8/18/2005

Je commence a comprendre...

نوشیدن در بزم ارتکاب جسارت ها و طغیان ها.جسارت هایی که تخریب می کند به یک باره تمام آرامش های دروغین و اعتبارهای اجتماعی(!!!) کاذب را.احساس غریبه بودن از شعله فندک ای که برای افروختن سیگارم روشن شده به چشمانم رسوخ می کند. ... کولی رهگذری می شوم که در پسِ پشت،تمام جنایت ها و دزدی های دهکده به نام من نوشته خواهد شد...
Esc-ce-que ce monde est serieux?

8/14/2005

طنز تلخ زندگی روزمره من:
داشتم از پله های باریک پل هوایی بالا می رفتم که شش-هفت کارگر ساختمانی مخالفِ من،رو به پایین رو به رویم سبز شدند.اینکه تصمیم به حرکت خشونت آمیزی دارند برایم مثل روز روشن بود.خودم را آماده کردم.اتفاق ای که نباید افتاد و من در پاسخ به دست درازی یکی از این افراد با کیف و کلاسور به جانش افتادم و داد می زدم و فحش میدادم!!آخرین فحش ام چیزی در این مایه بود که :دستت رو همه جا مثل دم سگ تکون نده یا همچین چیزی.اما این جمله چیزی بود که در ذهن ام گذشت!چیزی که بلند بلند داد زدم این بود:مثل سگ دم ات رو تکون نده!!!!!!!!!!!!و خودم از این جمله بی ربط از خنده روده بر شدم!
با اقایی سوار تاکسی شدم.صندلی جلو.اتفاقا این مردِ بی نوا تیک عصبی داشت و مدام با آرنج به پهلوی من میزد!من هم تا مقصد ده بار به این آقا تذکر دادم که صاف بشین.هر ده بار هم جواب شنیدم که جا نیست.موقع پیاده شدن از عصبانیت در را محکم به هم کوبیدم و می خواستم برم که به نظرم حرکت ام خیلی پسیو امد.سرم را از پنجره تاکسی کردم تو و سرِ آقای بغل دستی داد کشیدم که برو یاد بگیر مثل آدم بشینی .آقا اصلا اعتنا نکردند،اما راننده تاکسی با لهجه غلیظ رشتی از من پرسید :حالا چرا در و می کوبی؟رفتم.اما چند قدم جلوتر بسی خندیدم!چه زندگی شاد و پر از خنده ای!!!!!!
بعد از مصاحبه،با هم مشغول به چای خوردن شدیم.فرانسه را با لهجه ی خفیف ایتالیایی صحبت می کرد ...حرف از خانواده و عهد و عیال شد.گفت دو بچه دارم،بیست و چهار و بیست و پنج ساله،یازده سال است که از همسرم جدا شدم و بعد اضافه کرد et toi?
پسرم تازه چهار سال را پشت سر گذاشته بعد هم عکس سه در چهار پسرش را از کیف اش خارج کرد و نشان داد.زیبا بود.پرسید et ton mari?
من هیچوقت شوهر نداشتم.از دوست پسرم بچه دار شدم.پرسید دوست اش داشتی؟
Non.Jamais...بعد از تولد پسرم وکیل گرفتم و حالا پدراش موظف به پرداخت ماهی پانصد یورو به عنوان کمک هزینه است.
دلم گرفت.فرق من با زنی که در ایتالیا بزرگ شده همینقدر است...
داشتیم در مورد امکان چنین زندگی ای در ایران صحبت می کردیم و اینکه چقدر زمان می برد و من داشتم از آرزوهایم برای انتخاب آزاد سبک زندگیم صحبت میکردم که آقای نون بی مقدمه پرید میان حرف ام و داد زد که" نا امید نباش!شما می تونید هر کاری بکنید"من هم همانطور که با افکار خودم مشغول بودم گفتم"پس شناسنامه بچه چی می شه؟"آقای نون زرد و سفید و سرخ و بنفش شد و گفت" در ایران هرگز چنین فرهنگی جا نمی افته!خودت رو اذیت نکن!"به یک پوزخند اکتفا کردم.
یاد آن تصویرافتادم.با شانه های خمیده روی جدول نشسته بود.اضطراب در تمام صورت اش موج می زد و با یک لبخند تلخ گفت:"مشکوکه.باید دوباره آزمایش بدم."دلم هری ریخت.حالا چی میشه؟گفت "از این به بعد باید گفت جا تره و بابای بچه نیست" و بعد بلند و عصبی خندید.بوی مهمان ناخوانده می آمد ...فرق ما همینقدر است.
خرت و پرت هایی دور و برِ خودت می بینی که با یک ساعت پیوسته فکر کردن هم نمی فهمی از کدام گوری به زندگیت سرازیر شده اند یا اینکه یک زمانی در چه حال و هوایی سیر و سیاحت می کردی که این آشغال ها را به فضای خودت راه دادی.گاهی هم به قول آتوود همیشه مشغول سرزنش کردنشان هستی در حالی که عمیقا بدان ها احتیاج داری...

8/11/2005

حرفی برای گفتن ندارم.چیزی برای نوشتن،اشکی برای ریختن،بهانه کوچکی برای شادی،عشقی برای دلتنگی،انگیزه ای قوی برای کار،کمی شورِ دیوانه کننده و ... و ... و ...،ن د ا رم.ن د ا ر م.ن د ا ر م.ن د ا ر م.ن د ا ر م.
اما خالی هم نیستم.
خسته ام.خیلی خسته.خیلی خیلی خیلی خیلی خسته.احساس می کنم سوار یک چرخ فلک هستم که مدام می چرخد و می چرخد و می چرخد و می چرخد و باز به جای اول برمی گردد.نفس ام برید از بس تکرار کردم و تکرار شدم و حرف تکراری شنیدم.حتی این هیجان برای خلاقیت به خرج دادن و متفاوت بودن،ابتدا به ساکن، احمقانه و تکراری شده! این حرکت های تدافعی با جلد "انتقاد"ی هم خیلی نخ نما ست.این چس ناله های من هم در این وبلاگ بدترین و به درد نخور ترینِ تمام اینها.
کارم،پروژه های ان جی او،کلاس فرانسه،کار کردن برای امتحان تافل،روند مطالعات و کتاب های منتخب و مورد علاقه ام،کافه نشینی ها،مهمانی ها،دوست پسرم،حتی سیگارم(!)،اول تابستان تمام اینها را با دقت و وسواس انتخاب کردم که سه ماه از زندگی تا حد امکان احساس خوبی داشته باشم.امروز،بیست مرداد،از اینکه سه روز در هفته ،نه و نیم صبح در دفتر انتشارات باشم،از اینکه هر روز اساسا به یک میلی متر از ان جی او ئی که با خونِ دل راه انداختیم فکر کنم،از هشت ساعت در هفته فرانسه خواندن که همیشه برایم مسکن بود،از مثل جنازه خانه رسیدن و وقت نداشتن برای پرداختن به مطالعات مورد علاقه ام،از فرو ریختن تمام تصورات ام از رابطه با شخصی که فکر می کردم پایه هر گونه دیوانگی باشد و بعد از یک ماه، یک دوست پسر لوس و به درد نخور از آب در آمد،از مساله قلب بابا و هر روز با یک تشخیص جدید از جانب متخصصین مواجه شدن،از همه ی اینها که اتفاقا ماهیت قابل تعریفی هم ندارند ... خسته ام؟ذله ام؟بیزارم؟ ... نمی دانم که چی هستم.فقط می دانم که به سرعت چیز هایی در حال گذشتن هستند.من هم گیج و مبهوت اینجا نشستم و هر روز یک چیز را با شکل های مختلف تکرار و تکرار و تکرار می کنم.