1/19/2006

هزار کاکلی شاد در چشمان توست،هزار قناری خاموش در چشمان من ...

یک و بیست و دو دقیقه بامداد.یادم نیست آخرین باری که تا این ساعت بیدار موندم کی بوده.سرم گیج میره.با اون قهوه غلیظی که سر کشیدم داشتن این تپش قلب و این بی خوابی چیز عجیبی نیست.دریغ از سر سوزنی حس درس خوندن!...با این وب گردی شبانه رسیدم به یه پست یه وبلاگی که داشت می گفت :آنکه می گوید دوستت دارم خنیاگر غمگینی است که ...چی شد؟یه هو بغض ام گرفت.حداقل چیز با ارزشی که فهمیدم میدونی چی بود؟اون همه بی تابی،اون همه بی قراری،اون همه نا آرومی ،هیچ کدومش به خاطر تو نبود.نه از بودنت.نه از نبودنت.

No comments:

Post a Comment