4/28/2005

یک هفته گذشت.بادکنک ها رو به زوال اند.همه جا بوی بادکنک گرفته.

4/24/2005

بلیط های مترو، آخر خط کنترل می شوند،اما نیازی نیست محکم در جیب ات نگه اش داری.دلهره گم کردن بلیط های یازده یوروایِ اِق-او-اِق،دویدن برای رسیدن به قطار و درب هایی که آرام،درست پشت سرت به هم کوبیده می شوند،تکیه دادن سر به پنجره واگن و جستجو ی این تمدن غریب در گودی چشمان مسافرانی که در شیشه پنجره از زیر نظرت ات می گذرند،حس غریبی درست می کند.بگذار بلیط ها گم و گور شوند و کناررودِ سِنِ خسته از کشتی های تفریحی،با اشک هایت لجن زار بساز...
دلم تنگ شده.نپرس برای چی یا برای کی.شاید برای تو،شاید برای یک بوسه به پیشانی اش قبل از عمیق شدن خواب،شاید برای یک روز بارانی،شاید برای چند لحظه آگاهی کودکانه یا حتی عجله نوشیدن یک فنجان قهوه داغ و بدمزه. نمی دانم.
هنوز نفهمیدم عمق نوستالژی هایم با عمق حضورم در لحظات رابطه مستقیم دارند یا معکوس؟
مه پایین آمده
و من
آنچنان پشت میز کارم نشستم
انگار که سالهاست همینطور
پا روی پا،اینجا هستم.

4/22/2005

انقدر همه چیز تمام شده است که حتی نمی تونم درباره اش بنویسم!خودم رو کاملا غافلگیر کردم.آفرین دختر!حتی احساس تنفر هم نمی کنم....
دامن کشان ساقی می خواران از کنار یاران مست وگیسوافشان می گریزد
برجام می از شرنگ دوری بر غم مهجوری چون شرابی جوشان مِی بریزد
...
ساقی میخواران از کنار یاران مست وگیسوافشان می گریزد
کوچولو، عروسک هام برای تو دلتنگی می کنند.

4/18/2005

اوه اوه!اینجا چقدر خاک گرفته ...

4/06/2005

فهمید که با پیاده رویِ بی وقفه،دزدکی در فکر فرو رفتن،تنها در ایستگاه قطارِ جنوب نشستن و ... سرگشتگیِ بی امان اش درمان نخواهد شد.به خانه پدری برگشت.بارانی خاکستری اش را با چاقو تکه تکه کرد.موهایش را با شمع سوزاند.گرمای دلپذیری بود.فضای نمور دورش خشک و گرم شد. وقت نوشیدن یک فنجان قهوه تلخ-با سرگشتگی هایش- رسیده بود.
تمام شد.من ماندم و یک دنیا زندگی!