6/09/2006

بادبادک

دوباره کودک شده بودم
با شلوار پیش سینه دار و چتری های لَخت
یک روز طول کشید
تا همه مداد رنگی های دنیا را دور خودم جمع کنم
و یک برگ کاغذ

دوباره کودک شده بودم
می خواستم شاد ترین نقاشی دنیا را بکشم
چشم ها آبیِ آبی،رنگ دریا
می خواستم در این آبی شنا کنم
انقدر تند تند رنگ زدم که از خط بیرون زد!
قلب را قرمز خوش رنگ
رنگ مربای توت فرنگی مامان،خوش مزه و نرم!
بین مداد هایم این قرمز را پیدا نکردم
یک پاک کن برداشتم برای پاک کردن خط های زیادی
برای پاک کردن ترسها و تردیدها
انقدر محکم پاک کردم،انقدر محکم پاک کردم
که تنها کاغذم از چهار جا پاره شد!

دوباره کودک شده بودم
از پاره شدن کاغذ نقاشی ام بغض ام گرفته بود

وای!چقدر امروز کار دارم.

No comments:

Post a Comment