7/23/2005

انجمادِ آشوب.وضعیت متناقض نمای من.

7/22/2005

اغتشاش های سطحی،ساده و آزار دهنده.جستجوی ابهامات احمقانه ته فنجان قهوه ترک.بوی گندِ سیگار برگ یک سیسیلیِ خوش که در سرم تکرار می شود. هیچ چیز هیچوقت آنقدر ها هم که به نظر می رسد پایدار نیست و طرح مسئله :باید به انتزاع پناهنده شد؟فکر کنم باید لبه ی تخت نشست و قوز کرد با سرِ خم شده و آویزان مابین شانه ها.یک کتاب باز کرد و در همان حال یک صفحه و نیم خواند.کتاب را بست،صاف شد و کتاب را پرت کرد زمین و گفت :تمرکز ندارم.دراز شد و خوابید.به قول شاعر زندگی یعنی همین.جدا یعنی همین؟!

پیوست یک.من علم غیب ندارم.به من بگو چه مرگت شده.
پیوست دو. ظاهرا متولد شدم.باید تبریک گفت؟امسال اصلا حوصله ی متولد شدن نداشتم.خوشحالم که گذشت.امیدوارم تا یک هفته ی دیگر اطرافیان این ماجرا را به خوشی یاد نکنند!

7/19/2005

خیلی ابری و مه و آلود و طوفانی و بادی و رعد و برقی و عصبانی و دیوانه و گریه آلود و ...و ... و... و... هستم.
حس طغیان و جیغ دارم.شدید.

7/16/2005

مثل یک رویا بود یا خواب ای طولانی تر و عمیق تر از خواب های معمول.خوابِ سنگینی که یک عمر خستگی و دلتنگی رو از تنِ همه ی ما به در کرد.دامون بعد از هشت سال دوباره پیش ما برگشت،میانِ ما را خانه تکانی کرد،دوباره دوستی ها شاد و براق و تازه شدند،درست مثل روز اول،درست مثل سالِ اول دبیرستان و بعد،باز هم رفت.بودن اش مثل یک خواب خوب بود.نمی دانم دوباره کجا ی دنیا قرار خواهیم گذاشت.نمی دانم باز که ببینم اش همگی با هم هستیم یا نه.نمی دانم جای چند نفر خالی خواهد بود. ... دامون برگشت.ما- همشاگردی های کلاسِ یکِ یک و دوی یک و سه ی یک تجربی و ریاضی- ماندیم و صمیمیت و دوستیِ مدرسه ای مان و اولین جمعه های هر ماه و کافی شاپ های تهران. ...

7/11/2005

به انزوا نیاز داشتم و از آن دیوانه وار گریختم و گریختم و گریختم.میانِ این بازار مکاره خودم را محبوس کردم و کلید اش را بلعیدم.ابتدا حیرانی و بعد یقه ی لباس را تا زیر گوش هایم بالا دادم و تماشا کردم و راه رفتم و ازدحام را به حذف ذهنی ام سپردم.من فریب دادم و فریب خوردم.من،خودم با دست های خودم کاری کردم که همیشه غافل گیر کنم خودم را.هنرپیشه شدم.هنر پیشه نکردم.من نقش بازی کردم و نقش بازی می کنم و این درحالی است که کشتی ثانیه به ثانیه از ساحل دور و دور و دور تر می شود...انگار بر این بغض پایانی نیست.

7/10/2005

هیچ فکر اش را می کردی به این سادگی پیدام کنی؟!مسخره است.نه؟این همه وقت گشتی!هه هه!خودم هستم!
کمی...نه.بیشتر از کمی،به خودکشی نیاز خیلی خیلی مبرم دارم.خسته ام از یک چیزهایی.خیلی خسته.بیشتر از همه از دروغ شنیدن.من از
تو اعتراف نخواستم.خواستم؟امروز از آن روزهایی بود که بوی گند اش از همیشه بیشتر به دماغ ام خورد.آخر در وضعیتی هستم که سنسورهایم خیلی دقیق کار می کنند!می دانی،فکر کنم باید خیلی محکم ایستاد و مستقیم در چشم هایش زل زد.همین باید تا حدی کفایت کند.گاهی چه زود یادم می رود که "نجات دهنده در گور خفته است".خوشبختانه همیشه یک چیزی مثل آوار روی سرم خراب می شود تا به یاد بیاورم دارم در کجا زندگی می کنم و یک چیزهایی بیشتر از چند دروغ بچه گانه نیست.
به یاد می آورم،بغض می کنم،سرِ پا می ایستم و در چشم هایش محکم زل می زنم بعد بوی گندش را تا آخر در سینه فرو می دهم.چشم هایم از اشک دو دو می زند.وسوسه می شوم باور نکنم.باور می کنم .دلم خودکشی می خواهد.بعد،راهم را پی می گیرم و فکر و تصور آرامش لرزه بر اندام ام می اندازد.
به یک متخصص گوش و حلق و بینی برای پاک کردنِ گوش هایم از دروغ نیاز دارم.کسی سراغ ندارد؟