10/19/2005

صبر می کنم تا صدای بهم کوبیده شدن درها،صدای بهم خوردن ظروف صبحانه،صدای آب،صدای محو صحبتِ دو نفر،صدای ورق خوردن روزنامه،صدای پاهای دمپایی پوشی که دیرشان شده،صدای سوییچ هایی که از کیف در می آیند،صدای دو خداحافظی بلند،صدای درِ جاکفشی و صدای بهم خوردن در،قطع شود.از زیر پتو بیرون می خزم.باز هم برای شروع یک روزِ دیگردیر شده.به اتوبوس نخواهم رسید.
خطوط محوِ روی پیشانی ام...
چرا دست نیافتنی ها،چرا دست نیافتنی هایِ به دست آمده،یک باره به روزمره ترین هایی که حتی اسم اتفاق رویشان نیست نزول می کنند؟...اَه،چقدر احمق بودم.کافی بود کمی سرم را بلند می کردم تا ببینم.هنوز هست،انقدر دور که حتی دست تخیل ام هم بهش نمی رسد.باید صندلی یا چند کتابِ روی هم را هم امتحان کنم.شاید دستم رسید.هوا خیلی روشن شده.به یک لیوان چای ولرمِ کهنه دم دعوتت می کنم.بمان.می خواهم از شیدایی های گذشته ام برایت بگویم. از پیاده روی های بی انتها.

10/17/2005

سانتی مانتالیزمِ سرِ صبح!
قرص ماه،امروز،چهار و بیست دقیقه صبح،برای غروب کردن از پنجره من گذشت.در حالت دراز کشیده،می شد برای اش زوزه ی کشدار و عمیقی سر داد.وقتی کنار پنجره ایستادم ،ماه بود و شهرِ نیمه خواب با نفس های تند و سطحی.تمایل به زوزه کشیدن برای این ماهِ شهری به یک خمیازه تبدیل شد.کسی می تواند برای یک ماهِ شهری زوزه بکشد؟!

10/16/2005

مکاتبه با دبیرخانه کنفرانسِ ...!!!
me:in regards of accomodation,I wonder if there is any facilities for students or not.

answer:Unfortunetly, we can not provide any accomodation for femails yet.


البته!کمیته اجرایی هنوز نتوانسته فکری به حال اسکان "مونث"ها(بخوانید ماده ها!!!)بکند!
وقتی ایمیل را باز کردم و خواندم تا چند لحظه دچار بحران هویت بودم!مونث ها؟!!!تازه آن هم با دیکته ذکر شده؟!(جمله های فوق عینا از ایمیل کپی-پیست شده)
هنرمندان!چرا بی کار نشسته اید؟!هنوز در این دنیا جزییات هیجان انگیزی برای بازنمایی وجود دارد!

10/12/2005

معکوس بشمار
یک
فریادی که صدایم می زند.لبه ی پنجره ای که هرره اش به زحمت به شانه ام می رسد پا بلندی می کنم،بالا می کشم و لب پنجره می نشینم.باز می کنم و پاهایم را به بیرون آویزان می کنم.باد سرد صبح زود از زیر پیراهن خوابم مداوم و به سرعت به سمت سینه ها و گردنم می خزد.کمی جلوتر.احتمالا شاخه های نه چندان انبوه درخت های پاییز زده به لباس هایم گیر کند.بدون لباس می پرم.عقب می نشینم.پایین می آیم و می بندم.رختخواب هنوز خاطره گرمای تنم را حفظ کرده.یک چای داغ می چسبد. ... همیشه همین طوری است.هیچ وقت نمی پرم.Tot ou tard s’en aller…
دو
"دختر های محزون دوست داشتنی".دخترهای محزون دوست داشتنی که در دفترچه هایشان خاک می خورند،همیشه حق به جانب اند،هیچوقت هم دیده نمی شوند (مگر شانس بیاورند).دختر های محزون دوست داشتنی به سکوت احتیاج دارند و کمی خرت و پرت های کنارش.گاهی اوقات هم سو حاضمه های شدید می گیرند.دخترهای محزون دوست داشتنی،نه محزون هستند و نه دوست داشتنی،نه در دفترچه هایشان زندگی می کنند و نه دنبال اینکه دیده شوند.دوست داشتنی ها و محزون ها را اشتباهی نبین.(این یک اگهی تجاری نیست!) ... J’avais des reves
سه
با شیشه ها هم ذات پنداری می کنم.اتفاق یکسانی برای هر دوی ما افتاده.در اوج تحرک، به علت ویسکوزیته زیاد، قبل از پیدا کردن نظم کریستالین، بدون تغییر ساختار، در همان وضعیت متحجر شدن.آنچه در سطوح صاف و صیقلی می بینم،چیزی نیست که باید.همیشه هم انقدر که باید زمان وجود ندارد.نتیجه اش همین جامد شدن است،خیلی سریع،خیلی ساده.فکر کنم شیشه ای شدم. ..."تا به حال شیشه استعمال کردی؟"FUCK YOU حماقت ها و نفهمی ها وقتی آزاردهنده می شوند که با ادعای معکوس اش همراه باشند. هیواسیوس-
چهار
مالون را به یاد می آوری؟صحنه های هم آغوشی اش با پیر زن خدمتکارش را چطور؟دندان های کج و زرد و جاهای خالی موجود در لثه هایشان را چی؟تلاش زیادشان برای اینکه "اتفاقی" بیافتد را؟ ... در یک مونولوگ تاریک و نمور با بوی کپک و لاشه ای در حال فساد غوطه می خوریم و مقابل هم خودارضایی می کنیم.
پنج
ساعت هفت صبح.تا پنج دقیقه دیگر باید از "خانه"خارج شوم.