12/26/2005

Mon petit vieux

تصاویرِ عزیز.تصاویرِ خیالیِ عزیز.تصاویر در سرم چرخ می خورند و با حرکتی مارپیچ مرا دور،دروتر و دورتر می کنند.ای پیرمرد،ای پیرمرد کوچکِ من.
نسیان،انزوا،نفس عمیق


باد شمالی وزیدن گرفته است.ابرهای باران زا فرازِ سر من گرد آمده اند.جیرینگ جیرینگ پابند کولی ها از دورست ها مرا صدا می کنند.
باد شمالی وزیدن گرفته و نگاه منتقد مادرانم بر پسِ گردنم سنگینیِ سوزناکی دارد.
باد شمالی وزیدن گرفته و من هوای رفتن دارم.پلک بر هم می گذارم و نمناکی هوا را بو می کشم.
باد شمالی وزیدن گرفته و گلویم منزلگاهِ بغض مسافران شده.من هوای رفتن دارم.
می خواهم بروم و تو را با طلب های وصول شده ات،با پروژه های به پایان آمده ات،با بیمار از مرگ رسته ات،بگذارم و بروم.
می خواهم بروم.من قرن ها دور شده ام و تو مانده ای و مامن آتشفشانی ات.
در دورست ترین جای دنیا خلوت می کنم تا با خدای خودم،در سکوت، فنجانی چای بنوشم.باد شمالی می وزد و خبر مدفون شدنت در گناهان نابخشوده،در عشق های گندیده،در بیماری های لاعلاج، را برایم می آورد.

12/25/2005

Outside,It is now raining ...And tears are falling from my eyes......
It is very cold outside,like the way I am feeling inside....

12/23/2005

"می دانی که چه بر سرِ حقیقت آمد؟...بدون اینکه شوهر پیدا کند مرد."
(نقل قول از تریستانوی در حال احتضار تابوکی)
جای فروید خالی!

بحث حول و حوش هویت جنسی (sexual identity) دور می زد،نون در حال صحبت بود و لابه لای مطالبی که جمع آوری کرده بود این جمله وجود داشت:"مردسالاری از تن زن می ترسد" و بلافاصله بعد از آن به ایده ی فروید درباره حسادت دختربچه به آلت نرینگی و شکل گیری عقده الکترا و درمان ناپذیری آن در طول زندگی زنان اشاره شده بود.نون در موردِ این ایده ی بنیادی روانکاوی که سالیان سال در حاشیه بودن زنان را توجیه کرده و صحه گذاشته بود ،چیزی نمی دانست. برایش تا جایی که اطلاعاتم اجازه می داد شرح دادم.در سکوت کامل گوش کرد و بعد پوزخندی کارا و اساسی زد.همان موقع با تمام وجودم آرزو کردم که ای کاش فروید خودش اینجا بود!
یک چیزِ بدآیند

بدم می آید،خیلی بدم می آید،خیلی خیلی بدم می آید وقتی کسی پیدا می شود که سال تا سال سراغ از آدم نمی گیرد و با این نکته که سیزده ماه در سال به پریود روانی مبتلاست و انواع بحران های کشف شده در دنیا فقط و فقط به سراغ او می آید نبودنش را توجیه می کند و اینکه همیشه با عبارتِ آهنگین آی مردمِ دنیا این شما هستید که باید مرا درک کنید به اعتراضات خاتمه می دهد، یک هو سر و کله اش پیدا می شود و در افتضاحی که تو کمترین نقشی نداشتی از تو عاجزانه تقاضای کمک می کند!... بعله! در آمدنِ گندِ خاله زنک بازی و دهن لقیِ ملتِ سیمپاتی نما و سنگِ صبور نما ،سوخت و سوز ندارد،صرفا دیر و زود دارد! ... به یاد داشته باشیم که همیشه امکان استفراغ کردن گهِ خورده شده در توالت و بعد رویش یک سیفون کشیدن وجود ندارد. ... از بنده به دوستان گیر افتاده در این وضعیت نصیحت که بیخودی عق نزنید.چیزی ازش در نمیاد.

12/13/2005

Right, wrong & person, place, time

Right person, in the right place at the right time و بر عکس. سه خانه متعلق به شخص،زمان و مکان.دو حالتِ مناسب و نامناسب برای هر خانه.دو ضرب در دو ضرب در دو.سرِ جمع می شود هشت.احتمالِ یک هشتم برای هرحالت.البته اگر وزنِ هر حالت را با حالت های دیگر برابر بگیری.که عموما هم برابر نیست. همیشه یک چیزی مثل کارِ سنگین،مریضی یک آدم خیلی نزدیک و دوست داشتنی،پایان نامه،پروژه های نیمه نا تمام و ... به وزنِ یکی از حالت ها شدیدا اضافه می کند.مشنگی و یاس فلسفی و بحران هویت و سایر کس خلی ها را که نگو!و بدینگونه تمام معادلات در کسری از ثانیه به هم می ریزد. ... با خودِ اژدها کشت هم هستم.
بعضی ها هستند که حتی تا جهنم هم تعقیب ات می کنند...حتی در جهنم هم نمی گذارند یک جرعه سربِ مذابِ خوش از گلویت پایین رود ...ای بابا!
نورباران شود قبرِ والدین موسس وبلاگ و رواج دهنده وبلاگ نویسی که دوستان را از حال هم بی خبر نمی گذارد.آمین!

12/12/2005

Je voudrais faire mes etude en …?

شباهت زیادی به یک مصاحبه رسمی و اداری نداشت!احساس کردم آمدم تا با این پیرمردِ فرانسوی با مزه گپی بزنم،قهوه ای بخورم و بعد هم با خوشوقت شدن از آشناییش بروم به بقیه کارهام برسم.با سوال های کلیشه ای ومعمولیِ هر مصاحبه ای شروع می شد،به کنجکاوی های شخصی اَلن می رسید و توضیحاتی که درباره خودش و نظراتش می داد و با صدای بلندِ خنده من به پایان میرسید.برای سنجش زبان فرانسه بهم دیکته گفت!!!خوشبختانه فقط یک e را خوردم!نمی دانم که وانمود می کرد انگلیسی خوب بلد نیست یا واقعا نمی توانست منظورش را برساند!آخر سر هم به خاطر انگلیسی افتضاحش عذر خواهی کرد!یک مصاحبه-مکالمه مخلوطِ فرانسه-انگلیسی!در انتها گفت مدارک ات رو بفرست،immediatement .بعد هم کارت ویزیت اش را بهم داد تا درصورت سوال یا ابهام با او در تماس باشم.بهترین نکته کل مصاحبه همین جا بود.دست کرد در جیب بغل کت اش،یک دسته کارت ویزیت را که با کِش(مشابه کش ماست!) به هم وصل کرده بود در آورد و یکی از آن کارت ها را به من داد.عالی بود.اصل پیرمردِ منظم!

کوچکترین ایده ای ندارم که چه پیش می آید و به کجا خواهد رسید ،به عبارتی خواهم رسید.(!) امروز صبح نامه ام را لوله کردم و در بطری جا دادم و به اقیانوس پرت کردم.نمی دانم به چه کسی خواهد رسید،چه کسی و در چه حالی بازش خواهد کرد و نمی دانم که اوایل ژانویه باید در انتظار چه باشم.شاید بار دوم که به اسکله آمدم بطری خورم را دیم که باز نشده به دست خودم برگشته!
(البته نامه لوله شده استعاره از بیست صفحه اپلیکیشن فرم و مدارک ضمیمه هست و بطری و اقیانوس هم استعاره از پست دی اچ ال!!)

12/10/2005

How do you do?!

آنچنان سوار بر این تابِ درختی،تاب می خورد ،آنچنان سعی می کرد از دفعه قبل بالا تر برود و آنچنان در هر بار پایین رفتن خودش را عقب می داد که فکر می کردی ... که فکر می کردی؟شاید می خواست از ماکزیمم اندازه حرکت تاب ایده ای ملموس پیدا کند.

چهار زانو،با ستون فقرات کشیده،مثل حالتِ کلیدی مراقبه،کتاب به دست،روی تختخواب نشسته بود و داشت دزِ مطالعاتی قبل از خواب را به جا می آورد.

تمام مدت نیمه انتهایی مداد جدیدش را جوید.زنگ خورد.او ماند و مداد دوست داشتنیِ بد قواره اش.
No one loves you in the way I do…

انگار بعضی حس ها هستند که به هیچ چیز و به هیچ شرایطی ارتباطی ندارند.قرن ها تغییر ناپذیری.بعضی نفرت ها،بعضی خشم های بی دلیل،بعضی کینه ها و بعضی عصبانیت ها.

12/09/2005

بعضی جاها به قدری خالی احساس می شه که حتی بی ربطی بیش از حد به یک جمع نمی تونه کمکی به در نظر نگرفتنش بکنه.نقطه.

12/07/2005

تریستانوی در حال احتضارِ تابوکی با پرش های ذهنی مخصوص به خودش + تجربه مدرنیته شارل برمن با توضیحات صریح و شفاف اش +عدالت به مثابه انصافِ رالز با تلاشِ بیش از حد برای ترسیم دنیای آرمانی ِ مملو از دموکراسی و عدالت اش + صدای ریش تراش بابا که داره اعلام میکنه من دارم می رم شمال و می خوام از این هوای کثافت تهران فرار کنم تا قلب ام واینستاده،کسی نمی آد؟ + جنس دومِ دوبوار با لحنی که برای الانِ من زیادی دراماتیک محسوب می شه+the next best thing که خودِ فیلم آمریکاییه+تصاویر محو و پراکنده Arabian nights پازولینی که هی می آن جلوی چشمم و می رن و من چیزِ زیادی ازشون سر در نمی آرم + دو هفته بی تابی و خشم و دلتنگی +ناهار سنگین و مزخرف ظهرکه هنوز هضم نشده و کارهای عقب افتاده و تل انبار شده به میزانِ لازم. ...
دلم می خواد ناخن هام رو فرو کنم تو گلوم و بعد دستهام رو به دو سمت مخالف به طرف بیرون بکشم و خودم رو به افتضاح ترین و طولانی ترین شکل ممکن متلاشی کنم.
دلم می خواد انقدر جیغ بکشم که دیگه نفسم بالا نیاد.
هفته پیش همین موقع ها بود که برای اولین بار درصد الکل خونم از حدِ بحرانی گذشت و برای دوستان دردسر آفرین شدم .به سرم زده برای بار دوم هم این حرکت رو انجام بدم،البته تنها،شاید فرجی شد!
ضمنا باید اعتراف کنم که شدیدا هوس کارتون زبل خان کردم.هیچ کس نمیتونه تصور کنه که این هوس چقدر عمیق و وحشتناکه.نمی دونم باید از کجا گیر بیارم.راستی بعد از اینکه زبل خان دستش رو دراز می کرد و شیر رو می گرفت چی کار می کرد؟

12/06/2005

تردیدی نیست که همه ما،به اتفاق تا اینجا شانسی زنده مانده ایم!

باید به حال خودمان دل بسوزانیم؟!

چیز بیشتری برای گفتن ندارم.

فکر کنم اگر بشود تصویری از "هاج و واج" ساخت،قسمت عمده ای از تصویر حال و روز فعلی من باشد!

12/03/2005

Go on,go on!Come and leave me breathless...

چند ساعت جستجو.برایِ ؟برای چند قطره آرامش،کسری از ثانیه تنهایی،کمی حس نجات یافتگی.
و در نهایت هیچ
به گمانم این روزها غیر از بیهودگی چیزِزیادی نمی توان پیدا کرد.

موهای خیسم خشک شد.مسکن هم اثر کرد و جانور وحشی ای که در دلم رَم کرده بود آرام گرفت.فهمیدم که ضریب ابعاد چه اثری روی میزان کارایی پرکننده ها دارد،مخصوصا اگر به پی وی ای اضافه شود.برای بیدار ماندن بهانه ی بیشتری ندارم.
شب به خیر!