1/27/2005

آدم ها رو ،اگر خواستم و بخوام ،همونجوری که هستن،خوب و بد و هیجان انگیز و تهوع آور و ...شون رو قبول کردم و می کنم و میتونم بگم درسته غورت میدم و دادم .گاهی راحت،گاهی تو گلوم گیر میکنن و پیش اومده که بعد از مدتی استفراغشون هم کردم. ...دوست دارم که درسته هم غورت داده بشم یا غورت داده نشم یا استفراغ شم.شترسواری دولا دولا نمیشه!...پات رو بی زحمت از کفش من در بیار،.الاااااااااااااااغ!با توام.در بیار اون پای نکبت ات رو از کفش من.
What about China? Have you seen the Great Wall?

All walls are great if the roof doesn't fall ....
کِی دامنه ی فکرها و درونیات ما به هم رسید؟اون چه زمانی بود که احساس لذت از مورد تایید قرار گرفتن در ما شکل گرفت؟لذت بود؟یا نیاز برای بقا؟چه ماهیتِ دیگه ای میشه براش در نظر گرفت؟
هاها!به پیروزیِ آنارشیِ ذاتی و کمرنگ و آب دهن مرده ایه درونیت به چهارچوب های سفت و سخت و پررنگ ای که برای خودت درست کردی امیدی ندارم. حنای ِ این چهارچوب ها هنوز برات رنگ داره .اوه اوه! چه رنگی،قرمز حناییش کورم کرد ...
"سرسختی بی حد و مرز جهان بیرونی،از هر حرکت انسانی آشکارا ممانعت به عمل می آورد.برای غلبه بر مجموع مقاومت های پنهانی،تلاش بزرگی از خود نشان میدهیم. ... اگر می خواهیم یخ نزنیم و نمیریم،باید سردی آنها را با گرمی خود جبران کنیم."والتر بنیامین.
این اروتیکه؟؟!! این کجاش اروتیکه؟! اینجا،اونجا،همه جا عقده های جنسیِ مجسم و متحرک.عزیزم ،من هم پر از سرکوب شده های جنسی و غیر جنسی ام ،اما دیگه هر بی ربط و با ربطی رو اروتیک نمی بینم!
حالا بگیریم که این اروتیکه، خوب باشه!چه مشکلی داره؟!پیرِزن جوان نمای من،این من نیستم که اروتیسم تا عمق ناخودآگاهم نفوذ کرده باشه،این تو هستی که تابو ها کمترین واحد سلول های عصبیت،یک نورون، رو کنترل می کنند و تو در مقابلشون کمترین اختیاری نداری!..ترس ات از دودِ سیگار و ماکروویو،تنفرات از مشروب و غذای سرخ شده و ادعای متفاوت بودنت در حالیکه تا زیر سوراخ دماغ چهارچوب بندی شدی،حالم رو به هم میزنه.یعنی اینکه عق ام می گیره.استفراغ...
روز مجمع هم رسید،دو-سه ساعتی مهمان بود و رفت. ... بر خلاف انتظارم ،خستگی اش به تنم موند،مونده و نمی دونم کی برطرف میشه.یک سال همفکری،یک سال هفته ای یک بار جلسات طولانی و بعد داشتن چنین مجمع عمومی مزخرفی.سسسسسس.ساکت.حرف نزن ،خودت رو در هفت سوراخ قایم کن ،خودت نباش،روسریت رو بکش جلو،داد نزن،حتی زیر لب فمینیسم رو زمزمه نکن،چیزی از جنسیت زدگی ای که داره مثل اسید ذره ذره ی وجودت رو می خوره نگو ،شششششش !یه وقت از اعتراض ات به تابو هایی که ازت زن ساخته و می خواد تو رو یک زن "خوب" بکنه و سرِزن های "بد" رو بتراشه چیزی نگی ها! ، از حقوق بشر حرفی نزن با قانون اساسی ما منافات داره،خفه خون بگیر ... که این بازرس زاغارتِ نون به نرخ روز خور نتونه آتو از "ما"(کدوم ما؟!من رو هم حساب کردین؟!)بگیره و اعتبارنامه ی مسخره رو تایید کنه که زحمت یک ساله حدر نره. ... مبارک باشه!جی.او(و نه ان.جی.او) شدنمون. ... به ثبت رسیدیم و خودمون و سی نفر از دنیا بی خبر دیگه رو تو چشم کردیم و آدرس و تلفن دادیم که برای گیر انداختمون کمترین زحمتی متوجه دوستان نباشه!ببینم با این جونی که برای ثبت شدن کندیم چقدر راحت تر میتونیم مجوز و بودجه و ... بگریم .با این کار بیش از پیش "ناچار" به محافظه کاری خواهیم شد و آرمان هایی مثل ساختارشکن و متفاوت و دموکرات بودن لابه لای خاطرات یک سال گذشته خاک خواهد شد.مطمئنم.یک "گاورنمنتال اورگانیزیشن" دیگه هم متولد شد.مبارکه...

1/19/2005

نمی دونم.نمیدونم تصمیم درستی گرفتم یا نه؟نود صفحه رو بلد بودم.چهل صفحه رو همینجوری خونده بودم.پنجاه صفحه (سوال خیز!) نرسیدم نگاه کنم.یک ساعت از امتحان گذشته،من اینجام،خونه.با یک گواهی پزشک درست میشه.فکر کنم امتحان دادن ریسک احمقانه ای بود.نمی دونم.به هر حال ترم هفده واحدی شد چهارده تا.نمیدونم از این چهارده تا چند تا قراره پاس شه؟؟؟؟!!!
یعنی تعطیلات زمستونیه؟!نه!اشتباهه!دو تا پروژه باید تحویل بدم،از پایان نامه هم باید تا بیست و هفت اسفند دفاع کنم،هنوز نوشتن اش رو شروع نکردم،تا هفت بهمن (یعنی یک هفته دیگه)باید مجمع عمومی برگزار شه(اگر نشه یک زحمت یک ساله میره روی هوا) و ...هزار تا کار خورده ریز دیگه...نه!من تعطیلی ندارم!
چهل و پنج دقیقه زار زدم،کاملا گولا گولایی.بعد از چهل و پنج دقیقه تصمیم گرفتم ...دوباره گریه ام گرفت.حالا اشک نریز،کی بریز.لعنتی چرا بند نمی آد؟؟؟؟؟هنوز ادامه داره...با زور و زحمت نگه اش داشتم،اما بغض داره خفه ام میکنه،تا گوش هام تیر میکشه،دفاع هم نرفتم...شششِتتتت.
برف می آد.گریه دارم.زیااااااددددد.غمگین نیستم.انگار گریه هه،مال تمام سال هاییه که گریه رو کنار گذاشته بودم.دلم کمی،فقط کمی،"اطمینان"می خواد.اطمینان.ا ط م ی ن ا ن.تمام فایل هایی که در عرض سه-چهار ماه گذشته تو زندگیم باز کردم از نوعِ "معلوم نیست آخرش چی میشه"بوده.هنوز هم آخرش نرسیده.از اینکه بین دو تا آسمون خراش چهارصد طبقه با فاصله زیاد،روی یک طناب راه میرم دیگه کم کم دارم سرگیجه میگیرم.چرا این گریه لعنتی بند نمی آد؟

1/17/2005

-ترسیدی؟
: نه...
-گریه؟
: نه ...
-فریاد؟
: نه ...
-کجایی؟
: "عمق فاجعه"! هاهاه! از عمق فاجعه که حد بگیری،با متغیری که به سمت بی نهایت میل میکنه,به یک شوخی میرسی.یک شوخی بزرگ!نه ترس،نه گریه،نه فریاد،یک پوزخند.یک پوزخند نسبتا کوتاه به موجی که بیشتر از دویست هزار نفر رو تو چشم هم گذاشتنی غورت داد،به مدرسه ای که تو آتیش سوخت و سیزده دانش آموز در حال امتحان دادن به علاوه معلم اشون زنده زنده توش سوختن،به شهر زلزله زده ای که هنوز بعد از یک سال باقی مونده هاش دارن تو چادر سگ لرز میزنن و به نکبتِ بی انتهایی که روزی دو دهم سانتی متر،تدریجی، با دلخوشی تمام، توش فرو میریم...به خونه های گرم و مقوایی و آرزوهای کاغذی ای که با کمترین صدایی متلاشی میشن...
-شوخیه!یک شوخی بزرگ! ها-هاه!...پوزخند؟
: هاهاهاها!نه...قهقهه...سکوت...تنفسِ بی تفاوتی که از دور پوزخند شنیده میشه...

1/16/2005

.هر بار که چشم باز میکنم،انگار تازه زرورق از دورم باز شده.فقط،مدت هاست که بوی "نو"یی نمیدم
پشت به نور نشسته ام.سایه ها،روی شانه هایم ,روی سرم و دستانم،سنگینی میکنند.س ن گ ی ن ی.
عقب تر وایستا!(گرمای تنفس ات آزارم میده)تو چشم هام خیره نشو!(هیچی توش پیدا نمی کنی)لبخندِ زشت ات رو از صورت ات پاک کن!(حتی نمی تونم یه نیم نگاه بهت بندازم)...فقط جواب سوالم رو می خوام.جواب میدی؟

1/14/2005

علی رغم اعتراف خودِ ناباکوف،همون صفحه اول، به اینکه داستان درباره ی مردی است که خوشبخت و شاد و خندونه و بعد عاشق میشه و بعد بی مهری میبینه و بعد هم در فلاکت می میره و نقل جزئیات فقط به خاطر یک سری منافع هست،من در کمال پررویی این کتاب رو خریدم.در کمال پررویی وسط امتحان هام نشستم خوندم اش و در کمال تاسف حالم بد شد.احساس آدمی رو داشتم که رو تخت بیمارستانه و فقط برای وقت گذرونی رمان دادن دست اش که بخونه.یک رمان با خط سیر ثابت,اتفاق های قابل پیش بینی و حرکت به جلو، روی محور فرضی زمان .مرد نسبتا اشرافی ترسو که هیچوقت در بچه گیش دوچرخه ای رو از هم باز نکرده و از دست هاش استفاده نشده،ترسو و متزلزل.همسر اش رو بدون عشق انتخب میکنه.یک زن اشراف زاده دیگه.سرد و مهربان و مطیع و بور.کاریکاتوریست شوخ طبع و قمار باز و بی پول.فاحشه ی نوزده ساله و شاد و سر حال(البته این دختر قربانی فقر خانواده اش شده!)برادر لات وقلدر دخترک و ...تمام المان های تکراری یک رمان خسته کننده.آخر اش هم یک صحنه نیمچه جنایی....نچ نچ.کتابی رو که دلم بخواد زود تموم کنم دوست ندارم. سوپ آبکی .
زیادی ساده بود،اما نه ساده ی آمریکایی.سادگی آمریکایی زیر خودش له ات میکنه.با این اوصاف هنوز باید اشتیاق ام به خوندن لولیتا رو حفظ کنم؟؟؟مسئلَک این است!

1/12/2005

یک روز آفتابی و گلودرد به انضمام مقداری امتحان،ترکیب نامتجانسی می سازه به اسم هیوا
آپدیت می کنم،پس هنوز در قید حیاتم!

1/06/2005

برف،برف و برف و برف.
میبارد و می بارد و میبارد و می بارد
و
هزارپاره های من
از نقاطی دور
در حافظه ام
برایم دست تکان می دهند.
راستی! معبد ،مایا های خورشید پرست
در یک روز برفی
چه شکلی است؟
من،خال –خالی،نه!
خالیِ خالی.
در حفره هایم برف می نشیند.
راستی!در سومالی هم برف میبارد؟

1/05/2005

واااااااااااااای!واااااااااااااااااااای!ملت لاوی می ترکونن تو این اورکات!پکیدم!ضریب جوادیته ی ملت بالاست!کسی داروی ضد کهیر سراغ نداره؟!

1/04/2005

سکوت اش شکست ...
سرمای صبح های زود زمستان تهران از پوست دستان برهنه ای که هلال وار زیر سر قرار گرفته،بدون کمترین کشمکشی نفوذ میکند.چقدر از صداهای شخصی ما از درزِ آب بندی نشده درها گذشته است؟
همون دوره گرد همیشگی،با همون روسری کوچک دور گردن.همون موهای وز کرده تا روی شانه.چند چیز اما فرق کرده بود.تارهای سفید و خاکستری لابه لای موها جدید بود.لبخندِ همیشگی ای که به هیچ کجا تعلق نداشت،از روی صورت حذف شده بود.آخرین بار که دیده بودمش،زیر لب زمزمه کرده بودم:"تو هیچوقت پیر نمیشی".اما اشتباه کرده بودم.او سالخورده شده بود.منو یادت می آد؟نه.هیچوقت من رو ندیده.
افسوس خوردن برای چیزی که با انتخاب خودت از زندگیت حذف کردی؟نه.
I haven’t really found a place that I call home...

1/01/2005

وقتی دستهام شبیه دستهای کوزت شد، قدم زدن با این آنارشیست متزلزل را به بعد موکول کردم.سه پک آخر سیگارم تقدیم به تو.
عهد میکنم،با خودم،که دیگر،هرگز،هیچوقت، به جستجو بر نخیزم.
امروز،باز هم،خودم را در خرابه ها پیدا کردم.

متن،برای همیشه،خاک شده است.
این یک پ.ن نبود.
ما چقدر مکث های ویرگول ها را جدی می گیریم؟
گاهی تصمیم جدی میگیرم که هیولا شم و بعد شب ها از دودکش شومینه ات بیام به خواب ات و بعد از اینکه دچار شب ادراری شدی،قاه قاه بهت بخندم. ... آره جونم.عصبانیت،نه شاخ داره،نه دم!همیشه هم به صورت داد و فریاد خودش رو نشون نمیده.کافیه که وایسی از دور یک نگاه اجمالی به تصاویر ذهنی ات بندازی.در عرض دو ثانیه،هر چی تا به حال تو خودت سرکوب کردی-خودمونیش میشه عقده-ریز به ریز می آد جلوی چشمت.فِیس تو فِیس!
گاها بی خاصیتی داروهای ایرانی به درد میخوره.خوشحالم اون صدوپنجاه میلی گرم قرص بهت اثر نکرد.