4/13/2006

(برای صدمین سالِ تولد ساموئل بکت-سیزده آوریل)
"یک جنازه دیگر"

با بکت زمان متوقف می شود.شاید هم نه.این من هستم که در گرما و رطوبت چندش آور بازدمِ حاصل از نوشته های او ساکن می مانم.کند می شوم.یک ثانیه.با صورت به زمین برخورد کردن و انتقال سرمای زمین از پوست کف دست،نگاهی خالی و بدون افسوس به خانه ای که از آن بیرون رانده شده.می فهمی که؟یک ثانیه است،کمی بیشتر یا کمتر.اما به درازا می کشد.متوقف می شوم.این وضعیت برایم بازسازی می شود وتمام حس های مشابه،بی ربط و با ربط.تداعی.
برخورد با آنچه بکت از آن حرف می زند،ناگهانی است.غافلگیرم می کند.از آدم هایی می گوید که به شکل باور ناپذیری خالی از زواید هستند.بدون واسطه.وقتی این آدم ها،آدم های زاییده شده ازبکت،غافلگیرم می کنند،وسواس می گیرم.بیمارگونه سر تا پایم را بررسی می کنم.چندین و چند بار.یک جای کار می لنگد.کجا؟نمی دانم.وارسی سر تا پا ،دوباره و سه باره و چند باره.جوش می آورم و عصبانی با این آدم ها دست به یقه می شوم.بدون استثنا ،مبهوت و تسلیم در چشمم زل می زنند:من فقط داشتم خودم را زمزمه می کردم.تو حرف های زیرِ لبی ام را دزدیدی! داد میکشم:برو گم شو! رهایشان می کنم.باز هم من می مانم و من. ... آدم های بکت.امان از آدم های بکت.آدم های بکت،نه مانند خیلی آدم های دیگر،با خودشان،دردهایشان،وسواس هایشان و عصبیت هایشان در گیر نیستند.آدم های بکت من را درگیر دردها و وسواس ها و بیماری هایم می کنند.
با بکت صحبت از روایت و داستان نیست.حادثه ای نیست که مشغولم کند.جایی میان یک دم و بازدم حبس می شوم.نه راه پیش و نه راه پس.همان توقف کذایی.اینجا یک اتفاق یا حتی قسمتی از آن وجود ندارد.خودِ اتفاقِ همه آدم های دنیا،خود زندگی است که در فاصله بستن و بازگشودن چشم وجود دارد.
فضاهای درست شده زیرِ دست و بال بکت،پاکیزه اند.از هر آلودگی دراماتیکی عاری هستند.برهنه.برهنه شاید توصیف قابل قبولی باشد.مینیمال؟شاید.حوصله ام را سر نمی برند این فضاها.زرق وبرقی ندارند که از حوصله ام خارج باشند!این فضا ها مرا یادِ یک گورِ گَل و گشادِ دسته جمعی –زندگی-می اندازند.

No comments:

Post a Comment