11/08/2005

It’s a rainy day, hallelujah!
بالاخره پاییز دست از خجالت برداشت و چند روزی هست که جذابیت های خودش رو
رو کرده. در هوای بارونی هر چقدر تلاش کنم نمی تونم بداخلاق و نکبت باشم.هوای بارونی بهترین موقع برای قدم زدن در تهرانه.چرا؟واضحه!اکثر ملت از بارون می ترسن و فرار می کن،وقتی همه در حال فرار هستن یا چپیدن تو لونه هاشون،در نتیجه آمار مزاحمت و متلک به شدت افت می کنه،حالت آماده باشِ من از نود و پنج درصد به پنج درصد افت می کنه و می شه در کوچه باغ های پر دار و درخت با خیال راحت قدم زد و قدم زد وقدم زد و قدم زد وقدم زد و مثل موش آب کشیده برگشت خونه.هوای بارونی انقدر برای من سکسی هست که دوست دارم وقتی می رسم خونه،بشینم و با یک لیوان شیر-چایی داغِ داغ از پشت پنجره حسابی دیدش بزنم.هوای بارونی انقدر برای من حس پرواز داره که می تونم تافل و سمینار و امتحان های میان ترم هفته آینده و کار و بار و درس و مشق و هر گرفتاریِ دیگه ای رو یک جا جمع کنم،ببرم بیرون،بریزم تو آتیش،از همون هایی که گوشه خیابون توی پیت حلبی درست می کنن.بعد هم بشینم با اعصاب کش اومده ادامه سگ سفید رو بخونم و لذت دنیا و آخرت رو با هم یک جا ببرم .... بعله!ادامه اخبار!همین الان یکی از رفقا اس ام اس زد که داره میاد پرزنتیشنِ مقاله امون رو برای کنفرانس هفته آینده آماده کنیم !کسی یک آتیش روشن گوشه خیابون،از همون هایی که تو پیت حلبی درست می کنن سراغ نداره؟!

No comments:

Post a Comment