6/12/2006

این یک نوستالژی واره نیست!

سه و پنجاه و دو دقیقه-پارسال این موقع سرِ کلاس فرانسه بودم.دل تو دلم نبود.در آنتراکت کلاس،بیست نفری را دور خودم جمع کرده و درباره تجمع بعد از ظهر برایشان داد سخن داده بودم و سعی می کردم به آمدن ترغیب شان کنم. از این بین یک عده هم سعی کردند مرا از رفتن منصرف کنند!یک نفر متقاعد شد.(یادش به خیر!الان یک جایی در لندن مشغول زندگی است!) چهار نفر هم مردد.
راس چهار بعد از ظهر،با کلی عجله عجله و تاکسی دربست گرفتن،دم در اصلی دانشگاه بودیم.یو هووو!جمع مان جمع بود!تمام فعالین حقوق زنان حضور داشتند.زیر آفتاب داغ،روی آسفالت داغ تر از آفتاب بالای سرمان نشسته بودیم و ...
پارسال این موقع،معترض بودم.به همه چیز.باید داد می زدم.تمام شعار ها را تا جایی که ظرفیت حنجره ام اجازه می داد، داد که نه،جیغ می زدم.برایم جنبه مبارزه یا کمپین نداشت.معترض بودم و می خواستم اعتراضم را بر سر تمام دنیا فریاد بزنم.بر من مسجل بود که قوانین مدنی ایران بر پایه تبعیض جنسیتی نوشته شده،اما اگر کسی در این باره با من بحثی شروع می کرد قادر به واضح و دقیق صحبت کردن نبودم. اما امسال،چرا.
پارسال مثل سگ از کتک خوردن و درگیر شدن با پلیس ضد شورش و گرفتار شدن می ترسیدم.ترسی که خیلی قوی بود و منصرف ساز!در رودربایستی خودم جلوی ترسم ایستادم و رفتم.فکر می کردم همین یک بار است دیگر!اما امسال ،نه.
پارسال،کنار همه این حرف ها،عاشق هم بودم،دانشجو هم بودم!اما امسال نه!امسال فارغ ام!هم از تحصیل،هم از عشق و هم از حواشی مزاحم این دو مورد!
چهار و پانزده دقیقه -تا دیر نشده برم ....

No comments:

Post a Comment