6/07/2006

سفر به ترکمن صحرا
برداشتِ یک-آنچه گذشت تا عمق سه سانتی متر زیرِ سطح سفر

پنج و نیم صبح و شروع جاده.الان بچه ها در اتوبوس خواب هستند.شاید هم در حال کلنجار رفتن با بی خوابی دیشب.باز هم جاده و باز هم من و باز هم خیره شدن به دوردست ها.این بار به معنی حضورِ او،کنار خودم،در حال رانندگی فکر می کنم. هجوم ذهنیات ام از ناخودآگاه به خوآگاه ،فرصتی برای یافتن معنی نمی گذارند.
هفت صبح.حتما بچه ها به مقصد رسیده اند.زود باش.تند تر برو. ...
مقصد مزرعه ای است در حومه گنبد.مزرعه پنبه.به مزرعه پنبه فکر می کنم و یاد اسکارلت و دوازده بلوط و اسب سواری و ... می افتم .دو سه روزی با سرزمینی مشابه سرزمین های بربادرفته خواهم بود. ...
دوازده ظهر،به مقصد می رسیم.مزرعه با کنگرهای وحشی که به سر شانه هایم می رسند،به استقبالمان می آید.اثری از پنبه نیست.پنبه ها برداشت شده و زمین آماده برای کاشت شالی است.تصویر مزرعه پنبه و اسکارلت اوهارا در هم می شکند.بچه ها گوش تا گوش خانه کنار مزرعه،در خواب و بیداری،مشغول در کردن خستگی راه هستند.سلام.سلام.سلام.سلام ...
گمیشان؟چیزی نداره.یه مشت دهاتی.همین.مخدوم قلی؟االان گرمه.می خواید برید سر قبرش چی کار؟!تالاب؟پشه داره به این بزرگی!ده قدم جلو نرفته تکه تکه می شید!عرضم به حضور شما که اینجا مار داره،چه مارهایی.وقتی نیش زد باید غزل خداحافظی رو بخونید.راستی پریروز سر یه خانومی مثل شما،من؟آره!سر یه خانومی مثل شما رو همین دور و بر بریدند از درخت آویزون کردن.گرگ و خرس هم فراوونه!کجا پیداشون می شه؟لازم نیس شما پیدا کنید،خودشون میان سراغتون!... دایی جان به همین گرمی از ما استقبال کردند!
دو بعد از ظهر.تماشای مسابقات هفتگی اسب سواری اسب های ترکمن .پیش درآمد برنامه دو تار ترکمنی است.پشت حصار ها می رویم و مشغول تماشای نوازندگان موسیقی محلی ترکمنی می شویم.برایم لذت بخش است.در جایگاه تماشاچی ها،قسمت بانوان ،هیجان مسابقه اسب سواری یک طرف،هیجان دیدن زنان ترکمن با آن شال های رنگارنگ طرف دیگر.
زنان ترکمن.زنان زیبای ترکمن.نگاه های خیره ام معذب شان می کند.دامن ها و پیراهن های بلند و تنگ و شال هایی که لمحه ای از زیبایی شان را به نمایش می گذارد. نگاه شان روح تبت را دارد.نگاه های عمیق،ساده و غنی.می توانم ساعت ها به این زنان زیبا خیره شوم،بدون کلامی حرف. از کنارم می گذرند.راه رفتنشان مثل یک باد ملایم است.
مینو دشت.دشتی که دشت نیست.نوعی کوهپایه.ییلاق عشایر ترکمن که در این موقع از سال اثری ازشان نیست.کوهپایه سبزِ سبز.عمیقا حوس می کنم که برهنه روی این همه سبزی غلت بزنم.
میلِ گنبد،بلند ترین بنای آجری دنیا.غروب به این بنای مخروطی می رسیم.باد ملایمی می وزد و لذت غروب برایم دو چندان.در ضلع غربی بنا چند دقیقه تنها می شوم.یک لرزش خفیف. .... شب را در مزرعه، با سمفونی قورباغه ها به سحر می رسانیم. و با واق واق سگ محافظ به استقبال روز می رویم.
یک روز زیاده از حد آفتابی و بندر ترکمن.گشت و گذار در بازار کوچک بندر با اجناس عجیب و بی ربط-چاقو،فندک،لباس زیر زنانه،روسری و شال،زیور آلات،انواع کرم و خمیر دندان،اسباب بازی و ... -خالی از تماشا نیست.چند دقیقه تنهایی کنار ساحل تا رسیدن بچه ها.او،تنهایی ام را با آمدن ناگهانی اش مغشوش می کند. ... سه چهار دقیقه قایق سواری از بندر ترکمن تا آشوراده.جزیره کوچک با ساحلی پر از گوش ماهی.رستوران شیلات چیزی برای سیر کردن شانزده شکم گرسنه ندارد.ساعت سه بعد از ظهر،گزینه ای مناسب تر از اکبر جوجه برای ناهار وجود ندارد! ...
حضور دوستان،صدای قهقهه و شادی شان و دیدن چهره های هیجان زده و در عین حال خسته،ناگهان برایم به یک ازدهام سرسام آور تبدیل می شود. کمی خلوت.لطفا یک ساعت کاری به کارم نداشته باشید.چهل و پنج دقیقه توقف در ناهار خوران،مکان و زمان مناسبی است برای گم و گور شدن.تا جایی که می توانم بالا می روم و خودم را در فرو رفتگی تنه یک درخت قدیمی پناه می دهم.از دور و بر صدای خنده دوستان و خش خش پای شان شنیده می شود.قله های آسمان را هم که فتح کنی باز هم کسی هست که به استقبال بیاید! .... بهتر شد.خیلی بهتر شد.می توانم نفس بکشم.
تنگه و آبشار کبود وال.با خستگی هر چه تمام تر بالا می کشیم.وای!اینجا فوق العاده است!هیجان پایین آمدن در تاریکی به من زندگی دوباره می دهد.به مزرعه بر می گردیم.راستی!خداحافظ عمو مهدی!...دوش گرفتن با شش بطری آب معدنی تجربه جدید و منحصر به فردی است!گربه شور! و خواب با لالایی آواز قورباغه ها.
گشت و گذار در مزرعه و اختتام سفر.
همین و تمام. ...

No comments:

Post a Comment