4/15/2006

Remedy of roads...

آتش سوزی المان تکراری خواب های من است.همیشه یک ساختمان،کمپ یا فضایی که من و تمام افرادی که می شناسم با هم در جایی حضور داریم.مهمانی،گردهم آیی و یا یک جلسه مهم.من با تک تک افراد هستم و همه را می توانم ببینم.یک لحظه متوجه می شوم این محل بزودی آتش می گیرد یا منفجر می شود.به محض اینکه به این دریافت می رسم همه این افراد غیر قابل رویت می شوند درحالیکه حضور دارند و من صدایشان را می شنوم.همه حضور دارند و فقط من متوجه خطرِ انفجار یا آتش سوزی هستم.تلاش می کنم خودم و بقیه را نجات دهم اما هیچ کس را نمی بینم و کسی متوجه من نیست. با همین اضطراب از خواب می پرم. بر خلاف خیلی از خواب ها که می دانی در خواب هستی و به همین دلیل فشار کمتری را تحمل می کنی، من در این شرایط هیچ وقت نفهمیدم در خوابم. تا دیروز.
دیروز ،بین ولشت و سیسنگان ،در ماشین خوابم برد.این بار بر خلاف معمول که در ماشین سبک می خوابم،در مدت کوتاهی خوابم خیلی عمیق شد.همین خواب سراغم آمد.به مرز اضطراب و ترس از ناتوانی در نجات دادن بقیه رسیدم،صدای یکی از بچه ها را شنیدم که می گفت "صدای آناستازیا مثل شیهه اسب می مونه.اونو خاموش کن". صدای نجات دهنده ای بود!همین طور که دچار ترس بودم شروع به آنالیز صدایی کردم که شنیدم.آناستازیا؟!آتش سوزی؟!نه!من دارم خواب می بینم.واقعیت صدای آناستازیاست!و وسط این موقعیت تشویش آور آرام شدم .بی حرکت منتظر ماندم از خواب بیدار شوم.چیزی نگذشت که سحر گفت"هیوا نمی خوای بری دست شویی؟!اینجا دست شویی داره!"خوشحال شدم و یادم رفت دست شویی دارم!من بیدار شده بودم و از ترس و احساس ناتوانی برای نجات افرادی که دوست دارم خبری نبود.
جاده برایم جنبه تِراپی و درمان داشته و دارد (یکی از علت هایی که سفر های زمینی را دوست دارم ).همیشه وقتی در جاده ام فکرها می آیند و می روند (برای همین سکوت و خیره شدن به بیرون را به هر کاری ترجیح می دهم) و اثری از خودشان باقی نمی گذارند.این بار علاوه بر خیلی فکرهای اضافه و اغلب ناراحت کننده ،یکی از ترس هایم را نیز به جاده سپردم. ...

No comments:

Post a Comment