12/26/2005

نسیان،انزوا،نفس عمیق


باد شمالی وزیدن گرفته است.ابرهای باران زا فرازِ سر من گرد آمده اند.جیرینگ جیرینگ پابند کولی ها از دورست ها مرا صدا می کنند.
باد شمالی وزیدن گرفته و نگاه منتقد مادرانم بر پسِ گردنم سنگینیِ سوزناکی دارد.
باد شمالی وزیدن گرفته و من هوای رفتن دارم.پلک بر هم می گذارم و نمناکی هوا را بو می کشم.
باد شمالی وزیدن گرفته و گلویم منزلگاهِ بغض مسافران شده.من هوای رفتن دارم.
می خواهم بروم و تو را با طلب های وصول شده ات،با پروژه های به پایان آمده ات،با بیمار از مرگ رسته ات،بگذارم و بروم.
می خواهم بروم.من قرن ها دور شده ام و تو مانده ای و مامن آتشفشانی ات.
در دورست ترین جای دنیا خلوت می کنم تا با خدای خودم،در سکوت، فنجانی چای بنوشم.باد شمالی می وزد و خبر مدفون شدنت در گناهان نابخشوده،در عشق های گندیده،در بیماری های لاعلاج، را برایم می آورد.

No comments:

Post a Comment