10/19/2005

خطوط محوِ روی پیشانی ام...
چرا دست نیافتنی ها،چرا دست نیافتنی هایِ به دست آمده،یک باره به روزمره ترین هایی که حتی اسم اتفاق رویشان نیست نزول می کنند؟...اَه،چقدر احمق بودم.کافی بود کمی سرم را بلند می کردم تا ببینم.هنوز هست،انقدر دور که حتی دست تخیل ام هم بهش نمی رسد.باید صندلی یا چند کتابِ روی هم را هم امتحان کنم.شاید دستم رسید.هوا خیلی روشن شده.به یک لیوان چای ولرمِ کهنه دم دعوتت می کنم.بمان.می خواهم از شیدایی های گذشته ام برایت بگویم. از پیاده روی های بی انتها.

No comments:

Post a Comment