2/24/2005

"...همه چیز آماده است. به جز من.اگر جرات گفتن اش را داشته باشم می گویم من در مرگ متولد می شوم." مالون می میرد-بکت.
همراهی با مالونِ محتضر،بیش از دو هفته.این مدت دوباره در انتهای شکم زنی،در بستری پر از آب، واژگونه، زندگی کردم.ساعت های غیر مشخصی از شبانه روز،به دو آرنجم تکیه کردم،روی شکم دراز کشیدم و چند ساعت بودن با مخلوقی بدون ماهیت ،بدون هویت در خاکستری ترین اتاق دنیا. "من عبارات کوچکی را که بی ضرر به نظر می رسند،اما همین که جلو یشان را باز گذاشتید تمام صحبت را به فساد می کشند،می شناسم.هیچ چیز واقعی تر از هیچ چیز نیست."

2/19/2005

حتی شخصیت های روی صحنه تئاتر واقعی تر به نظر می رسند!حداقل می توانم با آنها هم ذات پنداری کنم.لا اقل یک روح قلابی به مدت یک یا دو ساعت در بازیگران جاریست!به آدم های واقعی فکر می کنم.تبدیل به یک رویا شده اند.من خیلی خسته ام،من خیلی شادم،من خیلی خشمگین ام،من روابط عمومی فوق العاده ای دارم،من تنهاییم را می پرستم،من خیلی معترض ام،من خیلی دنبال آرامش می گردم، من ...عروسک اغراق شده!انقدر اگزجر کردم که روحم(روح ام؟!) آواره ی سفری بی بازگشت شده!سفر به خیر.
"من در جستجوی رز ارغوانی قاهره اومدم.افسانه ای قدیمی که سالها مسحورم کرده.فرعونی رزی ارغوانی برای ملکه اش نقاشی کرده بود.حالا داستان میگه...رزهای ارغوانی در مقبره اش به طور خود رو رشد می کنند." تام،باستان شناس و ماجراجو،عاشق پیشه،جسور و پولداره و خوب می بوسه.این در شخصیت اش نوشته شده.ضمنا هر بار که تمام رخ،سه رخ و نیم رخ اش رو به دوربینه(پرده سینما)سعی می کنه نگاهی به اون طرف پرده بندازه.دوست داره طعم ذرت بو داده رو که همه موقع فیلم دیدن دست میگرن بچشه و عاشق هم میشه.عاشق زنی که برای بار پنجم اومده تا فیلم رو تماشا کنه.چون جسارت، قسمتی از شخصیت اشه،پاش رو میگذاره اینور پرده و از فیلم خارج میشه.تام وارد دنیای "واقعی"می شه تا زندگیِ" واقعی" رو از سیسیلیا،که برای چند لحظه فراموشیِ بحران های زندگی "واقعی" به دنیای "غیر واقعی"ِ سینما پناهنده شده،یاد بگیره.سیسیلیا تازگی در اوج بحران شغلی امریکا،بی کار شده،شوهراش الکلی و غماربازه و هر بار که به خونه اش برمیگرده با یکی از رفیقه های شوهراش برخورد میکنه،خوب گیتار هاوایی می زنه و شخصیت وابسته ای داره.تام و سیسیلیا یک هفته ی پرماجرایی رو با هم می گذرونند... رز ارغوانی قاهره-وودی آلن.از خوندن این فیلم نامه لذت بردم.ظرافت های جالبی داشت.زندگیِ "واقعی" یا "خیالی" به خودی خود وجود "خارجی" ندارند.البته a mon avis!فکر کنم برای همینه که من هم گاهی به سینما پناهنده می شم!......."اوه تام!این زندگی واقعیه!ماشین ها بدون سوئیچ روشن نمی شن!"

2/17/2005

شب.بیرون از پنجره تاریک.
چراغ روشن می کنم.
انسان واره ای روی شیشه.
برانداز می کنم تصویر مقابل را.
بعد
به تو فکر می کنم و
از همیشه تنهاتر می شوم.
je suis une femme amourouex
با تو تانگو می رقصم و
از همیشه احمق تر می شوم.
c'est mon droi de t'aimer
دستی به سرم می کشم.
از مو خبری نیست.
تو را همراه با موهایم راهی سطل آشغال کردم!
(یک قهقهه،تیز تر از هر اره ای برای بریدن تمام بیدهای مجنون دنیا!)
mais je n'aj vu toi que tu m'as vu
نامت را تصنیف کردم
زیر لب زمزمه کردم و
از همیشه پررنگ تر شد توهماتم.
est-ce-que tu vas returner?
حتی،اگر
حتی اگر،الان
حتی اگر الان،به
حتی اگر الان به سمتِ پنجره خیز بردارم
حتی اگر الان خودم و
انسان واره ی مقابلم را
از لابه لای پنجره
پنج طبقه پایین پرت کنم
توهمات و حماقت هایم
من را
تا زیرین ترین طبقات خاک
همراهی می کنند
همیشه.
quand tu vas prendre ma main encore?
چراغ ها را خاموش کن!

2/11/2005

او یک "وجود" انتزاعی است.او هیچوقت نبوده است.گیسوانش.چیزی نیست.چند دسته بافتِ مرده.مو.او خسته است.خستگی،امتداد گیسوانش نیست.امتداد او ،من هستم.من و او،با تمام خستگی هایمان.دست هایم را از چند سانتی متر بالای مچ قطع می کنم.تقدیم به تو،با النگوهای فیروزه ای اش و آتش و رهایی ای که از آنها می بارد. تا همیشه برای تو. ... قطب مادینه ی زمین و وجه مونث هستی را به حال خودش وامیگذارم. چند ثانیه رهایی ،لمس شدن گونه ها با موج شکن های سیمانی و مرطوب،هم آغوشی ساق پاها با موج های شور تا لحظه ای که دوباره انتزاع و من با هم ترکیب جدانشدنی ای درست کنند
هجی کن.
هجی کن نام مرا و پیاده رو های تنگ را.
هجی کن.
هجی کن دستان سردم را با اسپریِ گاز اشک آور.
هجی کن.
هجی کن روحم را با عدم امنیت ای همیشگی.
هجی کن.
هجی کن وحشت را با من ای که "زن" بدان تحمیل شده.

جلوی نام و نام خانودادگی جای خالی ِ بزرگی بگذار.به بزرگیِ اسمی که به من نسبت داده شده،فاصله، شهرتی که از پدر به ارث بردم،فاصله، حفره ای که صقل بودنم را در آن متمرکز می بینند،فاصله، پیاده رویِ تنگ،فاصله، خیابانِ تاریک و ترسِ هر روزه از تجاوز های هر روزه.
اگر یک لحظه این نردبون لَق رو ول کنم...اگر الان از بالای نردبون پرت شه پایین...از پشت زمین می خوره،ضربه مغزی می شه،شاید چند لحظه بیناییش رو از دست بده...اگر پرت شه، چه کنم؟...تلفن به اورژانس؟اول به ساتیا بگم؟...اگر بالای سر اش بایستم و کاری نکنم جز تماشای جون دادنش؟اگر نمیره چی؟خودم یه ضربه بزنم؟می فهمند که ضربه کارِمن بوده و هیچ اتفاق طبیعی ای نیافتاده؟اعدام می شم و از نبودنش لذتی نمی برم،نه؟...من اون موقع کجا بودم؟شاهد از کجا جور کنم؟...
هی!هی!با توام!محکم گرفتیش بیام پایین؟...ها؟آره،آره!بیا!دارمت!...وِل اش کنم؟اگر وِل اش کنم مطمئنا می میره؟؟؟؟؟؟؟....
کمک کن!کمک کن!این رو ببریم اون ور... ها؟باشه.باشه. ...
باید برای برداشتن ناخوشایند ها از سر راهم چاره ی دیگه ای پیدا کنم. ... نه جنون آنی،نه بیماری مضمن روانی،نه خاطراتِ بد کودکی و نه... ضعف تنها دلیلِ موجوده.کسی رو برای ضعف ای که تمام وجود اش رو اشغال کرده، باید اعدام کرد؟؟؟؟

2/04/2005

دلم میخواد "سبو بریزم،ساغر شکنم"، مبسوط....بِی-لیز باشه لطفا!
هه هه!چه رویا ها!ساختن جامعه ی ایده آلم.یک اجتماع پنج-شش نفریِ ایده آل،بدون کنترل و نظارت و رهبر و قانون،بدون شکل و سیال، در بطن یک دنیای غیر ایده آل.یک جوانه زنی هتروژن و بعد ... یک روز صبح از خواب پا شدی دیدی که خشکِ خشک شده.ظاهرا سالمه،اما از ریشه خشک شده.بهش دست که زدی،دیدی از خاک خارج شد و درسته اومد تو دستت. ... بریز تو سطل آشغال.آب و خاک و نور خورشیدِ بیشتر دردی دوا نمی کنه.واقع بین باش!ها هاه!
ما را با خود برد."ساختار" ما را با خود برد."جریان غالب" پس از یک کشمَکش یک هفته ای،ما را در نهایت در خود حل کرد.ترمینولوژی بسیار متفاوت،نگرانی های زیاد،بی حوصله گی به خرج دادن در صحبت و عجله داشتن برای" کار" کردن و دلایلِ متفاوت و رنگارنگ دیگه .به نظر میرسه که همیشه در گیر و دارِ هجومِ ایده ها و نظرات مختلف تصمیم نهایی ،که میتونه تصمیم مهمی هم باشه،گرفته میشه و چند ای کاش باقی میمونه...ای کاش در اون بین مغزم قفل نمیکرد و بهش میگفتم که مساله عدم اعتماد به اشخاص نیست،مساله عدم اعتقاد به ساختاریه که در اون پدیده هایی مثل استیضاح،سیستم های نظارتی و کنترلی و ... پر رنگ هست.تا اینجا اصطکاکِ مابین افکار و دغدغه های ما بود که ما رو جلو برد و به نظر من موفق بود.اما می ترسم.می ترسم حالا که سیستم(به قول بچه ها سیستم مدریتی)قراره هدایت کننده باشه و همواره همه باید جوابگو به مدیر سیستم باشند همه ی زحمات فنا شه.شاید هم نه.شاید هم همه چیز به عالی ترین شکل ممکن پیش بره و ویستامهر کارهای بزرگی انجام بده.اما همیشه یادم میمونه که ما ترسیدیم صد در صد از ساختار بیرون بزنیم و در نهایت دلمون رو به ساختار شکنیِ "سیتماتیک" امون خوش کردیم!چراکه میخواهیم "کار"کنیم. چقدر رسالت های فردی زود از یادمون رفت.خیلی زود.آخه خوب بیرون از ما کارهای زیادی هست.نه؟!