5/19/2006

ماندن در وضعیت اول!

مطابق اصول اولیه نظریه رفتار متقابل،وضعیت اول یعنی:"من خوب نیستم،شما خوب هستید" و این حالتی است افتضاح که شخص باید در طول زندگیش تلاش کنه تا این وضعیت رو به وضعیت آخر یعنی :من خوب هستم،شما خوب هستید،تبدیل کنه.
از عصر دیروز تا همین الان که هفتِ صبح روز جمعه است،بنده در وضعیت اول گیر کردم.الان در درون من یک کودک درمانده و بی پناه وجود داره که یک سره داره توسط یک والد سرزنش گر ،شماتت می شه.این بالغ پدرسوخته هم معلوم نیست کجا ست!تو این هیری ویری که بسیار به وجودش احتیاج هست،یک جا قایم شده و اشک های این کودک بی پناه و داد و فریاد های والدِ بی شعور درون من رو نادیده گرفته.

جشن تولدِ یک دوست بسیار عزیزه.از یک هفته قبل شوق و ذوق اش رو داری.قول می دی سه چهار ساعت قبل از مهمون ها بری پیشش،وظیفه ساقی بودن رو عهده دار شی و با هم حاضر شید.بیست دقیقه قبل از ورود اولین مهمون می رسی.دوست عزیز حاضر شده و کاری هم برای انجام دادن نمونده.اینجاست که والد شماتت کننده ظاهر می شه.ندیده می گیریش و شروع می کنی به حاضر شدن.مهمون ها رسیدن و تو هنوز اندر خم حاضر شدنی.هول هوکی آرایش می کنی،آینه درست درمون نداری،تمام رنگ و روغن های استعمال شده به لباس مشکی ات مالیده شده و انقدر به خواهر دوست عزیز اُرد دادی که برات این رو بیاره و اون رو بیاره که حالت داره از خودت به هم می خوره.والدِ عزیز یک گوشه وایساده و داره بهت چشم غره می ره.اصلا از ریخت و غیافه امشب ات خوشت نمی آد ولی سعی می کنی به روی مبارک نیاری و با لبخند به جمع دوستان بری.
پس این مشروب چی شد؟!از ظهر تا حالا هیچی نخوردی با معده خالی عرق خوری آغاز می کنی.هوم!حالا شد!کودک تخس و با مزه سرش گرمه و در حال زبون درازی به والد بد اخلاق .یار هم که در بر و الی آخر!نوبتی هم که باشه نوبت سیگاره.آخرین پک ها رو به سیگار زدن همان،سرگیجه و ضعف هم همان،چشم ها رو یک لحظه رو هم گذاشتن هم همان.به به!انگار انداختنت تو لباس شویی با دور تند!این زولبیا بود چپیده شد تو دهنم؟آب لیمو بود اون چیزی که تو حلق ام ریخته شد؟من چرا تو بالکن ام؟اوا!محتویات سطل جلوی پام حاصل شکوفایی بنده است؟چه افتضاحی!ها ها!فکر کن که برای اولین بار در زندگیت خودت رو راضی کردی با یکی بری مهمونی.موجودی تازه وارد که یک ماه هم نیست می شناسیش.در اولین حرکت تویی و یک سطل استفراغ و سرگیجه!عجب معجونی!حالت کمی اومده سر جاش،به جمع می پیوندی.حال نافرم فیزیکی یک طرف،کودک ناراحت به انضمام والد عصبانی ات که داره کودک بدبختت رو خفه می کنه هم یک طرف،نیزه ی نگاه های منتقد مهمانان هم طرف دیگه.بالغ خودت جواب گو نیست .نیاز داری یک نفر از بیرون بهت بگه که عزیزم هیچی نیست.هر موقعی ممکنه آدم اینجوری شه.اتفاقی که نیفتاده.هزار بار بقیه به این حال و روز افتادن تو مراقب شون بودی،چهار بارم تو اینجوری شی که عیب نداره.همه می تونن درک ات کنن.بعضی وقتا این لات بازیا لازمه و ... میری کنار آبجی بزرگه و سایر دوستان به امید شنیدن دو کلمه تو این مایعا.یک کلمه که نمی شنوی هیچ،این آبجی بزرگه هم که جون به جونش کنی،وقتی شرایط بر وفق مرادش نباشه از دستت هم عصبانی شده باشه،چه حالت خوب باشه،چه بد باشه،چه رو به قبله باشی باید یه سیخی بهت فرو کنه .آخه بابا جان!من خودم دارم از ناراحتیِ گند بالا اومده دق می کنم،نشستی داری می شمری این چندمین دفعه امه که اینطوری شدم!

خلاصه که بنده در وضعیت اول گیر کردم.علی الاصول باید پس از گذروندن همچون شبی الان در خواب ناز باشم.اما انقدر با خودم درگیرم که خوابم نمی بره.جالبِ ماجرا اونجاست که بار اول ام نبود که دست به خلق چنین شاهکاری زدم اما بار اولیه که اینطوری احساس بدی دارم و خودمو یک سره سرزنش می کنم.ببین کار چقدر بالا گرفته که پدر و مادر گرام به کمک شتافته اند.تا حالا هم که از هر حربه ای استفاده کردن جواب نداده!آخی!چهار صبح با صدای شر شر آب دوش گرفتن من بیدار شدن.براشون تعریف کردم چه کردم.اول اش که کلی بهم خندیدن و خودشون شروع کردن به تعریف کردن شاهکارهای مشابه دوران جوانی.بعد دیدن ای بابا این دختره حالش گرفته است.از پنج صبح تا حالا کارشون شده یک خط در میون چای نیات بهم دادن و تکرار این جمله که زندگی تجربه است!خلاصه که شلغم شوربا ایه!

No comments:

Post a Comment