4/03/2006

Ceci n’est pas un recits de voyage!
(این یک سفرنامه نیست!)

اگر ده شب،سوار بر قطار،از تهران، به سمت اهواز حرکت کنید،حوالیِ شش صبح فردا به دشت لرستان می رسید و هم زمان با روشن شدن هوا با مناظر بی نظیر و مدهوش کننده ای مواجه خواهید شد.پنج ساعت به همین منوال سپری خواهد شد تا به جلگه خوزستان برسید و دو ساعت در جلگه خوزستان تا شهر اهواز.دشت های جلگه ای خوزستان درست همان بویی را داشت که در تصوراتم بود.مرطوب بدون اثری از بوی شالیزار.این بو آنچنان ناگهانی به شامه ام حمله کرد که در آن لحظه هر چه در ذهن داشتم (مشغول نوشتن بودم) در کسری از ثانیه پر کشید و رفت!اهواز ازدحام تحمل ناپذیری داشت...ورود به شوشتر با بارش باران و رگبار های پریودیک همراه بود.شوشتر برای من مترادف شد با شهرِ آب و پرستو ها.(بعد از گذراندن نه روزِ ملال انگیز و پر از آفتاب در تهران هوای ابری و باران و رگبار برایم نعمت بود)...دیدن ملتی که دسته دسته از صبح تا غروب برای پیک نیک به سمت زیگورات چغازنبیل سرازیر بودند و تا نه شب، دلِ کنده شدن از این معبدِ نیمه خارج شده از دلِ تاریخ را نداشتند،خالی از تعجب نبود.زیگورات از بازدید کنندگان (پیک نیک کنندگان) خالی شد و ما ماندیم و دشت و سکوتی که با آواز قورباغه ها و جیرجیرک ها سکوت نبود.شاید روح ِ زیگورات درآن جغد سفید که بر بالاترین نقطه معبد لانه داشت تجسم یافته بود.یازدهِ شب بود که در گوشه ای از ضلع غربی معبد نشستم،نمی دانم چند دقیقه،اما دقایقی بود که جز بودن در آن وضعیت هیچ چیزِ دیگری نمی خواستم.دقیقا هیچ چیز.خالی بودم.خالیِ خالی و این درست همان چیزی بود که مدت ها در جستجویش بودم.من،فرسنگ ها و فرسنگ ها دور از همه چیز.تکرار می کنم همه چیز.من،تنها، در مکان و در زمانی که هیچ چیز جز آن نمی خواستم. ... موزه ی هفت تپه و دیدن توضیحات مربوط به پروژه ی حفاری و مرمت، یک غلغلک اساسی بود برای ادامه تحصیل در رشته مرمت آثار باستانی. ... آپادانای شوش ارزش دیدن داشت.چیز زیادی از آن باقی نمانده بود اما همان باقی مانده ها خالی از هیجان نبود و من باز هم قیلی ویلی رفتن ناشی از بودن در محوطه ای با قدمت چندین هزار ساله را تجربه کردم. ... ایذه، برای من از دو بخش داخلی و خارجی تشکیل شده.بخش داخلی یعنی مسافر خانه لوکس و اتاق دو نفره ای که پنج نفر-بدون سوال جواب شدن درباره نسبتی که آقایان و بانوان با هم دارند- در آن سکنی یافتند (چپیدند!) و در نتیجه چه دست و پاهایی که هنگام خواب در سرها و شکم ها و پهلو ها فرو نرفت!اتاقی مجلل با حمام و بدون دست شویی!(دست شویی در راهرو و قابل استفاده برای عموم بود!)و صد البته آتش سوزی با سوختِ تی شرت بنده که صبح روز دوم اقامت در هتل آنزان اتفاق افتاد. اما ایذه خارجی که شاید بهترین توصیف برایش همان بهشت گم شده باشد.این همه نگار کن و کتیبه سالم در یک جا؟!باور کردنش مشکل است اما آنجا کتیبه ها و نگار کن هایی از زمان ایلامی ها وجود داشت.ایذه خارجی فقط مکان ای باستانی نبود،طبیعت ایذه هوش از سرم برد.برایم قابل درک است که چرا و چطور دکتر مهر کیا بیست سال است که به ایذه مبتلا شده.دیدن سد کارون سه ما را به قایق سواری روی کارون و دیدن پل های واگنر (از نزدیکِ نزدیک!) رساند.این قسمت آخر به حدی به من چسبید که حتی یا آوری اش مرا به شیهه کشیدن از کیف وا می دارد! ... بازگشت چهارده ساعته،به شکل مسافرین قاچاق،در قسمت انتهایی اتوبوس (اصطلاحا بوفه!) هم خالی از لطف و هیجان نبود و صد البته مایه مکافات سایر مسافرین که ناگزیر از تحمل رایحه دل انگیز پنج جفت پای از پوتین خارج شده بودند.بر خلاف تصور به هیچ وجه چهارده ساعت اتوبوس سواری به حالت مچاله،روی یک تکه نخته سفت و سخت،اصلا خسته کننده نبود.بعد از پیاده شدن در ترمینال جنوب توانایی داشتم که در جا به یک مسافرت طولانی دیگر بروم.حالا من ماندم و یک دنیا انرژی که از همین امروز صبح مشغول به صرف کردنش در مقابله با زندگی روزمره،کارهای اداری و بی انتها،صدای تلوزیون،علم و صنعت گندیده (انگار شر اش به این سادگی از سرم کم نمی شود!) و صد البته هم خانه ها و ... شدم.

No comments:

Post a Comment