدی هولناک (بخوانید کثافت مجسم)هستیم.چه خوش گفت آلبر کاموی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد ، که :در وابستگی انسان به زندگی همواره چیزی نیرومندتر از تمامی بدبختی های جهان وجود دارد. ... ما پیش از آنکه به اندیشیدن خو کنیم به زیستن عادت می کنیم.
داخل پرانتز:اندیشیدن،بخوانید درگیرِ منطق تخمی و دیکته شده، شدن.

No comments:

Post a Comment