11/15/2005

I wanna go million miles away from here..
کمتر از یک ساعت دیگر رهسپار ام!جای دوری نیست،طولانی هم نیست،اما عین اسب برای این سفر سه روزه تبریز هیجان دارم!اوایل پاییزِ هشتاد بود که با او در دانشکده،خیلی خیلی اتفاقی آشنا شدم.حضوراش تنفس کردن در محیط خفه و تاریک دانشکده را برایم آسان کرد.تابستان بعدی بود که با هم در یک سفر چهل روزه همسفر،همراه،هم اتاق و هم ... شدیم.دو سال بعد با هم روی پایان نامه کار کردیم و شدیم "هم پروژه ای".در طول نه ماه و اندی که روی پروژه کار می کردیم تا توانستیم قهقهه زدیم،از حضور هم لذت بردیم،دعوا کردیم،کتک کاری کردیم،از هم متنفر شدیم و دوباره آشتی!...وقتی جلسه دفاعیه تمام شد رفتم تا با پدرش احوال پرسی کنم.گفت،انگار همین دیروز بود که شما دو نفر را برای سفر بدرقه می کردیم...مور مور شدم و چیزی ته گلویم چرخید و محو شد. ...کارمان را ادامه دادیم و روی پایان نامه مقاله نوشتیم و برای کنفرانسی که امروز به سمت اش می روم،ارسال کردیم.قبول شد و ما دو نفر می رویم که کارمان را ارائه دهیم.همیشه برای من اولین ها،هرچند کوچک یا پیش پا افتاده ،هیجان انگیز بوده است.اولین بار است که تبریز می روم.اولین بار است که برای ارائه کار خودم در یک کنفرانس شرکت می کنم.اولین بار است که پسرکم مرا بدرقه می کند و اولین بار است که چیزهای دیگر.اما دومین بار است که با این دخترک دیوانه همسفر و هم اتاق می شوم و این هیجانم را چند برابر می کند!منتظرم ببینم این بار چقدر می خندیم و گریه می کنیم و دعوا می کنیم و بعد عاشقانه هم را بغل می کنیم!به این سفر خیلی نیاز دارم.امیدوارم خستگی های این مدت به خوبی از تنم بیرون بروند و هیوای همیشگی برگردد.از این هیوای خسته و مضطرب و همیشه غرغرو خسته شدم...

No comments:

Post a Comment