12/15/2006

چه خبر شده ؟؟؟ گردی چیزی در هوای تهران پاشیده اند؟؟؟ خبر عروسی است که از این ور و آور می رسد!این یکی با آن یکی مزدوج شد. زوجه این یکی هم یک هو از کجا پیدا شد نفهمیدم!مادر رفتند خواستگاری ؟!! این دو تا هم که طرح دوستی ریختند! ای بابا! چه عرض کنم!مبارکا باشد!!!
Baiser volé

همان روز اول شروع دوره هارمونیزاسیون،نگاه های بی پروای او و نگاه های دزدکی و زیر چشمی من هم شروع شد.بعد هم که شب زنده داری بود وشراب و موزیک با دوستان یا تنها.هواس من به کارینِ او بود،هواس او به گیومِ من!بعد از ظهر آخرین روز تعطیلات من و گیوم با هم رم کردیم و زدیم به کاسه و کوزه هم و من هم بند و بساط را از خانه اش جمع کردم و برگشتم به اتاق نه متری ام . ... در یکی از این شب های موزیک بود که فهمید تنها هستم وبوسه های دزدکی ... ای وای از شب کنسرت جِس. سه تا ودکای دوبل کارم را ساخت!هواس ام به کارین اش نبود ... خراب شد.با هم خراب کردیم. حالا من ماندم و خاطره آن شب های شراب و موزیک ،دلتنگیِ آن دوستیِ خوشگل و سلام های مودبانه و رسمی سر صبحِ مدرسه .
چند روز پیش ایمیل آبجی خانوم،مبتنی بر انداختن کوسه در مخزن زندگی ،را دریافت کردم.با مزه بود!از چالش و این داستان ها صحبت می کرد... با یک بررسی روی زندگی خودم -در دو مقیاس ماکرو و میکرو- یک چیزهایی یادم آمد! فکر کنم بیست و اندی سال پیش بود که کوسه ای در مخزن زندگی من وچندین ملیون نفر از هم وطنان افتاد.یک عده را که غورت داد،آن هم درسته!یک عده هم قایم شدند،یک تعدادی هم به تکاپو افتادند،هر تکاپویی بخواهی!(مثلا همین مخزن عوض کردن!) این از بررسی ماکرو.
اما میکروش!به خودم و زندگی شخصیم که نگاه کردم به نکته ای رسیدم!! (عجب!!!) ... سرکارِ خانوم!آبجیِ محترمه که عزیزِ دلمی!!!آن چیزی که افتاد در زندگی بنده،کوسه نبود!یک کک بود که یک راست راهِ تنبان من را پیش گرفت و تا من را به این آبادی نرساند ول ام نکرد.ضمنا چالش و این داستان ها هم یک جورهایی آوازِ دهل است!خواستی نزدیک اش شوی باید هوای گوش ات را داشته باشی .علی الخصوص که دهل اش فرانسوی باشد!!!!
مقصود از این همه پرحرفی این بود که شمه ای از عمق تفکر و نکته سنجی ام را برسانم.به کی و کجاش را هم نمی دانم!!

12/11/2006

در یک انتظارِ کافه گونه متوسط ...
دخترک با کلاه مشکی اش،با پالتوی قرمز اش می گذرد.
دخترک می ایستد
دخترک کلاه اش را تقریبا بر می دارد
حرکت گردن و جابه جایی موهای لخت
تکان دهنده!
جواب نگاه هیز و ممتد من یک نیم نگاه خالی است
ای دخترک با کلاه مشکی!
حدس های یک عصر جمعه ...

دوست پسر ماریون،تا کمر از پنجره خم شده تا در این بعد از ظهر سیگاری دود کند.
کمی خیره به روبه رو،یک نگاه به چپ،یک نگاه به راست،یک پک به سیگار
دوباره از نو چانه اش را به آرنج تکیه می دهد
هه هه!حالا،دوست پسر ماریون،دماغ اش را با آستین اش پاک کرد
من هم هوس می کنم تا کمر از پنجره خم شوم و سیگاری آتش کنم

متوجه نگاه دزدکی ام شد.ای وای!این پسرک دوست پسر ماریون نیست
این پسرک دوست پسر ماریون نبود
قاب پنجره را خالی و نیمه باز رها شده ، باز می یابم.
ای بابا! چه شهر شلوغی داشتیم ما روز پانزده آذر....عجب رنگ و لعابی داده بودند چپی ها به برنامه با آن پلاکاردهای سرخ ... دوست داشتم لحن فراخوان تجمع را گرچه به نظرم چیزهایی کم داشت ... یاد آن روزها را با خودم آورده ام اینجا،تردید ها و ترس ها و سوال های همان روزها هنوز همان است که بود ...عکس ها را که دیدم،ته دل ام یک طوری شد ... انگار تعداد آب از سر گذشته ها بیشتر شده ... چیزهایی هست.همیشه بوده،چیزهایی برای از دست دادن.ترس از دست دادن اما چرخیده.رنگ عوض کرده. ... نه آن همه ترس ناخودآگاه کودکی و جنگ را انتخاب کرده بودیم و نه این خفقان هر روزه را ... صدای آژیر قرمز و هیجان دویدن به سمت زیر زمین،بازی با مزه ای بود،نه؟ ...

12/04/2006

هوا باز شده کمی.رمق نوشتن ام هم مثل اینکه کم کم رو به برگشت گذاشته!در این بی کاری استثنایی روز پروژه و این باطری رو به اتمام پرتابل نوشتن ام گرفته!!! ...
این بار واقعا تنهاهستم...یک قهوه ماشینی و یک سیگار گزینه های مناسبی به نظر می رسند...
دو روز و نصفی هست که پشت سر هم باران است و باران.اینجا انقدر مرطوب است که از بوی خاک باران خورده اما خبری نیست.آخ اگر بدانی چقدر دلم هوای بوی خاک نم ناک دارد ...
زنده ام!
حرف زیاد است برای گفتن،مجال و حوصله اش را پیدا نکردم ...

11/16/2006


او نیست با خودش
او رفته با صدایش
اما خواندن نمی تواند ...

11/13/2006

"Les Lumières du faubourg"


اکسپرسیونیسم مطلق!از فراموش شده ها می گوید. فراموش شده هایی که حتی دست از عصیان کشیده اند. آرام و با تمِ کمی غمگین برای من و برای جی،رفیق پاریسی بسیار(!!!) غم ناک. یک ساعت و نیم در تصاویر حرفه ای و زیبا غرق شدم و تا چند روز حرف داشتم برای زدن. آنقدر بیان فیلم ساده بود که در نگاه اول خودم را با یک نریشن ساده روبرو یافتم، اما بعد از چند روز،کم کم جنبه های انتقادیِ ناخود آگاه (آنه) فیلم را کشف کردم ...
Les enfants de la colère
فرزندان عصبانیت(؟) فیلم زیبایی بود.شاید فیلمی درباره من،درباره ما. بچه هایی که در وضعیت های انتخاب شده متولد شده اند،بجه های ناراضی، بجه های معترض،بجه هایی که برای بیان اعتراض شان خود تخریبی را انتخاب کرده اند.ژورنالیستی بود . اما زیبا و شاید ما ناراضی های همیشگی بهتر از خیلی ها درک اش کنیم ….

11/06/2006


This too passed ...

11/02/2006

G- Qu’est qu elle a dit,ta mère?

H- … Elle a dit qu’elle me manque bcp et elle est contante que je suis pas la bas … chez elle …
la luna...

شاید حق داشته باشی.بله .در یکی از آرام ترین شهرهای این کره خاکی نشسته ام و برای حال و روز مملکتی که بیست و چهار سال و اندی در آن بودم و به دنیا آمدم و بزرگ شدم دل می سوزانم و برای تو مرفه بی دردی هستم که کنار گود دستور لنگ کردن می دهم ... باشد.قبول ... اما بغض ام می ترکد وقتی از این روزهای سینا و سینا ها با خبر می شوم،بی سر و صدا پای تلفن اشک می ریزم وقتی نیل، قبل از تمام شدن کارت تافن اش تند و تند و خلاصه ،از فعالیت هاش در دانشگاه برایم می گوید ... و بسیاری دیگر از این اشک و بغض و آه ها در حالی که پرتابل به بغل، در حال استفاده از اینترنتِ وایر لس دانشگاه ، خبر تخته شدن درِ اِی دی اِس اِل را می خوانم ...
فرض کنیم کمتر از یک ساعت مانده به امتحان. در حالی که همه مشغول خر زنی شدید هستند شیر پاک خورده ای از راه می رسد و فریاد می زند بیشتر خواندن بی فایده است. یک عده بی توجه ادامه می دهند. یک عده ،خداشان خواسته، دفتر و دستک را تعطیل می کنند و به کارِ مطلوب می پردازند،هر مطلوبی که بود!یک عده هم نا امید وا می دهند و سری به تصدیق تکان و با تعلل بساطشان را جمع و جور می کنند. وضعیت فعلی مردمان مرا یادِ سومین گروه می اندازد ...

پی نوشت- دلم برای کمی کس شعر گویی تنگ شده بود که گفتم!صرفا همین! ماجرا از این حرف ها خیلی گذشته.(حالا شما هی به من مِیل بزن بگو گندشو در آوردم از بس استعاری نوشتم! ...خوب شد حالا؟!)
با تاخیر فاز بسیار فراوان(!!)

باور نمی کنم؛نمی توانم که باور کنم رئیس جمهور عزیز این همه درایت از خودش به خرج داده باشد ... مساله حضور زنان در عرصه های اجتماعی، محکم بخوره تو سرِ شخص بنده، اما این که " كشور ما داراي ظرفيت‌هاي فراواني است. ظرفيت دارد كه فرزندان زيادي در آن رشد پيدا كنند، حتي ظرفيت حضور 120 ميليون نفر را نيز داراست." دیگه خیلیه! یعنی یه دیوار بدین به من .... ای وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ... حالا من هِی تو سایت نشستم دارم آه می کشم و این اخبار و می خونم ،این دخترک هم هِی می گه :آخی دلت تنگه واسه کشورت ... منم هی خودمو نیگر می دارم و حفظ آبِ روی نداشته رو می کنم و سر تکون می دم ... هی واااااااااییی ...

10/29/2006



Can I? Could I?

در اتاقی ... نه!
در آپارتمانی که جایی نزدیکی های آخر دنیاست
مثل یک غار ... نه!
مثل یک قبر،
در سکوت و بوسه شناور می شوم
با چشمانی که نمی دانم،
نمی توانم
میزان عاشقیت اش را
تخمین بزنم.

احاطه شده در ساختمان هایی به همین بلندی که فقظ کورسویی از آفتاب نادر شهر را ببینی،من هستم و حسی از درون که مامنی است برای خلاصی از زندگی های کودکانه با هاله ای از بلوغ. منشا الهام شاید!

10/27/2006

ناراحت بودم که چرا کتاب بابا لنگ درازم را همراهم نیاوردم. حالا خودم یک پا جودی آبوت شدم بدون گیس های بافته شده! ... البته اگر این تمایل شدید و مسلط به تنهایی و سکوت امانم دهد ...
می دانی؟!
به نظرم این بار با بارهای قبلی فرق داشته باشد
من از جای دیگری می آیم
و تو از همان جا
که من
هیج وقت
بدان تعلقی نداشتم .هیچ وقت!

آخر می دانی؟!
آن زن خیلی وقت است که گریخته است
و شاید برای همیشه!

در حالی که تمامی درها بازند
چگونه می توان کنجکاو نبود
و همینطور فضول!؟

بیا نگاهی بیندازیم
و کمی زندگی خصوصی بدزدیم!
باشد؟!!!

10/23/2006


آنجا که شهر تمامی نقاط انزوا را در هم می کشد ...

10/19/2006

همه جا هست
انکارش نمی توان کرد
و اینجا که تمایلی برای فریاد وجود ندارد
بیشتر در چشمم فرو می رود

هنوز برای دیدن خیلی چیزها پر می کشم
و پلک هایی که جلوی دیدم را می گیرند.

قفس است و پلک و دریچه
تمنایی اما برای رهایی نیست
همه در توهم رها بودن فرو رفته اند!!!
و این گردنبند ونیزی ...

اینجا چراغ قرمز ها فراوانند
و تمام شانس تصاحب یک تن در پارک زیبایی خلاصه شده است

دریچه چشمان زل به جلو دارند و هیچ نگاه خیره ای نیست که زیرش مچاله شوی!
تمام واژه ها ناگهان به هیاهویی بی معنی تبدیل می شوند
و من در میانه روز
در یک رویای عمیق فرو می روم ...

10/16/2006


و حالا بعد از این همه رفتن
دیوانه وار عاشقانه هایت را جستجو می کنم...

10/08/2006

almost me ...
almost you ...
بطالت یک روز آفتابی تعطیل...

10/03/2006

شفافیت

رقصم گرفته بود

پیرانه سر،دیوانه وار

تنها،تنها رقصیدم


... آنجا کسی نبود

غیر از من و خیال و تنهایی ...

شفافیت

شفافیت!!!



اینجا ابعاد شفافیت خیلی گسترده است.مخصوصا شب ها که چراغ ها روشن می شود و مخصوصا برای من که به اتاق های بلوک بی مشرف ام و می بینم که اینجا و آنجا،در این اتاق و آن اتاق زندگی چطور جریان دارد.راست میگویی!دید میزنم و دید زده می شوم.چند وقتی است بی خیال پایین کشیدن کرکره شده ام.اینطور صدای باران را بهتر می شنوم ...

یا اینجا همه چیز شفاف است یا من از جنس سرزمینی هستم که همه چیز اش هزار لا پوشانده می شود. اینجا نیازها ساده بیان می شوند.داشتن چند تلفن وقت و بی وقت از عرب و عجم و زرد و سیاه که : "خوشگله!امشب دلم میخواد بات بخوابم،هستی بیام پیشت؟" برایم عادی شده! ... یا از این ساده تر، وقتی دست شویی هستی و در کابین بغلی-دوش-یک نفر حضورت را فراموش می کند و زیر آب مشغول یک خودارضایی پر حرارت می شود!...

همسایه عرب ام همراه دوستانش در این ماه مبارک روزه می گیرند و ساعت سه صبح،سحر گاهان،برای درست کردن سحری طویله قشنگی در راهروی آخر بلوک سی،در همسایه گی ام،بر پا می شود!!!

دراینجا،مجموعه 603 اتاقه لا بری،لیموژ، زندگی به معنای حقیقی اش در جریان است.تا به حال انقدر برهنه با زندگی روبه رو نشده بودم.

کنار درس،مشغول به کسب تجربیاتی هستم که در جعبه هیچ عطاری نظیرش یافت نمی شود!!!!

9/28/2006


گذشته اش را به یادش نیاور!


من از گذشته ای آمده ام که او مدت هاست جایی در قبلا ها جا گذاشته
جلو نرفتم،
حضورم چیزی بیش از نبش قبر مدفون شده هایش نبود
زیر زیرکی نگاهش کردم و سیگارم را دود!
می شناختمش.
اینجا خیسه ! اینجا اینقدر خیسه که حالا که هوا یه نمه سرد شده آینه اتاقم یه سره بخار داره!!!باورت می شه؟!!
دو هقته نشده که تو این شهر نمناک و اغلب ابری هستم.بارون و هوای خوشگل جای خود!امروز آفتاب بو می کشیدم. تا استخونام نم کشیده .....

9/25/2006


و اینجا گذر زمان را با صدای گاه و بی گاه ناقوس ها در می یابی!


چه نشسته ای!

باران می بارد ...


9/22/2006


اینجا پاییز شروع شده ، انگار خیلی قبل تر از حضور من در این دنی

اینجا پاییز شروع شده ، انگار خیلی قبل تر از حضور من در این دنیا

باران هم که مثل همیشه اتفاق قشنگی است

در این روزهای ابری و بارانی

این منم که از هیچ جا به این همه روزمرگی و رفت و آمد

نفوذ کرده ام

انگار صد سال همین جا زیر زمین بوده ام!



آن زن آمد.

آن زن با یک چمدان کنجکاوی آمد.





9/21/2006

A hello from limoges!!

I write so, I am still alive and trin to deal with my new life hear,in France ....

9/06/2006

خسته ام.به کمی فکر نکردن به هیچ چیز احتیاج دارم. ... دست نیافتنی به نظر می رسد!

9/05/2006


دارم سپیده می کنم در غفلت شب
به دست نخوردگی ام سوگند!ستاره خواهم شد
این شهر اگر در کهنگی خود پابه پا نکند،سرِزا نرود،
من هم خداگونه خلوتی پیدا خواهم کرد
برای بسترم خوابی عمیق خواهم سرود


تاتوره-ک.ک بیتا

8/30/2006

به کانگارو فکر نکن.به کانگارو فکر نکن.به کانگارو فکر نکن.به کانگارو فکر نکن.به کانگارو فکر نکن و ... به کانگارو فکر نمی کنم.می خوابم،چند ساعت یا حتی چند روز متوالی.اما چشم هایم را که از هم باز می کنم، یک گله کانگارو با آن پاهای پهن در سرم ورجه وورجه می کنند.این همه کانگارو؟! ... پلک هایم چه ضربانی دارند!ضربان های نامنظم و محکم تر از تپش قلبم!
ته فنجانم می گفت پانزده روز. سرعت همه چیز بیشتر از درک من از گذر زمان شده. بی صبرانه این منِ دیگر را انتظار می کشم. .... در اتاق های انتظار مطب این دکترها، عجب حس های شاعرانه ام از خط بیرون می زنند!!!
این روزها رادیولوگ ها هم دروغگو شده اند! عکس های رادیولوژی که هیچ چیز را نشان نمی دهند. می گویند همه چیز آن توها خوبِ خوب است.
اما،"یه چیزی" هست در دلم که باید استفراغ اش کنم.
"یه چیزی" هست در گلویم که باید گریه اش کنم.
"یه چیزی"هست در سرم که باید فریادش کنم.
"یه چیزی"هست.اما این عکس های سیاه و سفید نگاتیو می گویند هیچ چیز نیست و من فکر می کنم که چه بی شرمانه دروغ می گویند.

8/29/2006

چرکنویس


حکایت آدم های متزلزل است شاید هم مردد. با کمترین حرکتی سفیدِ سفید می شوند،حتی بیرنگ! کافی است کمی جریان سیال گرما بهشان برسد. یک نگاه کافی است. تنها آن موقع که می فهمند داستان این نبوده با خیال راحت شلوارشان را خیس می کنند. آن موقع که بین رفقا هستند.

8/24/2006



Dans le monde de la folie,il n’y a plus rien,ni betise,ni intelligence.C’est la fin du manicheism,de la responsabilite,de la culpabilite …

(M.Duras)


پ.ن ترجمه اش می شه همچین چیزهایی :در دنیای جنون ،هیچ چیز وجود ندارد،نه حماقت،نه تیزهوشی.این پایان مسئولیت،گناه کاری ... است.

8/22/2006


آمِلی،دختری از مونمارت

آیا آملی در دنیای ما وجود خارجی دارد؟ می شود مثل آملی زندگی کرد؟یعنی گارسون بار بود،با رنگ و وارنگ آدم سر و کله زد،همسایه های عجیب و بعضا آزاردهنده داشت،عمیقا تنها بود و با این احوال برای عشق وقت گذاشت و از کمک کردن به مردم به لذت عمیق رسید و هزار جورِ دیگر خوشحال بود.می شود؟ (نیل فکر می کند که کاملا امکان دارد.)
شاید،برای بعضی روزها. شاید برای بعضی روزها بتوانم کاملا به لذت های کوچک و عمیق ام آگاه باشم و به سمتشان حرکت کنم. اما نه همه روزها.
باز هم به همان نقطه رسیدم.برای خوشحال بودن و احساس لذت کردن ،مثل یک حیوان دست آموز تربیت و شرطی شده ام/ایم. مثل خیلی چیزهای دیگر.

دیروزها ،غمگین تر،معترض تر،شادتر،عاشق تر ...

بهانه ای پیدا شد برای مراجعه به آرشیو وبلاگ ام. در این چیزی نزدیک به سه سال بلاگیدن، این دومین باری بود که به آرشیو ام سر می زدم و اولین باری بود که کامل، همه ی نوشته ها را از فروردین هشتاد و دو تا امروز، خواندم.
عجیب بود.خیلی عجیب. هم حال و هوای آن روزهایم و هم نوع بیانی که داشتم. مقایسه موجودی که بودم با چیزی که امروز هستم حس های درهم و برهمی از شادی و دلتنگی و افسوس در من ایجاد کرد.
افسرده بودم؟ شایدوشاید هم نه. وقتی آن روزهایم را می خوانم، به نظرم می آید که انگار همه چیز برایم پررنگ تر بوده.شاید هم پررنگ تر می دیدم. ااندوه هایم اندوه بود،پر از غم و درد. درد را حس می کردم با وجودی که حتی منشا اش را به یاد نمی آورم! شادی هایم، درست مثل شادی های کودکان پر از قهقه بود.آن قهقه را از نوشته هایم شنیدم. معترض بودم؟شاید و شاید نه. هر یک کلمه از روزنوشته ها ، نشان از اهمیت آن روزانگی ها دارد. برای آن روزهای پررنگ دل تنگ شدم. برای آن طور عاشق بودن ها و آن طور فریاد زدن هایم!

شادم. شادم که در همان دغدغه ها گرفتار نماندم و خارج شدم. آنچنان آن روزها برایم تمام شده که انگار نه سه سال،که سی سال از آن روزها فاصله دارم-سه سال که هیچ،حتی از یک سال گذشته- از آنچه دیروزها بودم.
دیوانه تر بودم.از این مطمئنم. خیلی هم دیوانه تر. یک جور شیدایی ناخودآگاه که اتفاقا چقدر هم به من قدرت می داده.با دقت کمی، سیر دچار شدن به این یبوست عاقلانه فعلی ام را در می یابم.درمانی هست برای این مرض آنالیزگری و فرمول کنندگی و دوراندیشی ای که گرفته ام؟!

8/18/2006

Amateur

آماتور یک شوخی بود با زندگی خشن و خطرناک نیویورکی –یا حتی هر زندگی شهری از این دست-.یک شوخی جذاب. خشونت های فردی و کاری یک تاجر پورنوگرافی که حالا دچار فراموشی مطلق شده با ذهنیت ها، آرزوها و زندگی انتزاعی ایزابل،راهبه سابق، آمیخته شده و در کنار همه اینها سوفی،یک پورن استار پر طرفدار ولی خسته از زندگی سابق اش .هر سه نفر شروع به ساختن مجدد زندگی شان می کنند و سعی دارند تا همه چیز را متفاوت از آنچه تا به حال بودند، ببینند و لمس و زندگی کنند.اما بسیار ناشیانه! گفتگوهای این افراد با هم جالب و شنیدنی است.
آماتور را دوست داشتم.نه صرفا به خاطر کیفیت سینمایی اش، که به خاطر حال و هوای فیلم. اینجا کسی گناهکار یا بی گناه نبود.فضای سبک و سرعت زیاد فیلم باعث شد بعد از مدت ها به وادی تخیل و انتزاع پرتاب شوم.

8/16/2006

مستِ مست ام،که تمام فکرهای دنیا هجوم می آورند و من پوزخند می زنم به این جنجال. ... ترس هایم را با یک دست،محکم پشت سرم نگاه می دارم و با دست دیگر هول هولکی خستگی هایم را زیرِ کرم پودر مخفی می کنم. ... این طور بود که دلتنگی هایم زیر نوازش آن دست ها خیالاتی شدند و تمام شعر های دنیا در ذهنم منهدم.
هر کدام از این خنده ها،این خنده های زیبا-پشت هر کدام یک زندگی-شیاری طولی روی روحم می سازند. تنها که می شوم تازه می فهمم ترک ترک شده ام. هر تکه یک رنگ.
(به یاد شب بیست و پنج مرداد کنار زنان زیبای زندگی ام)

8/15/2006

وسوسه های موندنم...

8/13/2006

برگشتم!

8/08/2006

به سفر می روم.کردستان،سرزمین پدری، که تاکنون ندیده ام.از آخرین باری که با خانواده هم سفر شدم دو سالی می گذرد!آنقدر هر بار که سفر رفتیم،زیر آسمان خدا خوابیدیم یا چادر زدیم یا سر از جاهای عجیب در آوردیم و همیشه برای غیر منتظره ها خودمان را آماده کردیم و در کنارش کوله کشیِ درست حسابی داشتیم ،فراموش کردم چطور باید برای یک سفر تر و تمیز و روی برنامه جمع و جور کنم!!!!

8/07/2006

All about my mother

دیدن-
فیلم به زبانی که نمی دانم-اسپانیولی-و بدون زیر نویس بود.من و نیل خودمان را با تصاویر پررنگ "آلمادوار"ی مشغول کردیم.تصاویر پررنگ و کنش و واکنش های اغراق شده ولی غیر آزاردهنده.به نظر می رسید تمرکز فیلم روی روابط زنانه است.موازی اصل فیلم،به داستان پردازی و حدس زدن روابط در فیلم مشغول بودیم.آنجا فیلم دیگری درحال ساخته شدن بود!

بعد از دیدن-
بلافاصله سراغ اینترنت رفتم.گوگل سرچ .آنچه لازم بود درباره فیلم جمع آوری کنم،جمع کردم و کنار هم گذاشتم و مشغول شدم.داستان فیلم بسیار جالب تر از آن بود که ما ساخته بودیم!
وقتی داستان واقعی را با آنچه خودمان خلق کرده بودیم مقایسه می کنم، تازه می فهمم که علی رغم همه ادعاهایم چقدر در کلیشه های رایج زندانی هستم. حتی موقع خیالپردازی، روابط منطقی مرسوم را رعایت می کنم و این یعنی زندانی کردن آزاد ترین بخش ذهن ام - تخیل – در محدوده های منطقی از پیش تعریف شده.خجالت آور نیست؟!

دوباره دیدن-
دوباره دیدن فیلم با دانستن قسمتی از دیالوگ ها و کل داستان لذتی دوباره داشت.مرور روابط "زنانه" با نگاهی از بیرون برایم جالب بود. کنار هم قرار گرفتن المان هایی مثل راهبه ای که اچ آی وی مثبت و باردار بود،زن ساده پرستاری که با فاحشه اشتباه گرفته شد و روابط روزمره ای که دست کمی از روابط روی صحنه تئاتر نداشت این فیلم را برایم دوست داشتنی می کرد. نگاه هتروسکسوئلی کاملا مسلط بود گرچه به نظرم آلمادوار تلاش کرده بود یک جریان سیال زنانه در فیلم برقرار کند.همین نگاه به علاوه مقداری جنسیت زدگی معمول باعث شده کل روابط مادرانه،زنانه و حتی نگاهی که به ترنس-سکسوئل هایی که جراحی کرده بودند و از لحاظ فیزیکی "زن" شده بودند،نگاهی کاملا تجاری شود. افسوس می خورم چرا فیلم زیرنویس نداشت.احتمالا دیالوگ های قوی ای را از دست دادم.

8/05/2006

.حس غریبی است.خیلی غریب.انقدر که پس پشت چشمان خودم غریبه می شوم
وقتی بی پروا می گرید
وقتی آرام و بی صدا می گرید
وقتی بغض اش در نفس های مقطع اش می شکند ...

8/04/2006

چین چینی ها ...

با آن مانتو های پایین تنه دامنیِ چین واچینی همه جا را برداشته اند و تلق تولوقِ صندل ها بیداد می کند!
ارتفاع موهای جلوی روسری هم که مورد مسابقه است. نسل ما صاف و صوف های عشق کانوِرس رو به انقراض است. ... شاید هم اینرسی من نسبت به تغییر مد لباس زیادی بالاست!
حال خوب

یک-
در جریان تجربه های روزمره قرار گرفتن را دوست دارم.نه خود تجربه به صورت خام،که هیجان ها و قلیان ها ی حاصل از آن تجربه.(برای همین وبلاگ های روزمره نویس و یا آن دسته پست های وبلاگ تراپی را بسیار دوست دارم و معمولا این ها را به پست های مقاله وار ترجیح می دهم.) به واسطه یک اتفاق یا قرار گرفتن در یک موقعیت، هزار تکانه حسی را تجربه می کنیم.شادی،تعجب،اندوه،شیدایی،سرخوشی،پشیمانی و ...توقف در لحظه های هاج و واجی، وقت گذرانی با گیج و منگی ها، برایم لذت بخش و حتی لذت آفرین است. به نظرم اینجاست جایی که آفرینش اتفاق می افتد.
دو-
برای رسیدن به همان لذت، مخصوصا از نتیجه گیری اجتناب می کنم، از درس عبرت گرفتن. شاید این مکانیزم دفاعی ام باشد در برابر تربیتِ مسلط محیط فنی دانشگاه ،همان متلک معروف آنارخوس: بچه های ریاضی. (محیطی که از تو می خواهد که نتیجه گیری کنی ، از هر وضعیت آشفته ای جمع بندی قابل قبولی ارائه کنی و در مقابل این توانایی به تو پاداش می دهد.) یک مکانیزم نیمه ناخود آگاه برای حفظ تعادل روحی. برای همین هم حالت های اغراق شده -واقعی- ناشی از تاثیر الکل را دوست می دارم.شناور شدن در موقعیتی که از هرگونه دوراندیشی فاصله دارد. ... این طور، یا در رده هنرمندان قرار می گیری یا خطرناک ها یا خارجی ها! (یارو هنریه،دیوونه است،خارجیه!) قسمتی از تنفر ام از روانشناسی و روانپزشکی و علم مشاوره و ... از همین جاست.
سه-
از این لذت و تمایل حرف زدم. از لذت منگی و هاج و واجی و شیدایی (کس خلی) و شناور شدن در سرخوشی اش. از تنفرام از نتیجه گیری و فرموله کردن و نسخه پیچی هم گفتم. حالا هم تحت یک پست وبلاگیِ نیمه گزارش وار این لذت و تنفر را برای خودم جمع بندی کردم! به نظر می رسد به "بچه ریاضی" بودن مبتلا شده ام!

7/31/2006

این روزها در حال تهیه انواع و اقسام چک لیست هستم.
لیست چیزهایی که باید با خودم ببرم.
لیست خرید هایی که باید انجام بدم.
لیست دکترهایی که باید برم.
لیست کارهای نا تمامی که باید پی گیری کنم و به یه جایی برسونم.
لیست آدم هایی که باید بیشتر باهاشون باشم و برای مدتی که نمی بینمشون ذخیره شون کنم.
لیست افرادی که باید باهاشون خداحافظی کنم، خیلی رسمی و فرمالیته.
و صد البته لیست افرادی که قبل از رفتن باید یه حالِ مبسوطی ازشون بگیرم،اون هایی که باید با جفت پا برم تو صورتشون، یکی از استادای اون خراب شده هم هست که شاید عزمم رو جزم کردم که برم عینک اش رو خورد کنم تو صورتش.دانشنامه رو که بگیرم شاید رفتم دانشگاه رو آتیش زدم!آی بچسبه بهم!یه چند نفری هم هستن که کافی با لبخند بهشون اعلام کنم دارم می رم،احتمالا خوشگل می چزن!هه هه!لیست آخری داره خوب بلند بالا می شه،سنگینی و اضافه بار که نداره هیچ،به سبکی هم خواهد انجامید ...

چیه؟!چرا اینجوری نیگا می کنی؟!
بعضی وقت ها اعمال خشونت جواب می ده.حتی تصور و رویا پردازی در باب خشونت،مثل موارد فوق الذکر، دل آدم رو خنک می کنه!آره عزیز،ایجوریاست!

7/30/2006

Im a big big girl
In a big big world
Its not a big big thing
If you leave me …

But I do do feel
That I do do will
Miss you muuuuucccchhhhh

7/27/2006


شمعی برای صلح

نه مفسر سیاسی هستم و نه کارشناس مسائل خاورمیانه و نه مطالعه ای روی وضعیت سیاسی و استراتژیک لبنان و فلسطین واسرائیل دارم.هیچ تحلیلی،که هیچ،حتی اظهار نظری هم نمی توانم درباره فاجعه فعلی لبنان بکنم.
فقط یک شمع اینجا روشن می کنم،مثل خیلی های دیگر در وبلاگستان،تا یادم بماند این روزها هر بار تصاویر مربوط به جنگ را می بینم اعماق وجودم می سوزد،تا یادم بماند احساس بدی که از این جنگ دارم،تا یادم بماند چقدر ... بحث گرفتن آتش جنگ به ایران بود،آنا گفت: فک کن تو لیموژ نشستی ،از تی وی داری میبینی که رو سر ما دارن گر و گر بمب می ریزن ...فکر کردم.روزی هزار بار این صحنه جلوی چشمانم می آید و می لرزم.
من می ترسم.همین.

7/25/2006

آخ که اگر بدانی چه دردی دارد زن بودن . آن قدر که گاهی اشکم در می آید و جایی ته دلم می سوزد از نمی دانم کدام درد بی درمان . ای کاش می فهمیدی چه می گویم . ای کاش می دیدی ، می شنیدی ...
یکِ افقی-این روزها زیاد زده می شود.

ز ر م ف ت
Pour quoi tu m’apple maman alor que je suis papa

تمنای رهایی از قید دلالت های معنایی. اینگونه در قید چهار چوب تصاویر ذهنی زنده و مرده،کابوس ها،تجسم های دراماتیک،هذیان ها و ... گرفتار شدم.در این وادی شکرک زده دست و پا می زنم. قسمت رقت انگیز ماجرا جایی است که به تکان دهنده ترین وقایع با همین چشم نگاه می کنم و برای بیان اش هم از همین کلمه ها استفاده!

7/21/2006

Betray



بیست و چهار تمام.
در نقطه صفرِ تکرار شونده زندگی ام
چقدر احساس تهی بودن می کنم!


پس نوشت 1- یادم باشد تولد بیست و چهار سالگی ام در روستای زیبای ایگل با گیلاس های رسیده، در کنار ترانه ، آنا، نیل –سه نفر از موجودات زیبای دنیا- و صد البته کِلِمان، فرانسوی غر غرو.
در همین فضا،در همین موقعیت،بسته ای به من هدیه شد،که به خاطر داشتن اش به خودم می بالم و به خاطر هدیه گرفتن اش احساس غرور می کنم.
پس نوشت 2-همراهی این شاعر بیدار،چه صبح زود که از برنامه صخره نوردی اش گذشت و ما را در ایگل همراهی کرد و چه حضور بعد از ظهرانه اش در جمع دوست داشتنی ترین اوباش (!!!!) های دنیا، برایم بسیار مطلوب بود.
پس نوشت 3- پایان خوش آیندی برای روز تولد است وقتی خواب آلودی به واسطه می خوری شبانه در برنامه صبح روز بعد جایش خالی می شود، اما شب با یک هدیه زیبا به درِ خانه ات می آید.
پس نوشت 4- خوش حال باش که وقتی هفت و سیزده دقیقه صبح اس ام اس تبریک ات رو گرفتم، برایت ریپلای نزدم : فاک یو.

7/19/2006

با خودکار قرمز


اشیا را تسلیم می کنیم. به آرامش دورغین اش که می رسیم ، به سرکوب دست می زنیم و تخریب. به انتزاع پناه می بریم، این طور انگار سبک بار تریم.
جای فنجان قهوه یا لیوان چای روی کاغذ را دوست دارم. یاد لذت های کوچکِ بینِ کارهای تل انبار شده می افتم.
Viol

دو روز متوالی.هر دو روز،وقتی صبح از خانه بیرون زدم،پس از چاق سلامتی با نگهبانِ لابی،اولین برخوردِ رو در رو ام،با دو مردِ جوان بود. از آن مردانِ جوانی که با نمایش آلت تناسلی، احوال روحیِ بهتری پیدا می کنند. نفر اول به بهانه پرسیدن یک آدرس پرت و پلا من را متوجه خودش کرد و نفر دوم خیلی ساده از پشت سر گفت خانوم! و نمایش کوتاه اجرا شد! هر دو بار مبهوت شدم و مستاصل. میخ کوب شدم و فقط در چشم هایشان نگاه کردم.نفر اول گفت ببخشید و دو پا داشت،دو پای دیگر قرض کرد و در رفت.نفر دوم هم بدون گفتن ببخشید به سرعت دور شد و خودش را در کوچه پس کوچه ها گم و گور کرد. ... کمترین ایده ای نداشتم که باید چه می کردم. (هنوز هم ندارم!) اول احساس کردم در حال از هم پاشیدن هستم و قربانی. قربانی شمایل بدنی ای که در انتخاب اش دخالتی نداشتم.قربانی تربیت ای که از من یک موجود منفعل ساخته و درجا نمی توانم این طور افراد را گوش مالی دهم.بعد فکر کردم،اگر من در کانتکست (موقعیت؟) دیگری تربیت شده بودم، شاید اگر از لحاظ رابطه جنسی در مضیقه قرار می گرفتم دقیقا همین نمایش را اجرا می کردم. بعد هم نتیجه گیری کردم که این یعنی خشونت و اقتدار اخلاق و نتیجه مبرهن نظام های تربیتی بیش از حد اخلاق مدار. ... حالا هم دارم به این فکر می کنم که این طور افراد را هزار بار به آن مریض های فکل-کراواتی و ادکلن زده ترجیح می دهم.

7/17/2006

A l’interieur


دل ام یک "چیز" کوچک می خواهد.یک چیزِ کوچک که خوشحالی بزرگی برای ام درست کند. یک چیزِ کوچک مثلِ برخورد اتفاقی با چند خط شعردوست داشتنی، یک خبر خوب، دیدار اتفاقی با یک دوست قدیمی، یک فیلم خوب، یکی دو ساعت کافه نشینی با یک آدم جالب، برخورد با یک پست وبلاگی دلنشین،یک هدیه کوچک و مهیج یا ... این روزها خیلی به دل خوشی های کوچک احتیاج دارم، برای سرپا ماندن.

7/15/2006

کی می رسد باران ...

خسته ام.عصبانی ام.کلافه ام.ناراحت ام.بلاتکلیف ام. غمگین ام.
خسته ام از این گره های بی مورد و مزخرف و الکی ای که هر روز داره تو کارم می افته.خسته ام از هر روز صبح تا ظهر رفتن به اون دانشگاه خراب شده و تسامح و تساهل (!!!!!!!!) کردن با عمله های اداره آموزش در حالی که کمتر از دو هفته به امتحانم مونده و آمادگی کافی ندارم.
عصبانی ام از موجوداتی که توی روم لبخند می زنن اما می خوان سر به تن ام نباشه و هر بار که من رو می بینن برام دست هاشون رو باز می کنن تا بغلم کنن در حالی که اگه کسی اون دور و بر نباشه چشم هام رو در می آرن.نه که من چیزِ خاصی باشم، گشادی و وازدگی خودشونه که به اینجا رسوندتشون.از حسود هایی که فقط نتیجه کارت رو می بینن و می خوان منهدم ات کنن و جون کندنی که پشت نتیجه کارات هست رو نمی بینن.
ناراحت ام از این دَیووس هایی که دور و برم جمع کردم.از این تیریپ روشنفکرایی که در هر نشست مخت رو به فاک می دن و وقت زن گرفتن اشون می رن دنبالِ یه دخترِ خونه و یه لَله برا توله هاشون. از این تیریپ عوضی هایی که سال به سال پیداشون نیست و وقتی به پایین تنشون فشار می آد عاشقانه ترین اشعار دنیا رو برات از بَر می شن. از این تیریپ عاشقای شیدا که میدونی نیم سانت بری طرف اشون یه هو ازت دل زده میشن!
بلاتکلیف ام.انقدر وضعیت لب مرزیه که نمی تونم به هیچ طرف اش امیدوار شم.نمی دونم باید یواش یواش بارو بندیل ببندم یا باید خودمو برای ریجکت شدن و ویزا نگرفتن و یه سال دیگه تو این خراب شده موندگار شدن آماده کنم.هر دوش به یه اندازه محتمله.از این ور و اون ور هم که شکر خدا انقدر داره چوب میره لا چرخ ام که کم مونده خودم راسا اقدام به انصراف کنم!
غمگین ام.یه بغض گنده دارم،یه فریاد بزرگ. دلم می خواد انقدر گریه کنم و انقدر فریاد بکشم که حنجره ام جر وا جر شه.


قاصد روزهای ابری
داروگ
کی می رسد باران؟؟؟؟؟؟؟؟؟

7/02/2006

من مثل آن بچه هایی هستم که ساعتی را به هم می ریزند تا بفهمند زمان چیست.


(تن دیگری-سخن عاشق-رولان بارت)
در بخش آگهی ها ی روزنامه،"چیز"های قابل توجهی یافت می شود:
لوله باز کنی با نرخ دولتی
!!!!
یک صفحه خالی، و من ایده ای ندارم.کلا!
The Aroma of tea


سقوط را وارونه خیره شدم من
و نمردم و فهمیدم که
اوج گرفتن،دقیقا چه معنی می دهد.

جایی میان هاج و واجیِ انحنا هایِ بی نظیر بدنم
تمام کابوس های دنیا
سیاه،بنفش،سرخ
گردِ هم آیی دارند.
از این همه لمس بی دریغ
-بدون ناله-
به ارگاسم می رسم.

7/01/2006

یک اتفاق ساده

مست تر که شدم، عمیق تر نفس کشیدم
عمیق تر
و عمیق تر تنفس عفیونی اش را
راهی سینه های سرشار از زندگی ام کردم

مست و متوهم از این عفیون
به تمنای غرق شدن رسیدم
ها ها! چه شاعرانه است خواستنِ
غرق شدن در آبی چشم ها، ها ها!

سرِ راه، آخرین باقی مانده های عفیون
به علاوه ی
خونِ لب های متورم از بوسه های کپک زده ام را
در یک توالت عمومی استفراغ کردم
انقدر استفراغ کردم تا
فهمیدم
روی ویرانه ها قدم می زدم، تا
فهمیدم
حامله هستم فرزندِ نا مشروع ام را
و چه کند، زایمان دردناکش را انتظار می کشم

جا به جای روح ام خراشیده شده از
خارش های عاشقانه سرانگشت این همه کثافت
ملالی نیست.تا یادم بماند گوشه های نا معلوم روح سلاخی شده ام

6/30/2006

تا الان بیدار ماندم
با سکوت پیاده روهای شهرم سر گرم بودم
و حالا،آسمان است که هر لحظه پریده رنگ تر از لحظه قبل.
خسته و بی خواب
خوش خیالی هایم پا به پای آسمان رنگ می بازند.

مثل گذر پاندول ساعت از نقطه تعادل
تیک-تاک تیک-تاک تیک-تاک
از ذهنم می گذری و
دوست داشتن هایم تبدیل به سگی دم بریده می شوند
عاجزِ نوازش.

تیک-تاک تیک-تاک تیک-تاک
دنگ دنگ دنگ دنگ
ساعت چهار بامداد.
شهر در امن و امان است
آسوده بخوابید.
ما رو ببین چی فکر می کردیم،چی شد! ( دلِ دیوونه اسیرِ کی/چی شد!)

یک-
همیشه از زندگی شهری،به معنی واقعی آن ،خوشم می آمد و می آید. زندگی در یک شهر شلوغ همواره گزینه منتخبم بوده و هست. و ترجیحی که در این مورد دارم باعث شده ابعادی مثل ترافیک،هزینه های زیاد،همشهری های همواره بد اخلاق و سرخورده و هوای آلوده و سرعت زیاد این نوع زندگی را به سادگی نادیده بگیرم. ... از نوامبر سال گذشته برای مستقل شدن و کندن از خانواده شروع کردم. از طریق شبکه دانشجویان مهندسی فرانسه اقدام کردم تا کار به یک مدرسه عالی سرامیک در یکی از استان های فرانسه که به استان سرامیک فرانسه شهرت دارد،لیموزین، رسید. یکشنبه هم نامه پذیرش و فرم های ویزای طولانی مدت را زیر بغل ام زدند و فهمیدم به احتمال هشتاد درصد ،تا اواسط سپتامبر امسال،به مدت سه سال شهرِ من شهری خواهد بود به نام لیموژ. ... لیموژ کجاست؟مرکز استان لیموزین،جنوب غربی پاریس.شهری بسیار بسیار کوچک،به عبارتی دِه! از دَه توصیه ای که در مورد این شهر به من شد،هشت توصیه مربوط به این بود که مراقب باشم از زندگی یکنواخت این دِه به سطوح نیایم،به عبارت بهتر نپوکم!!! ... کار خدا رو ببین!
یک پِریم-
از سرما بیزارم.هوای سرد نه تنها جسمم که روحم را هم آزرده می کند. وقتی مشغول جستجوی لیموژ در اینترنت بودم به این عبارت دلچسب برخوردم : زمستان های سرد و طولانی! مصاحبه کننده سفارت هم قبل از خداحافظی عینا این توصیه را کرد: میری لیموژ خودتو خوب بپوشون نمیری از سرما! ... عاقبت ما رو باش!

دو-
بعد از تجربه روابط رمانتیکِ رنگ و وارنگ و صد البته به دیوار خوردن های متعدد و تخلیه انرژی شدن های فراوان و در کنار آن، شیطنت های بی رویه ،مدتی بود دلم یک رابطه ساده و با ثبات و نرمال می خواست. یک نفر که کمترین دغدغه فلسفی،فرهنگی،اجتماعی،اقتصادی،سیاسی،ورزشی و ... نداشته باشد و به یک زندگی روزمره مشغول، به دور از هر بحران هویت و جنون ادواری و افسردگی و غیره و ذلک (که تمام این سال ها رفیق شفیق و همدم جدایی ناپذیر من بوده اند).یک رابطه با توجه های مِلو و فرسخ ها دور از خطر ازدواج. یک آدم اندکی اجتماعی که قابلیت همراهی در مجامع مختلف را داشته باشد. همین! ... خانوم (آقا) که شما باشید،چند ماه پیش از لطف آبجی بزرگه، رفتیم یک مهمانی که اتفاقا میزبان خودِ جنس بود! دانشجو خارج تهران،آخرین فیلمی که دیده بود گلنار و آخرین فعالیت فرهنگی، کتاب ادبیات پیش دانشگاهی .اهل موزیک پاپ و کلا فعالیت های پاپ! چی از این به موقع تر؟! تیک و توک و تاک،نه چک زدیم و نه چونه،دکتر اومد به خونه!!! تا سفر کذایی ترکمن صحرا همه چیز خوب و دلخواه پیش رفت. بعد از سفر و مشکلاتی که برایم پیش آمد، آکبند بودن مخِ این گل پسر و دست و پا چلفتی بودنش و یخی بیش از حدش بدجوری توی ذوقم زد.دنبال وقتی بودم برای صحبت تا آخرین فرصت را به خودم و دوست عزیز بدهم که هیچوقت پیش نیامد. ... بعد از هشت روز مفقود الاثر بودن پسرک ، امشب کشفیاتی در مورد شازده به عمل آمد که تکان دهنده بود! خیلی ساده عنوان کنم، شازده به طرز مفتضحانه ای تو زرد از آب در آمد و به شکل نکبت باری دست اش رو شد! ... آخِی! چقدر خندیدم! بنده خدا نمی دانست که من مدت هاست مار خوردم و اژدها شدم.جلو قاضی و ... ای بابا!

6/26/2006

Je n'ai jamais ecrit, croyant le faire, je n'ai jamais aime, croyant aimer, je n'ai jamais rein fait qu'attendre devant la porte fermee.



(L'amant-Duras)

6/24/2006

Lady Starlight

وقتی یک بَری روی مبل لم داده بودم و پیپ چاق می کردم، متوجه بیست سالگیت شدم. دودها را که حلقه شده و نشده از حلقم بیرون می دادم، به بیست سالگیت خیره بودم. امیدورام ابعاد نارسیستی ارضا نشده ات ضدِ من تحریک نشوند،اما باید اعتراف کنم هیچ چیز درخشان و جذابی در بیست سالگیت نمی بینم! حتی چیزی که مانند یا تداعی کننده بیست سالگی های خودم باشد. سه چهار سال، شاید هم سی چهل سال از بیست سالگی هایم می گذرد. من خلق می کنم و تو بازی می کنی نقشی که خلق کرده ام را.اختتام بسیار ضعیف و غیر قابل توجهی برای نهایت این دوئل متصورم. ... موهای کوتاهت ناخودآگاه ام را غلغلک می دهد،بیدار شدم با دیدن تصویرت.
J’y crois encore

گفتی: بوی تنهایی می دی ... فکر کردم، شامه ی تو زیادی تیز شده یا بوی تنهایی من درآمده؟! ... گفتی:از رفقات چه خبر؟بوی تنهایی می دی ... فکر کردم، بوی تنهایی من از سکس اپیل ترین عطرهای دنیا، برایت اروتیک تر و خواستنی تر است ... گفتی: هر بار که دوباره میبینمت احساس می کنم بیشتر از دفعه پیش دوسِت دارم ... فکر کردم، هر بار که می بینمت از دفعه گذشته تنها تر شدم ،خوشبو تر و دورتر ... ... فکر می کنم نقطه گریز پرسپکتیوِ من و تو همین بی َکس و کارییِ منتخب و محبوبمان باشد!

6/17/2006

Irreversible

بعد از سه سال جستجو این فیلم رو دیدم!
فیلمی درباره عشق،خشونت و انتقام. حرف های زیادی پشت سر این کار گاسپر نوئه بود: باید اعصاب قوی داشت،فیلم تکان دهنده است و خواب رو از چشمان خیلی ها ربوده و باید با احتیاط آن برخورد کرد. در سال دو هزار و دو بیشترین تماشاچی از اوایل تا اواسط فیلم سالن سینما را ترک کردند. هشت –نه دقیقه نمایش کامل یک صحنه تجاوز و حدود ده دقیقه فیلم برداری از کلوپ گی ها، که به علت تاریک و بیمار جلوه دادن روابط هومو سکسوالی مورد انتقاد زیادی قرار گرفته بود و لقب فیلم هوموفوبیک رو در برخی نقد ها می شد دید.
ته مانده اعصابم را جمع و جور کردم و سعی کردم با شجاعت با فیلم برخورد کنم!برخلاف تصور و مطالبی که از فیلم شنیده و خوانده بودم،فیلم را جذاب و جالب توجه یافتم.تدوین بسیار خوب فیلم،یک داستان معمولی را به یک روایت جالب تبدیل کرده بود.خشونت فیلم چیزی بیشتر از خشونت زندگی روزمره را نشان نداده بود.صحنه تجاوز به مونیکا بلوچی،مشابه تمام صحنه های فیلم های پرنو بود که هر آن اراده کنی و کانال های ماهواره را کمی بالا پایین کنی،به سادگی می توانی تماشا کنی و چه بسا که به یک لذت تمام عیار اروتیک هم برسی! مرگ ساده و بی دردسر معصومیت و بی گناهی و در نهایت اقدام به انتقام و گرفتن انتقام از شخص اشتباهی!کنار هم قرار گرفتن صحنه ها به جای ایجاد هیجان، در یک شیب ملایم تنش زدایی می کرد و این واقعا ماهرانه بود.
You know what...Time destroys all things…..take it easy! ...I guess we are all Mephisto. Can’t forget the pleasure, the joy. … There are no bad deeds. Just deeds.

6/16/2006

Post-Shock!

بازتاب تجمع دوشنبه،از چند روز قبل تا همین روزها که چند روز بعد است،در دنیای بلاگرها یک سیر طبیعی طی کرده است. با تبلیغ و نوشتن بیانیه و جمع آوری امضا و اعلام حضور شروع شد و بعد خودِ اتفاق،یعنی تجمع و بعد هم روایت های متعدد ، از روایت سردار طلایی و سخنگوی قوه قضاییه گرفته تا کسانی که از نزدیک مشغول سازمان دهی تجمع بودند تا من که صرفا یک شرکت کننده با اعتقادات شخصی خودم بودم.نمی توانم انکار کنم که از پنج روز پیش تا به حال قسمت عمده وجودم،گوشه و کنار میدان هفت تیر است. مساله خودِ تجمع و خشونت حاکم بر آن و روایت ها و تحلیل اتفاق نیست، تمام اینها تلنگرهایی بود برایم که تبدیل به یک ضربه کاری شد به ریشه تمام تصاویر ذهنی ام و ارزش های نیم بند و الویت های فکریم و فعلا برایم مساله این است! این پست قرار نبود همین جا تمام شود. بعد از نوشتن این چند خط،ترجیح دادم همین جا سکوت کنم و نقطه.
A History of Violence

نه از لحاظ فرم و نه از لحاظ محتوی، در رده فیلم هایی نبود که من دوست داشته باشم. ... در داستان فیلم و نوع نگاهی که به مساله داشت، موضوعی نهفته بود که دوست دارم درباره اش بنویسم. تغییر کردن، به عبارتی تغییر رویه دادن آدمها، از یک مقطع زمانی به بعد و مدفون کردن گذشته و بعد رستاخیز همان گذشته. کاری به ارزش گذاری روی آن گذشته و یا این حال ندارم. ... فکرم پراکنده است و مغشوش. برای حرف زدن در این باره به تمرکز بیشتری احتیاج دارم.باشد برای بعد.
پ.نون. از دیدگاه فمینیستی خودم به فیلم اعتراض دارم.همان کلیشه همیشگی زن در این فیلم هم تکرار شده بود. گرچه کاملا در حاشیه بود،گرچه انقدر این موضوع تکراری است و حرف زدن و ابراز اعتراض هم در همان ابعاد کلیشه، نمی توانم این حضور را در فیلم نادیده بگیرم.یک زن وکیل،خوش تیپ ،خنگ و روزمره، که تمام دغدغه اش رتخ و فتخ امور منزل و روانه کردن بچه ها به مدرسه است و در برابر بحران خانوادگی ای که پیش می آید کاری غیر از گریه بلد نیست!... نمی دانم.شاید به نوعی زندگی رویایی آمریکایی از این زاویه مورد انتقاد قرار گرفته بود. به هر حال که نباید نادیده گرفت که یک مخاطب عامی هستم!

6/15/2006

نشست مطبوعاتی


نگرانند.هر کدام یک گوشه اتاق نشستیم و من از نگرانی شان نگران.یک خال کوبی موقت و مجانی روی بازو دارد.بالای بازویش شبیه چشم چشم،دو ابرو ،کبود شده.در تجمع بیست و دوم کسی که کتک نخورد،ملت احساس کتک خوردگی کردند و این احساس انقدر قوی بود که نمود ظاهری پیدا کرد!از هیچ گازی هم که استفاده نشد،مانتو های مشکی باز هم به خاطر توهم قوی ملت به استعمال گازهای مختلف،خیلی اتفاقی پر از لکه های قرمز و زرد شد.هیچ عکس و مدرک قابل استنادی هم که از صحنه های درگیری فیزیکی وجود ندارد.آخر این سلیطه ها برای تجمع صنفی شان مجوز نداشتند.خوب کتک بخورند،ببخشید،احساس کنند کتک خوردند، نوش جان! ... بچه ها نظریه ها دارند،همه اینها به خاطر مغشوش جلوه دادن وجهه قشنگ و بی نقص حقوق بشر در ایران است. ...


"...کفاره نادانی ما چندان سنگین است
که به جبران اش دیری باید
هر زمان منتظر فاجعه ئی دیگر باشیم."

6/13/2006

نمای نزدیک به شش و نیم شماره

یک-
دیر شد.درست لحظه ای که به تونل رسیدم در واگن بسته شد.سه دقیقه،فقط سه دقیقه! (یاد sliding doors افتادم!)درست لحظه ای که از مترو خارج شدم،با فوج جمعیت برخورد کردم.درجا فهمیدم شروع به متفرق کردن جمعیت کرده اند.دیر رسیده بودم.در عرض پنج دقیقه رفقا هم پیدا شدند و به مدت یک ساعت و نیم دورتا دورِ میدانِ هفت تیر را گز کردیم.جوِ بسیار متشنج.
دو-
سلام.سلام.سلام.سلام.سلام.اِ! توام اینجایی!به به!شما هم که اومدین!...جمعیت و آمادگی شان برای تجمع قابل مقایسه با سال گذشته نبود.آمادگی نیروی انتظامی و پلیس صد و ده و لباس شخصی ها هم .قیافه های نا امید و نگران رفقا، فصل مشترک تجمع.
سه-
همشهری های از همه جا بی خبر به چهار دسته کلی قابل قسمت بودند.آنهایی که مشتاق بودند و اصل مورد اعتراض برایشان محرز و در عین حال سازمان دهی را زیر سوال می بردند که چرا اطلاع رسانی ضعیفی داشته. آنهایی که اصل مورد اعتراض را زیر سوال می بردند.وا!مگه قوانینِ ما زن ستیزه؟! آنهایی که اساسا اطلاعی از اصل مورد اعتراض نداشتند ،اما با صحبت توجیه می شدند و مشغول به فکر کردن و به یک لرزش خفیف و گذرا یا تلنگر یا تکان ناگهانی دچار می شدند. آنهایی که اطلاعی نداشتند و نمی خواستند که اطلاعی داشته باشند،زندگی اینطوری راحت تر است،نه؟! ... آگاهی،آگاهی و آگاهی ...
چهار-
خبر افراد بازداشت شده پخش شده.تعداد و بعضی اسم ها.نحوه بازداشت کردن و شیوه های برخورد!!!! با شرکت کنندگان در تجمع. برایم دور از ذهن و عجیب نیست. بار اولی هم نیست که از شنیدن این خبرها "یه جوری می شم".دقیقا یه جوری. ای بابا! این را،همینطور آن یکی و ... با خودم فکر می کنم که این بار هم جستی ملخک!
پنج-
به دقیقه هم نمی کشد که خبر دار می شوم یک نفر مثل خودم،با دامنه فعالیت در حدود و ابعاد خودم،البته کمی بیشتر از من،یک نفر که خیلی عزیز است، مستقیما از طرف وزارت اطلاعات دعوت به ضیافت بازجویی شده! در مورد جستن و ملخک کمی زود نتیجه گیری کردم! ... در حال غر غر از کاغذ بازی های اداری هستم و اینکه چرا هنوز گذرنامه ام نیامده. پدر در کمال خونسردی جواب می دهد :تجمع میری میخوای گذرنامه ات هم بیاد؟! ... وقت قورت دادن آب دهان با صدای بلند رسیده است! به سرگرمی های موجود در این سرزمین فکر می کنم و سعی می کنم دورنمایی از خودم مابین این سرگرمی ها تجسم کنم تا در صورت ماندگارانیده (بخوانید ممنوع الخروج!) شدن خیلی هم هاج و واج و وِل معطل نمانم.
شش و نیم-
از دست دادنی هایم را لیست می کنم.لیستم را دقیقا مورد مطالعه قرار می دهم و ملیون بار فکر میکنم این از دست دادنی ها واقعا چقدر از دست دادنی هستند وقتی که در حال زندگی در یک تراژدی هولناک (بخوانید کثافت مجسم)هستیم.چه خوش گفت آلبر کاموی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد ، که :در وابستگی انسان به زندگی همواره چیزی نیرومندتر از تمامی بدبختی های جهان وجود دارد. ... ما پیش از آنکه به اندیشیدن خو کنیم به زیستن عادت می کنیم.
داخل پرانتز:اندیشیدن،بخوانید درگیرِ منطق تخمی و دیکته شده، شدن.

6/12/2006

این یک نوستالژی واره نیست!

سه و پنجاه و دو دقیقه-پارسال این موقع سرِ کلاس فرانسه بودم.دل تو دلم نبود.در آنتراکت کلاس،بیست نفری را دور خودم جمع کرده و درباره تجمع بعد از ظهر برایشان داد سخن داده بودم و سعی می کردم به آمدن ترغیب شان کنم. از این بین یک عده هم سعی کردند مرا از رفتن منصرف کنند!یک نفر متقاعد شد.(یادش به خیر!الان یک جایی در لندن مشغول زندگی است!) چهار نفر هم مردد.
راس چهار بعد از ظهر،با کلی عجله عجله و تاکسی دربست گرفتن،دم در اصلی دانشگاه بودیم.یو هووو!جمع مان جمع بود!تمام فعالین حقوق زنان حضور داشتند.زیر آفتاب داغ،روی آسفالت داغ تر از آفتاب بالای سرمان نشسته بودیم و ...
پارسال این موقع،معترض بودم.به همه چیز.باید داد می زدم.تمام شعار ها را تا جایی که ظرفیت حنجره ام اجازه می داد، داد که نه،جیغ می زدم.برایم جنبه مبارزه یا کمپین نداشت.معترض بودم و می خواستم اعتراضم را بر سر تمام دنیا فریاد بزنم.بر من مسجل بود که قوانین مدنی ایران بر پایه تبعیض جنسیتی نوشته شده،اما اگر کسی در این باره با من بحثی شروع می کرد قادر به واضح و دقیق صحبت کردن نبودم. اما امسال،چرا.
پارسال مثل سگ از کتک خوردن و درگیر شدن با پلیس ضد شورش و گرفتار شدن می ترسیدم.ترسی که خیلی قوی بود و منصرف ساز!در رودربایستی خودم جلوی ترسم ایستادم و رفتم.فکر می کردم همین یک بار است دیگر!اما امسال ،نه.
پارسال،کنار همه این حرف ها،عاشق هم بودم،دانشجو هم بودم!اما امسال نه!امسال فارغ ام!هم از تحصیل،هم از عشق و هم از حواشی مزاحم این دو مورد!
چهار و پانزده دقیقه -تا دیر نشده برم ....

6/11/2006

Funeral

آرزو می کنیم.با تمام وجود می خواهیم.اسطوره می سازیم.افسانه پردازی می کنیم.بت.بت درست می کنیم و بعد چه خالصانه می پرستیم!
بت ها،اسطوره ها،افسانه ها،جلوی چشممان شروع به ترک خوردن می کنند.همه چیز در آستانه افول و فروپاشی قرار می گیرد.
زوال هر آنچه بود را مشعل به دست ،نظاره می کنم.
چه تقلای دوست داشتنی ای آغاز می شود!

برای مراسم تشییع جنازه،یا گل های کوهی و وحشی بیاورید یا بنفشه های لیمویی رنگ.فصل اش تمام شده؟مشکلی نیست!ساده برگزار می کنیم.

یک چیز فوق العاده هست که باید به اطلاعتان برسانم.امشب از عشق یک زیبا خواهم مرد.

آخر میدانی؟من دیوانه ام!باید از این بابت عذر خواهی کنم؟!

6/09/2006

بادبادک

دوباره کودک شده بودم
با شلوار پیش سینه دار و چتری های لَخت
یک روز طول کشید
تا همه مداد رنگی های دنیا را دور خودم جمع کنم
و یک برگ کاغذ

دوباره کودک شده بودم
می خواستم شاد ترین نقاشی دنیا را بکشم
چشم ها آبیِ آبی،رنگ دریا
می خواستم در این آبی شنا کنم
انقدر تند تند رنگ زدم که از خط بیرون زد!
قلب را قرمز خوش رنگ
رنگ مربای توت فرنگی مامان،خوش مزه و نرم!
بین مداد هایم این قرمز را پیدا نکردم
یک پاک کن برداشتم برای پاک کردن خط های زیادی
برای پاک کردن ترسها و تردیدها
انقدر محکم پاک کردم،انقدر محکم پاک کردم
که تنها کاغذم از چهار جا پاره شد!

دوباره کودک شده بودم
از پاره شدن کاغذ نقاشی ام بغض ام گرفته بود

وای!چقدر امروز کار دارم.

6/08/2006

Welcome to my truth

با زحمت زیاد خشمم را زایمان می کنم.از خشمم بوقلمون نسبتا اهلی ای می سازم و در پرچین گوشه حیاط خانه ام تغذیه اش می کنم تا پروار شود.خوب که پروار شد،عید شکر گذاری برگزار می کنم و برای شام عید، این بوقلمون اهلی شده را درسته و کباب نشده،می بلعم.

خشمت را مثل آدامس بادکنکی،باد می کنی و از دهانت چسبناک و مرطوب بیرون می اندازی.از خشمت کفتار گرسنه ای می سازی و رهایش می کنی.انقدر گرسنه که عید شکر گزاری دیروز،قبل از ناهار،همتای بوقلمونی اش را درید!

انگیزه پیدا کردم برای شام عید شکرگزاری این بار بوقلمون آش و لاش شده را کباب کنم و بعد ببلعم.

6/07/2006

سفر به ترکمن صحرا
برداشتِ یک-آنچه گذشت تا عمق سه سانتی متر زیرِ سطح سفر

پنج و نیم صبح و شروع جاده.الان بچه ها در اتوبوس خواب هستند.شاید هم در حال کلنجار رفتن با بی خوابی دیشب.باز هم جاده و باز هم من و باز هم خیره شدن به دوردست ها.این بار به معنی حضورِ او،کنار خودم،در حال رانندگی فکر می کنم. هجوم ذهنیات ام از ناخودآگاه به خوآگاه ،فرصتی برای یافتن معنی نمی گذارند.
هفت صبح.حتما بچه ها به مقصد رسیده اند.زود باش.تند تر برو. ...
مقصد مزرعه ای است در حومه گنبد.مزرعه پنبه.به مزرعه پنبه فکر می کنم و یاد اسکارلت و دوازده بلوط و اسب سواری و ... می افتم .دو سه روزی با سرزمینی مشابه سرزمین های بربادرفته خواهم بود. ...
دوازده ظهر،به مقصد می رسیم.مزرعه با کنگرهای وحشی که به سر شانه هایم می رسند،به استقبالمان می آید.اثری از پنبه نیست.پنبه ها برداشت شده و زمین آماده برای کاشت شالی است.تصویر مزرعه پنبه و اسکارلت اوهارا در هم می شکند.بچه ها گوش تا گوش خانه کنار مزرعه،در خواب و بیداری،مشغول در کردن خستگی راه هستند.سلام.سلام.سلام.سلام ...
گمیشان؟چیزی نداره.یه مشت دهاتی.همین.مخدوم قلی؟االان گرمه.می خواید برید سر قبرش چی کار؟!تالاب؟پشه داره به این بزرگی!ده قدم جلو نرفته تکه تکه می شید!عرضم به حضور شما که اینجا مار داره،چه مارهایی.وقتی نیش زد باید غزل خداحافظی رو بخونید.راستی پریروز سر یه خانومی مثل شما،من؟آره!سر یه خانومی مثل شما رو همین دور و بر بریدند از درخت آویزون کردن.گرگ و خرس هم فراوونه!کجا پیداشون می شه؟لازم نیس شما پیدا کنید،خودشون میان سراغتون!... دایی جان به همین گرمی از ما استقبال کردند!
دو بعد از ظهر.تماشای مسابقات هفتگی اسب سواری اسب های ترکمن .پیش درآمد برنامه دو تار ترکمنی است.پشت حصار ها می رویم و مشغول تماشای نوازندگان موسیقی محلی ترکمنی می شویم.برایم لذت بخش است.در جایگاه تماشاچی ها،قسمت بانوان ،هیجان مسابقه اسب سواری یک طرف،هیجان دیدن زنان ترکمن با آن شال های رنگارنگ طرف دیگر.
زنان ترکمن.زنان زیبای ترکمن.نگاه های خیره ام معذب شان می کند.دامن ها و پیراهن های بلند و تنگ و شال هایی که لمحه ای از زیبایی شان را به نمایش می گذارد. نگاه شان روح تبت را دارد.نگاه های عمیق،ساده و غنی.می توانم ساعت ها به این زنان زیبا خیره شوم،بدون کلامی حرف. از کنارم می گذرند.راه رفتنشان مثل یک باد ملایم است.
مینو دشت.دشتی که دشت نیست.نوعی کوهپایه.ییلاق عشایر ترکمن که در این موقع از سال اثری ازشان نیست.کوهپایه سبزِ سبز.عمیقا حوس می کنم که برهنه روی این همه سبزی غلت بزنم.
میلِ گنبد،بلند ترین بنای آجری دنیا.غروب به این بنای مخروطی می رسیم.باد ملایمی می وزد و لذت غروب برایم دو چندان.در ضلع غربی بنا چند دقیقه تنها می شوم.یک لرزش خفیف. .... شب را در مزرعه، با سمفونی قورباغه ها به سحر می رسانیم. و با واق واق سگ محافظ به استقبال روز می رویم.
یک روز زیاده از حد آفتابی و بندر ترکمن.گشت و گذار در بازار کوچک بندر با اجناس عجیب و بی ربط-چاقو،فندک،لباس زیر زنانه،روسری و شال،زیور آلات،انواع کرم و خمیر دندان،اسباب بازی و ... -خالی از تماشا نیست.چند دقیقه تنهایی کنار ساحل تا رسیدن بچه ها.او،تنهایی ام را با آمدن ناگهانی اش مغشوش می کند. ... سه چهار دقیقه قایق سواری از بندر ترکمن تا آشوراده.جزیره کوچک با ساحلی پر از گوش ماهی.رستوران شیلات چیزی برای سیر کردن شانزده شکم گرسنه ندارد.ساعت سه بعد از ظهر،گزینه ای مناسب تر از اکبر جوجه برای ناهار وجود ندارد! ...
حضور دوستان،صدای قهقهه و شادی شان و دیدن چهره های هیجان زده و در عین حال خسته،ناگهان برایم به یک ازدهام سرسام آور تبدیل می شود. کمی خلوت.لطفا یک ساعت کاری به کارم نداشته باشید.چهل و پنج دقیقه توقف در ناهار خوران،مکان و زمان مناسبی است برای گم و گور شدن.تا جایی که می توانم بالا می روم و خودم را در فرو رفتگی تنه یک درخت قدیمی پناه می دهم.از دور و بر صدای خنده دوستان و خش خش پای شان شنیده می شود.قله های آسمان را هم که فتح کنی باز هم کسی هست که به استقبال بیاید! .... بهتر شد.خیلی بهتر شد.می توانم نفس بکشم.
تنگه و آبشار کبود وال.با خستگی هر چه تمام تر بالا می کشیم.وای!اینجا فوق العاده است!هیجان پایین آمدن در تاریکی به من زندگی دوباره می دهد.به مزرعه بر می گردیم.راستی!خداحافظ عمو مهدی!...دوش گرفتن با شش بطری آب معدنی تجربه جدید و منحصر به فردی است!گربه شور! و خواب با لالایی آواز قورباغه ها.
گشت و گذار در مزرعه و اختتام سفر.
همین و تمام. ...

5/29/2006

lieu de memoire


"باور کن اگر از این موضوع مریض شده ام به خاطر خودم نیست،به خاطر آلن است."*
به خاطرِ آلن،به خاطرِ ایکس،به خاطرِ ...،به خاطرِ ... و به خاطرِ! "به خاطرِ ..." بهانه بامزه ایست.طعم آب نبات چوبی های بیش از حد شیرین را دارد. وقتی از چیزی می ترسیم صورت مان دیدنی است!و وقتی این ترس به واسطه ناتوانی مان در مواجهه با خودِ برهنمه مان باشد ،وضعیت آنچنان جالب می شود که می توان از آن کتاب نوشت یا برایش شعر سرود یا آثار ماندگاری خلق کرد.به خاطرِ نگرانی برای تو، به خاطر ترس از آینده تو،به خاطر اینکه تو نمی فهمی،به خاطر اینکه کم تجربه ای،به خاطر خودِ تو،به خاطرِ تو چون دوستت دارم. به خاطر دیگری به چه تلاش هایی که دست نمی زنیم،هزار جور نوسان عصبی رنگارنگ را تحمل می کنیم که به خاطرِ خودمان نیست! بی خاصیت و ابلهانه است.بیاییم محض تفنن هم که شده، برای نداشتن جرات مواجه شدن با ترس ها،ناتوانی ها،وازدگی ها،حسادت ها و سایر بدبختی ها و ناتوانی هایمان در مواجهه با خود، بهانه جدیدی پیدا کنیم.
"به خاطرِ ..." زیادی نخ نما شده!

* عبارت،برداشته شده از افلاک نما-ناتالی ساروت

5/28/2006

آخرین خانوم اجازه!

یکی از "خانوم اجازه ها" الان تماس گرفت و نگرانِ نمره پایان ترم خودش و هم کلاسی هاش بود.خانم مدیر امروز لطف بزرگی در حق شاگردان من کرده بود و یک ربع قبل از شروع آخرین امتحان بچه ها، از نمره های درس فیزیک ( که من مدرشس بودم) برایشان مرسیه ساخته بود. ... قدر خانم پ (معلم منفور ترم اول!) رو ندونستین،باید نمره های این ترمتون رو ببینین و ... صحبت هایی از این قبیل.
امیدوارم تحت تاثیر این سخن سرایی خانم مدیر بچه ها امتحان امروزشان را نابود نکرده باشند.
امتحان را بیش از حد تصور ساده گرفته بودم.جوجه ها هم بیش از حد تصور درس نخوانده بودند!تا دو روز بعد از امتحان مدرسه حالم از نمره های بچه ها گرفته بود.اتفاقی که افتاده نتیجه ساده ای از برخوردهای خودم سر کلاس بود.فضای بسیار دوستانه و خالی از اضطرابی ایجاد کرده بودم.فکر کنم همین وضعیت تا حد قابل توجهی باعث شد بچه ها درس را جدی نگیرند و برای امتحان زیادی با خیال راحت درس بخوانند!البته از نظر من مشکلی نبود.این نمره ها،چه کم و چه بالا،کوچک ترین تاثیری دز زندگی جوجه ها ندارد.خودم هم به درسی که می دادم اعتقادی نداشتم! همواره معتقدم این سیستم آموزشی سرتاسرش افتضاح مجسم است و من یکه و تنها با روش خودم جلوی سیستم قد علم کردم.نتیجه واضح بود.تنفر معلمها و کادر مدرسه از من.علاقه زیاد بچه ها به من.نمره های کم پایانی که از نظر من کاملا کافی بود و ورقه ها نشان دهنده فهم نسبی بچه ها از کل درس. ... برای ادامه تدریس در دبیرستان باید استراتژی های مفید تری تدوین کنم!

پ.ن دلم برای جوجه ها تنگ خواهد شد.دلم برای شنیدن فریاد ناگهانی یکی از جوجه ها که معترض یا متعجب یا پر از سوال داد می کشد :خانووووم! هم تنگ خواهد شد.

5/19/2006

ماندن در وضعیت اول!

مطابق اصول اولیه نظریه رفتار متقابل،وضعیت اول یعنی:"من خوب نیستم،شما خوب هستید" و این حالتی است افتضاح که شخص باید در طول زندگیش تلاش کنه تا این وضعیت رو به وضعیت آخر یعنی :من خوب هستم،شما خوب هستید،تبدیل کنه.
از عصر دیروز تا همین الان که هفتِ صبح روز جمعه است،بنده در وضعیت اول گیر کردم.الان در درون من یک کودک درمانده و بی پناه وجود داره که یک سره داره توسط یک والد سرزنش گر ،شماتت می شه.این بالغ پدرسوخته هم معلوم نیست کجا ست!تو این هیری ویری که بسیار به وجودش احتیاج هست،یک جا قایم شده و اشک های این کودک بی پناه و داد و فریاد های والدِ بی شعور درون من رو نادیده گرفته.

جشن تولدِ یک دوست بسیار عزیزه.از یک هفته قبل شوق و ذوق اش رو داری.قول می دی سه چهار ساعت قبل از مهمون ها بری پیشش،وظیفه ساقی بودن رو عهده دار شی و با هم حاضر شید.بیست دقیقه قبل از ورود اولین مهمون می رسی.دوست عزیز حاضر شده و کاری هم برای انجام دادن نمونده.اینجاست که والد شماتت کننده ظاهر می شه.ندیده می گیریش و شروع می کنی به حاضر شدن.مهمون ها رسیدن و تو هنوز اندر خم حاضر شدنی.هول هوکی آرایش می کنی،آینه درست درمون نداری،تمام رنگ و روغن های استعمال شده به لباس مشکی ات مالیده شده و انقدر به خواهر دوست عزیز اُرد دادی که برات این رو بیاره و اون رو بیاره که حالت داره از خودت به هم می خوره.والدِ عزیز یک گوشه وایساده و داره بهت چشم غره می ره.اصلا از ریخت و غیافه امشب ات خوشت نمی آد ولی سعی می کنی به روی مبارک نیاری و با لبخند به جمع دوستان بری.
پس این مشروب چی شد؟!از ظهر تا حالا هیچی نخوردی با معده خالی عرق خوری آغاز می کنی.هوم!حالا شد!کودک تخس و با مزه سرش گرمه و در حال زبون درازی به والد بد اخلاق .یار هم که در بر و الی آخر!نوبتی هم که باشه نوبت سیگاره.آخرین پک ها رو به سیگار زدن همان،سرگیجه و ضعف هم همان،چشم ها رو یک لحظه رو هم گذاشتن هم همان.به به!انگار انداختنت تو لباس شویی با دور تند!این زولبیا بود چپیده شد تو دهنم؟آب لیمو بود اون چیزی که تو حلق ام ریخته شد؟من چرا تو بالکن ام؟اوا!محتویات سطل جلوی پام حاصل شکوفایی بنده است؟چه افتضاحی!ها ها!فکر کن که برای اولین بار در زندگیت خودت رو راضی کردی با یکی بری مهمونی.موجودی تازه وارد که یک ماه هم نیست می شناسیش.در اولین حرکت تویی و یک سطل استفراغ و سرگیجه!عجب معجونی!حالت کمی اومده سر جاش،به جمع می پیوندی.حال نافرم فیزیکی یک طرف،کودک ناراحت به انضمام والد عصبانی ات که داره کودک بدبختت رو خفه می کنه هم یک طرف،نیزه ی نگاه های منتقد مهمانان هم طرف دیگه.بالغ خودت جواب گو نیست .نیاز داری یک نفر از بیرون بهت بگه که عزیزم هیچی نیست.هر موقعی ممکنه آدم اینجوری شه.اتفاقی که نیفتاده.هزار بار بقیه به این حال و روز افتادن تو مراقب شون بودی،چهار بارم تو اینجوری شی که عیب نداره.همه می تونن درک ات کنن.بعضی وقتا این لات بازیا لازمه و ... میری کنار آبجی بزرگه و سایر دوستان به امید شنیدن دو کلمه تو این مایعا.یک کلمه که نمی شنوی هیچ،این آبجی بزرگه هم که جون به جونش کنی،وقتی شرایط بر وفق مرادش نباشه از دستت هم عصبانی شده باشه،چه حالت خوب باشه،چه بد باشه،چه رو به قبله باشی باید یه سیخی بهت فرو کنه .آخه بابا جان!من خودم دارم از ناراحتیِ گند بالا اومده دق می کنم،نشستی داری می شمری این چندمین دفعه امه که اینطوری شدم!

خلاصه که بنده در وضعیت اول گیر کردم.علی الاصول باید پس از گذروندن همچون شبی الان در خواب ناز باشم.اما انقدر با خودم درگیرم که خوابم نمی بره.جالبِ ماجرا اونجاست که بار اول ام نبود که دست به خلق چنین شاهکاری زدم اما بار اولیه که اینطوری احساس بدی دارم و خودمو یک سره سرزنش می کنم.ببین کار چقدر بالا گرفته که پدر و مادر گرام به کمک شتافته اند.تا حالا هم که از هر حربه ای استفاده کردن جواب نداده!آخی!چهار صبح با صدای شر شر آب دوش گرفتن من بیدار شدن.براشون تعریف کردم چه کردم.اول اش که کلی بهم خندیدن و خودشون شروع کردن به تعریف کردن شاهکارهای مشابه دوران جوانی.بعد دیدن ای بابا این دختره حالش گرفته است.از پنج صبح تا حالا کارشون شده یک خط در میون چای نیات بهم دادن و تکرار این جمله که زندگی تجربه است!خلاصه که شلغم شوربا ایه!

5/08/2006

فکرتان خواب می بیند
بر بستر مغز های وارفته
خوابش
نوکران پروار را ماند
بر بستر آلوده
باید برانگیزم جل خونین دلم را
باید بخندم به ریشها
باید عنق و وقیح
ریشخند کنم
باید بخندم آنقدر
تا دلم گیرد آرام


(و.مایاکوفسکی-ابر شلوارپوش)

5/05/2006

Virgin Maria

یک بغض بلاتکلیف وسط گلوم گیر کرده.این بار متفاوت از همیشه،غیر ارادی بلعیده نشد.جایی ، وسط های مری،گیراش انداختم.نه راه پیش برایش گذاشتم و نه راه پس!
چرا انقدر غریب نگاهم می کنی؟ها ها!تا به حال صدای بلندم را نشنیده بودی؟

4/26/2006

پاستا با سس آلفردو

دویدی و دویدی تا
به گوشم برسانی که مایل هستی
یک وعده غذا با من بخوری.
ای وای!تهوع گرفتم از قهقهه،ای وای!
در تنگی نفس واپسین جز قهقه ام فقط
به ذهنم رسید که بریده بریده
بنالم که دیرم شده.
خیلی دیر و چقدر هم عجله دارم.

4/25/2006

یک روز که عاشق ات نبودم ...

به زل زدن فکر می کردم و به پرسیدن سوال شرم آورِ :چرا ناراحتی؟
به بی خداحافظی رفتن ها و آسودگی بعدش هم فکر می کردم.
از وارونگی دل آشوبه گرفته بودم
که سررسیدی
با یک ماشین جدید که آژیر داشت.
وبلاگ تراپی

چه حماقت چندش آوری.دقیقا چندش آور.پرسه زدن از این راهرو به آن راهرو.از این اتاق به آن اتاق.درست مثل مرغ پرکنده.
همه دنیا را تعطیل رسمی اعلام می کنم.چون امروز خسته ام و عصبانی.فقط همین ام مانده بود که تو مرا دلداری دهی،که دادی.نمی فهمی!من شادم.امروز من شادم.راستی!من تازه هویت پیدا کردم.امروز که داشتم در کوچه باغِ پشت مدرسه پرسه می زدم،کنار آشغال کاندوم ها یک هویت دور ریخته شده پیدا کردم.جالب نیست؟

4/23/2006

اندر باب تجارت هیزم


سابق بر این گفته می شد تا هیزم تری به کسی نفروشی،طرف هم پا روی دم ات نمی گذارد.البته اگر دم داشته باشی.اگر هم نداشته باشی که پس از فروش هیزم تر،مخصوصا در زمستان،خودت را دم می کند و بعد هم پای اش را می گذارد روی دم تازه تاسیس.(!)
حکایت ما هم با این هیزم و مشتری هیزم چیز غریبی شده.من از ابتدا به ساکن هیزم فروش نبودم.تا به حال هم به کسی حتی محض تفنن هیزم نفروختم،چه رسد به هیزم تر.اما این آقا بد جوری پا روی دم من می گذارد.هر از چند گاهی پاهاش یادِ دم من می کند.این روزها هم که شاه پسر قد کشیده و از هر طرف که فکر کنی لنگ هاش به دم من گیر می کند.نه.هر جور حساب می کنم دم من دراز نشده!تا ببینیم عاقبت چه شود.
پاسداشت زبان فارسی؟!

نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در راستای تکمیل پایور خود داوطلب پسر می پذیرد.نقطه.

راستی!پایور همان کادر است.زین پس به جای واژه زشت و بی ناموسیِ کادر از واژه مانوسِ پایور استفاده کنید.نقطه.
و این در حالی است که هنوز مجاز به استفاده از واژه رزرواسیون برای رزرو کردن یک اتاق در هتل صفاییه یزد هستید.نقطه.

(مکشوفه از صفحه آخر روزنامه ایران -2 اردی بهشت )

4/19/2006

بندم خود اگر چه بر پای نیست
سوز سرود اسیران با من است،
و امیدی خود به رهائی ام ار نیست
دستی هست که اشک از چشمانم می سترد،
و نویدی خود اگر نیست
تسلایی هست.
چرا که مرا
میراث محنت روزگاران
تنها
تسلای عشقی ست
که شاهین ترازو را
به جانب کفه ی فردا
خم می کند.

4/17/2006

امروز،ابری و دوست داشتنی، با چنین زمزمه هایی!

I haven’t really find a place that I call home
I never stick around quite long enough to make it
I apologize once again that I am not in love
But it is not as if I mind that your heart aint exactly breaking
It is just a thought, only a thought…

4/15/2006

Remedy of roads...

آتش سوزی المان تکراری خواب های من است.همیشه یک ساختمان،کمپ یا فضایی که من و تمام افرادی که می شناسم با هم در جایی حضور داریم.مهمانی،گردهم آیی و یا یک جلسه مهم.من با تک تک افراد هستم و همه را می توانم ببینم.یک لحظه متوجه می شوم این محل بزودی آتش می گیرد یا منفجر می شود.به محض اینکه به این دریافت می رسم همه این افراد غیر قابل رویت می شوند درحالیکه حضور دارند و من صدایشان را می شنوم.همه حضور دارند و فقط من متوجه خطرِ انفجار یا آتش سوزی هستم.تلاش می کنم خودم و بقیه را نجات دهم اما هیچ کس را نمی بینم و کسی متوجه من نیست. با همین اضطراب از خواب می پرم. بر خلاف خیلی از خواب ها که می دانی در خواب هستی و به همین دلیل فشار کمتری را تحمل می کنی، من در این شرایط هیچ وقت نفهمیدم در خوابم. تا دیروز.
دیروز ،بین ولشت و سیسنگان ،در ماشین خوابم برد.این بار بر خلاف معمول که در ماشین سبک می خوابم،در مدت کوتاهی خوابم خیلی عمیق شد.همین خواب سراغم آمد.به مرز اضطراب و ترس از ناتوانی در نجات دادن بقیه رسیدم،صدای یکی از بچه ها را شنیدم که می گفت "صدای آناستازیا مثل شیهه اسب می مونه.اونو خاموش کن". صدای نجات دهنده ای بود!همین طور که دچار ترس بودم شروع به آنالیز صدایی کردم که شنیدم.آناستازیا؟!آتش سوزی؟!نه!من دارم خواب می بینم.واقعیت صدای آناستازیاست!و وسط این موقعیت تشویش آور آرام شدم .بی حرکت منتظر ماندم از خواب بیدار شوم.چیزی نگذشت که سحر گفت"هیوا نمی خوای بری دست شویی؟!اینجا دست شویی داره!"خوشحال شدم و یادم رفت دست شویی دارم!من بیدار شده بودم و از ترس و احساس ناتوانی برای نجات افرادی که دوست دارم خبری نبود.
جاده برایم جنبه تِراپی و درمان داشته و دارد (یکی از علت هایی که سفر های زمینی را دوست دارم ).همیشه وقتی در جاده ام فکرها می آیند و می روند (برای همین سکوت و خیره شدن به بیرون را به هر کاری ترجیح می دهم) و اثری از خودشان باقی نمی گذارند.این بار علاوه بر خیلی فکرهای اضافه و اغلب ناراحت کننده ،یکی از ترس هایم را نیز به جاده سپردم. ...

4/13/2006

(برای صدمین سالِ تولد ساموئل بکت-سیزده آوریل)
"یک جنازه دیگر"

با بکت زمان متوقف می شود.شاید هم نه.این من هستم که در گرما و رطوبت چندش آور بازدمِ حاصل از نوشته های او ساکن می مانم.کند می شوم.یک ثانیه.با صورت به زمین برخورد کردن و انتقال سرمای زمین از پوست کف دست،نگاهی خالی و بدون افسوس به خانه ای که از آن بیرون رانده شده.می فهمی که؟یک ثانیه است،کمی بیشتر یا کمتر.اما به درازا می کشد.متوقف می شوم.این وضعیت برایم بازسازی می شود وتمام حس های مشابه،بی ربط و با ربط.تداعی.
برخورد با آنچه بکت از آن حرف می زند،ناگهانی است.غافلگیرم می کند.از آدم هایی می گوید که به شکل باور ناپذیری خالی از زواید هستند.بدون واسطه.وقتی این آدم ها،آدم های زاییده شده ازبکت،غافلگیرم می کنند،وسواس می گیرم.بیمارگونه سر تا پایم را بررسی می کنم.چندین و چند بار.یک جای کار می لنگد.کجا؟نمی دانم.وارسی سر تا پا ،دوباره و سه باره و چند باره.جوش می آورم و عصبانی با این آدم ها دست به یقه می شوم.بدون استثنا ،مبهوت و تسلیم در چشمم زل می زنند:من فقط داشتم خودم را زمزمه می کردم.تو حرف های زیرِ لبی ام را دزدیدی! داد میکشم:برو گم شو! رهایشان می کنم.باز هم من می مانم و من. ... آدم های بکت.امان از آدم های بکت.آدم های بکت،نه مانند خیلی آدم های دیگر،با خودشان،دردهایشان،وسواس هایشان و عصبیت هایشان در گیر نیستند.آدم های بکت من را درگیر دردها و وسواس ها و بیماری هایم می کنند.
با بکت صحبت از روایت و داستان نیست.حادثه ای نیست که مشغولم کند.جایی میان یک دم و بازدم حبس می شوم.نه راه پیش و نه راه پس.همان توقف کذایی.اینجا یک اتفاق یا حتی قسمتی از آن وجود ندارد.خودِ اتفاقِ همه آدم های دنیا،خود زندگی است که در فاصله بستن و بازگشودن چشم وجود دارد.
فضاهای درست شده زیرِ دست و بال بکت،پاکیزه اند.از هر آلودگی دراماتیکی عاری هستند.برهنه.برهنه شاید توصیف قابل قبولی باشد.مینیمال؟شاید.حوصله ام را سر نمی برند این فضاها.زرق وبرقی ندارند که از حوصله ام خارج باشند!این فضا ها مرا یادِ یک گورِ گَل و گشادِ دسته جمعی –زندگی-می اندازند.

4/09/2006

آن زمان زن ها را خوب نمی شناختم.هنوز هم خوب نمی شناسم.مردها را هم همینطور.حیوانات را هم همینطور.چیزی را که اندکی بهتر می شناسم دردهایم است. ... چه توازنی!آخر آنها را هم خوب نمی شناسم،دردهایم را می گویم.

نخستین عشق-بکت

4/07/2006

(سه شنبه شب)
Tack-Poom

تاک-پوم،تاک-پوم ... این صدا،صدایی است که معلم علوم راهنمایی معتقد بود صدای ضربان قلب انسان موقع خالی و پرشدن از خون است.از وقتی شروع کردم به حاضر کردن درسِ فردا،این صدا را به وضوح در گوش ام می شنوم.تاک-پوم،تاک-پوم ...فردا باید در باره شکست نور صحبت کنم.(آخرین باری که این مطلب را به دقت خواندم نه سال پیش بود!) مطابقِ توصیه ها باید جدی باشم،مسلط به کار (یا حداقل این طور وانمود کنم!)،با جذبه و باید نشان دهم که هیچ چیز بیشتر از درس برایم مهم نیست.یازده وروجک اولِ دبیرستانی،غیر قابل کنترل،پررو و پر توقع.وقتی توصیه های دوستانی که با دانش آموزان دبیرستانی سر و کار داشتند را به یاد می آورم چهار ستون بدنم می لرزد!از هر ده توصیه،هشت توصیه مربوط به جدی بودن،لبخند نزدن و رو ندادن به بچه هاست که اگر چنین کنی در کمتر از دقیقه از سر و کولت بالا خواهند کشید. ... از صدای ضربان قلبم خوابم نمی برد.تاک-پوم،تاک-پوم ... دوره دبیرستان خودم را خیلی روشن به یاد دارم.آرزو هایی که در ارتباط با یک معلم داشتم.آرزوهایی که حتی نیمه و نصفه هم در مورد یکی از دبیر ها واقعی نشد. ... خودم می توانم آن طور باشم که آن روزها دلم می خواست؟

(چهار شنبه ظهر)

خانوم اجازه؟...خانوم می شه ...؟خانوم یه لحظه می آید؟

من طبق معمول دیر رسیدم! جای مهندس نون،استاد سیمان،خالی که در بدو ورود من مستاصل بگوید:تو بازم دیر کردی؟...-ببخشید استاد!...-برو بشین! و من کمی تا حدودی خجالت زده راهی ته کلاس شوم. ... امروز با استقبال مدیر بسیار نگران مدرسه مواجه شدم.به سادگی از کنار تاخیرم گذشت و علت نگرانی اش را صریح و واضح توضیح داد:نمیدونم بچه ها شما رو به عنوان معلم جدید قبول می کنند یا نه؟بچه های شیطون و غیر قابل کنترلی هستند.میدونید که اینجا هم مدرسه غیر انتفاعیه.من نمی دونم باید الان چی بهشون بگم و چطوری براشون توضیح بدم.شما توی دفتر باشید تا من برم کلاس رو آماده کنم. ... هیجان شب گذشته چند برابر شد و به خودم بد و بیراه می گفتم که چرا برای کاهش تپش قلبم دارو نخوردم.نگران بودم و با این رفتار مدیر مسن و جا افتاده مدرسه نگرانیم بیشتر شد.یاد آن روزها افتادم.هر طور که مدرسه می خواست عمل می کرد و ما موظف بودیم که گوش به فرمان باشیم.یک بار هم که سرِ کلاس اخلاق نافرمانی کردیم (ورقه امتحانی را سفید دادیم) دمار از روزگارمان درآوردند.مثل اینکه راست است "دوره زمونه عوض شده"! توسط مدیر به بچه ها معرفی شدم.به محض ورود به کلاس و دیدن صورت های سر حال و کنجکاو بچه ها نگرانیم از بین رفت.تمام شد.انگار نه انگار که تمام شب از هیجان نخوابیدم.با وروجک هایی که نه بچه اند و نه دختر خانم های بالغ خوب کنار آمدم.در وقفه های درس سوال هایی مثل :خانوم اسم کوچیکتون چیه؟خانوم ازدواج کردید؟خانوم چند سالتونه؟خانوم دانشجواید؟خانوم خونتون کجاست؟ و ... کلاس را پر می کردند. زنگ تفریح دو تا از وروجک ها آمدند سراغم و یکی از آنها با ترس و لرز نامحسوسی گفت:خانوم یه چیزی می خواستم ازتون بپرسم!تو رو خدا فکر بدی درباره ام نکنید!(دلم هری ریخت که قرار است مورد چه سوالی واقع شوم!)خانوم؟!دماغتون رو کجا عمل کردید؟!
خودم را کنترل کردم که وسطِ راهرو مدرسه با صدای بلند نخندم.جوابش را دادم.چایی نیمه دم کشیده ای با دبیر های بازنشسته خوردم و به حرف هایشان در باره قند و فشارِ خون و کلسترول بالا یا پایینشان صبورانه گوش کردم....هی دختر!من در دفتر مدرسه بودم و داشتم با معلم ها چای می خوردم!...هر چهار شنبه،به مدت سه ساعت،در نقش دبیر ظاهر خواهم شد.یاد جولیا افتادم.معلم سرخانه در فیلم اشک ها و لبخند ها.امیدوارم جلسه بعد در جیبم قورباغه پیدا نکنم!

4/03/2006

Ceci n’est pas un recits de voyage!
(این یک سفرنامه نیست!)

اگر ده شب،سوار بر قطار،از تهران، به سمت اهواز حرکت کنید،حوالیِ شش صبح فردا به دشت لرستان می رسید و هم زمان با روشن شدن هوا با مناظر بی نظیر و مدهوش کننده ای مواجه خواهید شد.پنج ساعت به همین منوال سپری خواهد شد تا به جلگه خوزستان برسید و دو ساعت در جلگه خوزستان تا شهر اهواز.دشت های جلگه ای خوزستان درست همان بویی را داشت که در تصوراتم بود.مرطوب بدون اثری از بوی شالیزار.این بو آنچنان ناگهانی به شامه ام حمله کرد که در آن لحظه هر چه در ذهن داشتم (مشغول نوشتن بودم) در کسری از ثانیه پر کشید و رفت!اهواز ازدحام تحمل ناپذیری داشت...ورود به شوشتر با بارش باران و رگبار های پریودیک همراه بود.شوشتر برای من مترادف شد با شهرِ آب و پرستو ها.(بعد از گذراندن نه روزِ ملال انگیز و پر از آفتاب در تهران هوای ابری و باران و رگبار برایم نعمت بود)...دیدن ملتی که دسته دسته از صبح تا غروب برای پیک نیک به سمت زیگورات چغازنبیل سرازیر بودند و تا نه شب، دلِ کنده شدن از این معبدِ نیمه خارج شده از دلِ تاریخ را نداشتند،خالی از تعجب نبود.زیگورات از بازدید کنندگان (پیک نیک کنندگان) خالی شد و ما ماندیم و دشت و سکوتی که با آواز قورباغه ها و جیرجیرک ها سکوت نبود.شاید روح ِ زیگورات درآن جغد سفید که بر بالاترین نقطه معبد لانه داشت تجسم یافته بود.یازدهِ شب بود که در گوشه ای از ضلع غربی معبد نشستم،نمی دانم چند دقیقه،اما دقایقی بود که جز بودن در آن وضعیت هیچ چیزِ دیگری نمی خواستم.دقیقا هیچ چیز.خالی بودم.خالیِ خالی و این درست همان چیزی بود که مدت ها در جستجویش بودم.من،فرسنگ ها و فرسنگ ها دور از همه چیز.تکرار می کنم همه چیز.من،تنها، در مکان و در زمانی که هیچ چیز جز آن نمی خواستم. ... موزه ی هفت تپه و دیدن توضیحات مربوط به پروژه ی حفاری و مرمت، یک غلغلک اساسی بود برای ادامه تحصیل در رشته مرمت آثار باستانی. ... آپادانای شوش ارزش دیدن داشت.چیز زیادی از آن باقی نمانده بود اما همان باقی مانده ها خالی از هیجان نبود و من باز هم قیلی ویلی رفتن ناشی از بودن در محوطه ای با قدمت چندین هزار ساله را تجربه کردم. ... ایذه، برای من از دو بخش داخلی و خارجی تشکیل شده.بخش داخلی یعنی مسافر خانه لوکس و اتاق دو نفره ای که پنج نفر-بدون سوال جواب شدن درباره نسبتی که آقایان و بانوان با هم دارند- در آن سکنی یافتند (چپیدند!) و در نتیجه چه دست و پاهایی که هنگام خواب در سرها و شکم ها و پهلو ها فرو نرفت!اتاقی مجلل با حمام و بدون دست شویی!(دست شویی در راهرو و قابل استفاده برای عموم بود!)و صد البته آتش سوزی با سوختِ تی شرت بنده که صبح روز دوم اقامت در هتل آنزان اتفاق افتاد. اما ایذه خارجی که شاید بهترین توصیف برایش همان بهشت گم شده باشد.این همه نگار کن و کتیبه سالم در یک جا؟!باور کردنش مشکل است اما آنجا کتیبه ها و نگار کن هایی از زمان ایلامی ها وجود داشت.ایذه خارجی فقط مکان ای باستانی نبود،طبیعت ایذه هوش از سرم برد.برایم قابل درک است که چرا و چطور دکتر مهر کیا بیست سال است که به ایذه مبتلا شده.دیدن سد کارون سه ما را به قایق سواری روی کارون و دیدن پل های واگنر (از نزدیکِ نزدیک!) رساند.این قسمت آخر به حدی به من چسبید که حتی یا آوری اش مرا به شیهه کشیدن از کیف وا می دارد! ... بازگشت چهارده ساعته،به شکل مسافرین قاچاق،در قسمت انتهایی اتوبوس (اصطلاحا بوفه!) هم خالی از لطف و هیجان نبود و صد البته مایه مکافات سایر مسافرین که ناگزیر از تحمل رایحه دل انگیز پنج جفت پای از پوتین خارج شده بودند.بر خلاف تصور به هیچ وجه چهارده ساعت اتوبوس سواری به حالت مچاله،روی یک تکه نخته سفت و سخت،اصلا خسته کننده نبود.بعد از پیاده شدن در ترمینال جنوب توانایی داشتم که در جا به یک مسافرت طولانی دیگر بروم.حالا من ماندم و یک دنیا انرژی که از همین امروز صبح مشغول به صرف کردنش در مقابله با زندگی روزمره،کارهای اداری و بی انتها،صدای تلوزیون،علم و صنعت گندیده (انگار شر اش به این سادگی از سرم کم نمی شود!) و صد البته هم خانه ها و ... شدم.

3/23/2006

Crash, boom, bang!

خیالم گرم شده بود.امروز، چند ساعت بعد از غروب در باقی مانده آنچه به خاطر سپرده بودم پرسه زدم،در بوی نرگس ها،در رقص شعله شمع ها،در تمام دوستت دارم های نجواگونه ای که جایی نزدیکی حنجره ام خفه کرده بودم. باد بود که در خلنگ زار می وزید. بازی نور و پوست سفید آن دختر چه زیبایی که نیافرید،حتی از لمس گونه هایش ترسیدم!
تازه خیالم گرم شده بود. لعنتی!آن شماره تلفن چند بود؟ دو-دویست و پنجاه و ...
Please leave the message after the tone…
باز هم من و واقعیت از روبه رو به هم اصابت کردیم.بینی نه چندان تازه عمل شده ام از این برخورد غیر منتظره درد می کند!

3/20/2006

“Color as beginning”

درحالیکه بازارعید و سال نو و نوروز باستانی و تحویلِ سال آنچنان داغ است که پشت دستم را می سوزاند، از صبح تا به حال در این فکرم که فردا با امروز،دقیقا چه تفاوت بنیادینی خواهد داشت؟!

3/16/2006

نادیا

نادیا با توصیه مرد بسیار مرده شروع شد.خواندن عبارتِ "نادیا چنان شگفت انگیز و مسحور کننده از قید هر گونه پایبندی به ظواهر آزاد و رهاست که گویی خرد و قانون را یکسان خوار می شمارد." (دوبوآر) نادیا را به یک کنجکاوی عمیق نبدیل کرد.دو روز بعد از اینها،نادیا در یک کاغذ کادوی صورتی،همراه دو کتاب دیگر به من هدیه شد.قرار بود نادیا آن شب تا صبح تمام شود.قرار بود صبح روز بعد به نامه ای که در آن به خواندنِ نادیا ترغیب شده بودم،جواب دهم! نادیا یک ماه طول کشید.
Texte-automatique
نوشتار خود به خودی،نوشتار خودانگیخته،بدون موضوع مشخص،خارج از سلطه عقلانیت.
با اولین جمله،گرفتار شدم.من به متنی مبتلا شدم که تا آن موقع حتی نظیرش را ندیده بودم!زمان نداشت ولی داشت.مکان نداشت ولی داشت.از جایی دیگر می آمد و من گیج و عصبانی بین جمله های طولانی و پا نویس های دست و پا گیر حبس شده بودم.مخاطبِ بد و بیراه هایم مترجم بود،خودم بودم و زیادی ناشی بودنم در خواندن چنین متنی ... بعد از بیست و دو صفحه، با رسیدن به موضوعِ تجربه باور-شیاد(empirique) به کمی آرامش رسیدم.زیرِ این جمله خط کشیدم:"راستش این قضیه به نظرم بچه گانه نمی آید بلکه آن را شرم آور می دانم." فکرِ معیوبم را وسطِ این آشفته بازار بازیافته بودم.
"حاشیه روایت"
روایت،اگر بشود به آن نامِ روایت داد،از جایی خیلی دورتر از آنجا که من منتظر بودم شروع شد و من هن هن کنان خودم را درعرضِ دو شب،به آنجا رساندم.هنوز من برای این متن و این متن برای من،به شکل نا محسوسی بی قواره بود.
" هجاها مثل شکلاتی چسبنده در دهانش کش می آیند"
پرسه های گاه و بی گاه برتون در تماشاخانه دو صورتک و نمایش شیرین عقل ها.جذاب با درون مایه ای حدودا هولناک.باور کردنش مشکل است اما این پنج-شش صفحه را سه شب متوالی قبل از خواب خواندم.تکرار نمی شد! و در نهایت این عبارتِ پانویس :"همین جا خودم را متهم می کنم که در خور جاذبه شوریدگی نبودم."
" نه بابا!این ها بخار انقلاب کردن ندارند."
بخش دوم و کلاس های طولانی و نفس گیرِ تجارتِ الکترونیک با هم شروع شد.نادیا با "لبخندی نا محسوس"وارد شد و با ورودش توصیف های شاعرانه و ادبی را وارد متن کرد.این چیزی نبود که برتون قول اش را داده بود!نادیا هر روز قبل از خروج از منزل روانه کیف ام می شد و موقع استراحتِ کلاس پیشِ رویم باز و چند خط قبل از خواب.(رژیم روزانه ام!)نادیا در همین ساعت ها عصبانی و منزجر ام کرد.یک زنِ ستایش برانگیز مثل تمام زنان ستایش برانگیز دیگر:زیبا،مرموز،دارای زوایا و استعداد های کشف نشده،بی خیال،با نگاهی بکر و دست نخورده به اطراف،عاشق،شیدا و بی تفاوت به نکبتی که احاطه اش کرده.در آنتراکت کلاس ها (در جوار هم کلاسی های اتو کشیده ای که با کراوات های رنگا رنگ در صدد بودند اشتیاقشان به کسب مهارت در تجارت الکترونیک را به خودشان و استادِ بازاری و فربه مان ثابت کنند) با هر توصیفی از نادیا یک جیغ بی صدا می کشیدم.ای وای!باز هم کتابی سرتاسر درباره زنی مرموز و شیدا و اعجاب انگیز.(هرچقدر هم که متن منحصر به فرد باشد باز هم حضور این زن ها برایم آزار دهنده است). از آن تیپ زن هایی که هرگز،هیچ وقت جایی بیرون از کتاب ها نداشته اند.با هر جمله،بیانیه ای بلند بالا در اعتراض به آفرینش زنان غیر واقعی،که اتفاقا محبوبیت زیادیِ بین مردان به اصطالاح روشنفکر دارند،در ذهن ام شکل می گرفت،فرو می ریخت و دوباره از اول.خشم و کنجکاویِ کشف عمیق تر نادیا دو حسی بود که تا خروج نادیا همراهم بود.خروج نادیا،به اندازه ورودش با حاشیه رفتن همراه نبود.خوب شد رفت! در غیر این صورت شاید هرگز نمی توانستم بپذیرم که نادیا "بیش از آن که وجود باشد،رویداد است". راست است.یک رویداد.
"دنیای بیرونی با قصه هایی که برای خواباندن بچه ها تعریف می کنند فرق چندانی ندارد."
شاید زنی که نادیا در آن تجسم پیدا کرد،روسپی جوان،فقیر و تا اندازه ای ناقص العقلی بوده که برای یافتن سرپناه و کمی عشق یا حتی توجه خوش شانسی آورده.مردی در جستجوی زیباییِ ناب و فرا واقعی هم خوش شانسی آورده.هم برتون و هم آن زن،هر دو به آن چه می خواستند رسیدند.یکی به سقفی و فضایی برای چند ساعت رهایی از نکبت بی انتهایی که در برش گرفته و دیگری به الهامی تکان دهنده برای آفرینش.به نظرم دومی خوش شانس تر بود.تجسم مزاحم-نادیا-بی سر و صدا به حضورش پایان داد و او را با تخیلات شاعرانه اش،شاد از حصول رویاهایی مبهم در میانه سالی،تنها رها کرد.
"زیبایی، متشنج خواهد بود یا وجود نخواهد داشت."

پی نوشت.عبارت های داخل گیومه عینا از کتاب نقل شده اند.شاید استعدادی در درک فضاهای سورئال ندارم.

1/19/2006

هزار کاکلی شاد در چشمان توست،هزار قناری خاموش در چشمان من ...

یک و بیست و دو دقیقه بامداد.یادم نیست آخرین باری که تا این ساعت بیدار موندم کی بوده.سرم گیج میره.با اون قهوه غلیظی که سر کشیدم داشتن این تپش قلب و این بی خوابی چیز عجیبی نیست.دریغ از سر سوزنی حس درس خوندن!...با این وب گردی شبانه رسیدم به یه پست یه وبلاگی که داشت می گفت :آنکه می گوید دوستت دارم خنیاگر غمگینی است که ...چی شد؟یه هو بغض ام گرفت.حداقل چیز با ارزشی که فهمیدم میدونی چی بود؟اون همه بی تابی،اون همه بی قراری،اون همه نا آرومی ،هیچ کدومش به خاطر تو نبود.نه از بودنت.نه از نبودنت.
بیماری مقاربتی روانی

در وهله اول بیماری مقاربتی درست نقطه مقابل عشق های سوزناک بود.بیماری مقاربتی نومید کننده ترین مدرک بود دال بر اینکه عشق های سوزناک وجود ندارد. (زن در ریگ روان-کوبو آبه)
Weekend and Vodka!


چهار روز و بعد از چهار روز تو بمانی و یک شیشه دو لیتری ودکای آلبالو (بهش چی میگن؟پتروشکا؟!) و ته مانده های خشک شده وینستون لایت به انضمام یک بالکن تمیز و مقداری هوای سررررد.نتیجه کاملا واضح و مبرهن خواهد بود! ... چرا نگاه نکردم؟نه نه!چرا اس ام اس بازی کردم؟! وقتی نتیجه واضح باشد خوب،ساده است!به کسی که نباید خواهی گفت :babe ! ... یکی این آقا را جمع کند!چرا که Every time I’m drunk, I call everybody babe !ای وااااای!
مهندس!با شما نبودم!

1/01/2006

سال نو مبارک.
امیدوارم در سال 2006 آنچنان بتوانیم از لحظات استفاده کنیم که اگر احیانا موج بزرگ یا کوچک ای حادث شد،یا یک روز در حین کار در منزل دیدیم دماغه هواپیمایی به سرعت در حال داخل شدن از پنجره مان است،برای کیف های نکرده دچار پشیمانی نشویم.
آمین!