6/29/2005

و من مست لایعقل ...
از روزنگاری خسته شدم.احساس امنیت لازم برای نوشتن رو ندارم. ... چی؟امنیت لازم؟!این یعنی چی دقیقا؟!

6/26/2005

دور اول نتایج را با هم دنبال کردیم.با هم عصبانی شدیم،با هم داد زدیم،با هم شاخ درآوردیم،با هم به نقطه جوش رسیدیم و با هم هر شب خواب انتخابات دیدیم.آخر یک روز صبح تو به نتیجه رسیدی:اصلا مهم نیست.روزی که نتایج اعلام شد من و تو باید در آغوش هم باشیم.شب تا صبح. ... نتیجه وسوسه انگیزی بود!قبول!اما این پیش بینی هم غلط ازآب در آمد!تو را یک اسهال شدید یا یک سر درد اساسی از من می گیرد!به سادگی ...نمی دانم این مخِ من است که در سراشیبی تند اضمحلال افتاده یا واقعا ارتباطی بین نشر چشمه و اسهال شدید وجود ندارد یا من خیلی خر فرض شده ام!بگذریم!
چشم های نیمه باز من...
مثل پتک بود،نه؟ فقط باید سرِ پا ماند.فقط نباید سر خم کرد که اگر خم کنی در کسری از ثانیه مدفون شدی.فقط باید آرام بود و پر تلاش.تازه همه چیز شروع شده.محکِ خوبی است.چشم هایم بیشتر باز شد.
فکر اش را می کردی؟!اصلا تصور اش برایت وجود داشت؟!Its small world after all..
امشب از طرف دماوند جایی دعوت شدم.خیلی اتفاقی کاشف به عمل آمد که میزبان روزی روزگاری،هشت سال پیش،موکل پدرم بوده !نمی دانم آیا در تصور این دوست می گنجیده که بعد از هشت سال میزبان فردی باشد که یادآور روزگاری بسیار بسیار سخت از زندگیش باشد.دوست ندارم تداعی کننده ی جنگی دو ساله، برای نجات یک بچه،باشم.امیدوارم کلاغه نمی پس ندهد!!!!!
دنیا ظاهرا از چیزی که من و تو فکر می کنیم خیلی خیلی کوچک تر است!

6/22/2005

همه چیز از ابتدا، دوباره آغاز شده بود. ... نقاط شروع متغیر ... بازگشتی به نقطه اول وجود نداشت. ... تنها، من بودم ... من تنها بودم ... من،تنهای تنها بودم ... و روز اول بود،حتی اگرآخرین روز بود ... همه چیز از ابتدا، بعد از سالیانِ سال، مثل روزِ اول، عریانِ عریان، آغاز شده بود ...هیچ چیز وجود نداشت! ... تنها من بودم و بیغوله ای در آخرین نقطه دنیا ... من از وسط های بچگی ام ،با یک مشت اضطراب ،با یک دنیا تغزل شاعرانه،با مغزی تهی از هر تصوری،به روی کنجکاوی ام در گشوده بودم تا به بیغوله ای در آخر دنیا شلیک شوم ... این بار نوبت به کشف رسیده بود! ... اکتشاف خطر ناکی بود! ... یا همه چیز وهم بوده و هست تا همیشه یا واقعیت وجود خارجی ندارد،یا همه و همه فقط بازی کلمات در ذهن من است یا دروغی جاودانه. کدام؟ گزینه ی پنجم و شش ام و ...؟ ... هضم سنگینی در پیشِ رو بود.از پرسه زنی های بی وقت ام در این نقطه ی آخرین، دستگیرم شد که عجیب حس تنهایی دارم،متفاوت از تمام تنهایی هام.سکوت بودم و کمی درد و ابهام. ... هاها!همه چیز به "جریمه تاخیر" تعبیر شد.با تمام جزییات ! ... جریمه تاخیر تا چند ساعت با صدای زنگ دار و گوش خراشی در سرم تکرار شد ... گزینه ی منتخب از میان گزینه های موجود،به سختی پیدا شد. ... هیچکدام! ... یک روز گرم و تابستانی و عرق کرده با تهوع از گرما زدگی در یک شهر آلوده و کثیف مثل تهران،بدون آرامش. ... و تنها ای که جز خلائی مکنده هیچ چیز نیست.

6/21/2005

فقط می تونم وضعیت فعلی ،بعد از دور اول انتخابات رو به یک چیز تشبیه کنم:کابوس.والسلام.
و دور دوم و بعد اش رو... نمی دونم؟

6/16/2005

به پایان آمد این دفتر...اِ،ببخشید منظورم امتحان ها بود! امتحان های ترم هشت هم تمام شد! اما حکایت همچنان یک ترم دیگه باقی است. ... اتاق ام وحشتناک امتحان زده است.دل و دماغ مرتب کردن هم ندارم....رخوتناک ام..همه چی رخوتناکه...اینجا همه فقط می گن چی نمی خوان و غر غر می کنن و قهر.کسی به این فکر نمی کنه که چی می خواد.کسی نمی دونه کی چی می خواد ...

6/12/2005

رفتن و صحیح و سالم برگشتن!
من الان دوش گرفته و ناهار خورده(ساعت هشت بعد از ظهر ناهار صرف شد!)،صحیح و سالم،کتک نخورده و پررررررررررررررررررررررررررررر از انرزی نشستم و در حال بلاگیدنم. خوب بود.جای آنهایی که نیامدن خالی...
خوشبختانه به موقع، راس ساعت پنج اونجا بودیم.من و ماری.(از کل بچه های کلاس فقط ماری باهام اومد و کلی شادم کرد.)افرادی که بعد از پنج آمدن، یا نتونستن وارد دایره شن یا اینکه به زحمت و با موش و گربه بازی و از جوی آب پریدن موفق شدن.نیروی انتظامی از بیست- سی متری پیاده روی جلوی دانشگاه رو، از چپ و راست، مسدود کرده بود. در ورودی خیابان به پیاده رو هم دو تا اتوبوس گذاشته بود. قسمت دردناک ماجرا این بود که آقایان حق ورود به دایره رو نداشتند و من به دوستانی فکر می کردم که چقدر دل اشان می خواسته حاضر باشند. ساعت شش که برنامه تمام شد در راه بازگشت دوستان آقا را هم دیدیم که جلوی کافه فرانسه در حال فعالیت هستند و دلمان غنج رفت از این همراهی. ... دوستانی مثل پرستو و شیرین رو که خیلی دل ام می خواست ببینم ندیدم،در عوض کلی صحنه های جذاب و دلنشین دیدم. صورت خندان مسیح (اگر با این چشم های آستیگمات بی عینک اشتباه نکرده باشم!) که آن ته ته ها نشسته بود، در یک آن به من چشمک زد.محبوبه با پای شکسته از خواستنِ حضور در استادیوم ، فریبا داوودی مهاجر،با همان ظاهر محجبه و بشاش همیشگی که به شدت مشت هاش رو همراه فریاد در هوا تکان می داد،خانم بسیار مسنی که حتی به شانه های من هم نمی رسید(من 160 سانتی متر می باشم!) و با تمام وجود داد می زد ،زن رهگذری که با بچه ی کوچک اش از ماجرا خبر دار شده بود و وارد دایره شده بود و تعداد زیادی از همین زنان رهگذر که تا آن ساعت کمترین اطلاعی نداشتند و با فهمیدن ماجرا ایستاده بودند،همه و همه را دیدم و از یک احساس خوب سر شار شدم.
هنوز خیلی مانده.هنوز خیلی برای کنار هم بودن ناشی هستیم.هنوز باید خیلی جمع شویم،خیلی کنار هم باشیم،خیلی داد بزنیم تا به هارمونی لازم برسیم.هنوز انقدر فریاد های گوناگون و بی ربطِ سالیان سال قورت داده داریم که حالا دچار یک آنارشیِ افسار گسیخته شدیم. باکی نیست.انقدر کنار هم می نشینیم تا هم نوای هم نوا شویم.نه .هیچ باکی نیست.
فراخوان عمومی برای اعتراض به نقض حقوق زنان در قانون اساسی
دل تو دل ام نیست!امروز بعد از کلاس می رم. باید اعتراف کنم-رنگو وارنگ- هیجان دارم. هیجان برای ابعاد مختلف قضیه .هیجان دارم جون هر جور که فکرش را بکنی،حرکت بزرگی محسوب می شه. یعنی ،با توجه به شرایط فعلیِ اجتماعی ،میخ درست وسط فرقِ سرِ ماجرا کوبیده شده! هیجان دارم، به عبارتِ بهتر و واضح تر می ترسم چون مجوز نداره و من از درگیری و کتک خوردن هراسان! ترس برای درد سر های احتمالیِ بعدی هم جای خود دارد. فردا هم عمه جانِ من درسی که ترم گذشته افتاده را امتحان داره و هنوز لای دفتر و دستک اش رو "واز" نکرده!از اینکه ناچار شم این درس رو برای بار سوم بگیرم هم بی زارم!
ساده است.خیلی ساده.ساعت چهار و پانزده دقیقه ،بعد از کلاس،برگردم خانه،زیر کولر دراز بکشم و توجیهاتِ تمیزی برای نرفتن ،برای خودم به ترتیب ارائه کنم : 1. امتحان دوشنبه 2. حال و احوال فیزیکی زار و نزار 3.حالا که چی؟با این حرکات که چیزی درست نمی شه... 4. کار بچه گانه ایه 5. آدم عاقل خودش رو در دردسر نمی اندازه.اون هایی که این حرکات را کردند به کجا رسیدن؟ ... خلاصه اینکه توجیهاتِ تمیز بسیار است! اما باید خاطر نشان کنم که بغل دستِ من،شما نمی بینید،یک هیوای جدی و دست به سینه ایستاده و هر وقت که شروع به توجیه می کنم که نرم، سر اش رو به شدت تکان می ده و نچ-نچ ای راه می اندازه که دل ام می خواد از خجالت بمیرم.آخرش هم بهم می گه "ترسویِ بی عرضه ی پر ادعا" .بعد هم مستقیم در چشم هام ذل میزنه ببینه جوابم چیه!من هم شرمنده می شم.
خلاصه که من می رم. اما اگر نرفتم، همینجا خواهم گفت که من ترسیدم.نه اینکه مثل خیلی از دوستانِ پر ادعا برای اینکه خدشه ای به ادعاهای اعلای فمینیست بودن ام وارد نشه،کل حرکت رو زیر سوال ببرم.

6/06/2005

"حس خوبی نیست.شاید یه جورایی اونی که بی خبر گذاشت و رفت رو می فهمم.می فهمم چرا بی اینکه لب از لب باز کنه،گذاشت و رفت.آدم بعضی چیزای(کَس های)منحصر به فرد رو راحت از دست می ده." می خونی و می خونی و می خونی.ده بار، صد بار، هزار بار و فرو می ریزی حتی از تصور دوباره از دست دادن.حتی تصور اش دوباره بغض رو راهی گلوات می کنه.غورت میدی و مرور می کنی.مرور می کنی درون آشفته و مطلاطمی رو که هر لحظه هر انتظاری ازش می ره و درست در یکی از همین لحظه هاست که آنچه نباید از ذهن اش می گذره با خراشی پایدار .روزی روزگاری تمام این بغض های فرو خورده طنابِ اعدام همیشگی ام خواهند شد. ...
گرما و سنگینی یک غروبِ معمولی. بوی قهوه ی ارزان کافی شاپ ها تا زیر پنجره ام بالا آمده و دزدکی و پیوسته از درز ها وارد می شوند. ناله موزیک از گوش میانی ام می گذرد و التماس کنان می خواهد که لذت ببرم و من از صدقه دادن بی زارم.شهر به سختی و پر از رخوت نفس می کشد و این تنفس سنگین به قفسه سینه ی من هم سرایت کرده. ...
می دانی؟ گذشت روزگار جذابیتِ رازآمیز و رازآلوده بودن.. دوره ی عرفانِ شخصیِ خلسه آور مدت هاست سر آمده...این روزها از هر حیله ای برای حفظ حریم شخصی ،برای حفظ "من" در کسری از ثانیه سود می بریم.این روزها برای توجیه نادیده گرفتنِ کثافت و تعفن ای که خود خواسته در آن شیرجه زدیم به هر دری می زنیم. شیطنت ماه ای که غروب نکرد،مثل یک توهمِ زود گذر به نظر می رسد.