4/07/2006

(سه شنبه شب)
Tack-Poom

تاک-پوم،تاک-پوم ... این صدا،صدایی است که معلم علوم راهنمایی معتقد بود صدای ضربان قلب انسان موقع خالی و پرشدن از خون است.از وقتی شروع کردم به حاضر کردن درسِ فردا،این صدا را به وضوح در گوش ام می شنوم.تاک-پوم،تاک-پوم ...فردا باید در باره شکست نور صحبت کنم.(آخرین باری که این مطلب را به دقت خواندم نه سال پیش بود!) مطابقِ توصیه ها باید جدی باشم،مسلط به کار (یا حداقل این طور وانمود کنم!)،با جذبه و باید نشان دهم که هیچ چیز بیشتر از درس برایم مهم نیست.یازده وروجک اولِ دبیرستانی،غیر قابل کنترل،پررو و پر توقع.وقتی توصیه های دوستانی که با دانش آموزان دبیرستانی سر و کار داشتند را به یاد می آورم چهار ستون بدنم می لرزد!از هر ده توصیه،هشت توصیه مربوط به جدی بودن،لبخند نزدن و رو ندادن به بچه هاست که اگر چنین کنی در کمتر از دقیقه از سر و کولت بالا خواهند کشید. ... از صدای ضربان قلبم خوابم نمی برد.تاک-پوم،تاک-پوم ... دوره دبیرستان خودم را خیلی روشن به یاد دارم.آرزو هایی که در ارتباط با یک معلم داشتم.آرزوهایی که حتی نیمه و نصفه هم در مورد یکی از دبیر ها واقعی نشد. ... خودم می توانم آن طور باشم که آن روزها دلم می خواست؟

(چهار شنبه ظهر)

خانوم اجازه؟...خانوم می شه ...؟خانوم یه لحظه می آید؟

من طبق معمول دیر رسیدم! جای مهندس نون،استاد سیمان،خالی که در بدو ورود من مستاصل بگوید:تو بازم دیر کردی؟...-ببخشید استاد!...-برو بشین! و من کمی تا حدودی خجالت زده راهی ته کلاس شوم. ... امروز با استقبال مدیر بسیار نگران مدرسه مواجه شدم.به سادگی از کنار تاخیرم گذشت و علت نگرانی اش را صریح و واضح توضیح داد:نمیدونم بچه ها شما رو به عنوان معلم جدید قبول می کنند یا نه؟بچه های شیطون و غیر قابل کنترلی هستند.میدونید که اینجا هم مدرسه غیر انتفاعیه.من نمی دونم باید الان چی بهشون بگم و چطوری براشون توضیح بدم.شما توی دفتر باشید تا من برم کلاس رو آماده کنم. ... هیجان شب گذشته چند برابر شد و به خودم بد و بیراه می گفتم که چرا برای کاهش تپش قلبم دارو نخوردم.نگران بودم و با این رفتار مدیر مسن و جا افتاده مدرسه نگرانیم بیشتر شد.یاد آن روزها افتادم.هر طور که مدرسه می خواست عمل می کرد و ما موظف بودیم که گوش به فرمان باشیم.یک بار هم که سرِ کلاس اخلاق نافرمانی کردیم (ورقه امتحانی را سفید دادیم) دمار از روزگارمان درآوردند.مثل اینکه راست است "دوره زمونه عوض شده"! توسط مدیر به بچه ها معرفی شدم.به محض ورود به کلاس و دیدن صورت های سر حال و کنجکاو بچه ها نگرانیم از بین رفت.تمام شد.انگار نه انگار که تمام شب از هیجان نخوابیدم.با وروجک هایی که نه بچه اند و نه دختر خانم های بالغ خوب کنار آمدم.در وقفه های درس سوال هایی مثل :خانوم اسم کوچیکتون چیه؟خانوم ازدواج کردید؟خانوم چند سالتونه؟خانوم دانشجواید؟خانوم خونتون کجاست؟ و ... کلاس را پر می کردند. زنگ تفریح دو تا از وروجک ها آمدند سراغم و یکی از آنها با ترس و لرز نامحسوسی گفت:خانوم یه چیزی می خواستم ازتون بپرسم!تو رو خدا فکر بدی درباره ام نکنید!(دلم هری ریخت که قرار است مورد چه سوالی واقع شوم!)خانوم؟!دماغتون رو کجا عمل کردید؟!
خودم را کنترل کردم که وسطِ راهرو مدرسه با صدای بلند نخندم.جوابش را دادم.چایی نیمه دم کشیده ای با دبیر های بازنشسته خوردم و به حرف هایشان در باره قند و فشارِ خون و کلسترول بالا یا پایینشان صبورانه گوش کردم....هی دختر!من در دفتر مدرسه بودم و داشتم با معلم ها چای می خوردم!...هر چهار شنبه،به مدت سه ساعت،در نقش دبیر ظاهر خواهم شد.یاد جولیا افتادم.معلم سرخانه در فیلم اشک ها و لبخند ها.امیدوارم جلسه بعد در جیبم قورباغه پیدا نکنم!

No comments:

Post a Comment