10/12/2005

معکوس بشمار
یک
فریادی که صدایم می زند.لبه ی پنجره ای که هرره اش به زحمت به شانه ام می رسد پا بلندی می کنم،بالا می کشم و لب پنجره می نشینم.باز می کنم و پاهایم را به بیرون آویزان می کنم.باد سرد صبح زود از زیر پیراهن خوابم مداوم و به سرعت به سمت سینه ها و گردنم می خزد.کمی جلوتر.احتمالا شاخه های نه چندان انبوه درخت های پاییز زده به لباس هایم گیر کند.بدون لباس می پرم.عقب می نشینم.پایین می آیم و می بندم.رختخواب هنوز خاطره گرمای تنم را حفظ کرده.یک چای داغ می چسبد. ... همیشه همین طوری است.هیچ وقت نمی پرم.Tot ou tard s’en aller…
دو
"دختر های محزون دوست داشتنی".دخترهای محزون دوست داشتنی که در دفترچه هایشان خاک می خورند،همیشه حق به جانب اند،هیچوقت هم دیده نمی شوند (مگر شانس بیاورند).دختر های محزون دوست داشتنی به سکوت احتیاج دارند و کمی خرت و پرت های کنارش.گاهی اوقات هم سو حاضمه های شدید می گیرند.دخترهای محزون دوست داشتنی،نه محزون هستند و نه دوست داشتنی،نه در دفترچه هایشان زندگی می کنند و نه دنبال اینکه دیده شوند.دوست داشتنی ها و محزون ها را اشتباهی نبین.(این یک اگهی تجاری نیست!) ... J’avais des reves
سه
با شیشه ها هم ذات پنداری می کنم.اتفاق یکسانی برای هر دوی ما افتاده.در اوج تحرک، به علت ویسکوزیته زیاد، قبل از پیدا کردن نظم کریستالین، بدون تغییر ساختار، در همان وضعیت متحجر شدن.آنچه در سطوح صاف و صیقلی می بینم،چیزی نیست که باید.همیشه هم انقدر که باید زمان وجود ندارد.نتیجه اش همین جامد شدن است،خیلی سریع،خیلی ساده.فکر کنم شیشه ای شدم. ..."تا به حال شیشه استعمال کردی؟"FUCK YOU حماقت ها و نفهمی ها وقتی آزاردهنده می شوند که با ادعای معکوس اش همراه باشند. هیواسیوس-
چهار
مالون را به یاد می آوری؟صحنه های هم آغوشی اش با پیر زن خدمتکارش را چطور؟دندان های کج و زرد و جاهای خالی موجود در لثه هایشان را چی؟تلاش زیادشان برای اینکه "اتفاقی" بیافتد را؟ ... در یک مونولوگ تاریک و نمور با بوی کپک و لاشه ای در حال فساد غوطه می خوریم و مقابل هم خودارضایی می کنیم.
پنج
ساعت هفت صبح.تا پنج دقیقه دیگر باید از "خانه"خارج شوم.

No comments:

Post a Comment