8/14/2005

بعد از مصاحبه،با هم مشغول به چای خوردن شدیم.فرانسه را با لهجه ی خفیف ایتالیایی صحبت می کرد ...حرف از خانواده و عهد و عیال شد.گفت دو بچه دارم،بیست و چهار و بیست و پنج ساله،یازده سال است که از همسرم جدا شدم و بعد اضافه کرد et toi?
پسرم تازه چهار سال را پشت سر گذاشته بعد هم عکس سه در چهار پسرش را از کیف اش خارج کرد و نشان داد.زیبا بود.پرسید et ton mari?
من هیچوقت شوهر نداشتم.از دوست پسرم بچه دار شدم.پرسید دوست اش داشتی؟
Non.Jamais...بعد از تولد پسرم وکیل گرفتم و حالا پدراش موظف به پرداخت ماهی پانصد یورو به عنوان کمک هزینه است.
دلم گرفت.فرق من با زنی که در ایتالیا بزرگ شده همینقدر است...
داشتیم در مورد امکان چنین زندگی ای در ایران صحبت می کردیم و اینکه چقدر زمان می برد و من داشتم از آرزوهایم برای انتخاب آزاد سبک زندگیم صحبت میکردم که آقای نون بی مقدمه پرید میان حرف ام و داد زد که" نا امید نباش!شما می تونید هر کاری بکنید"من هم همانطور که با افکار خودم مشغول بودم گفتم"پس شناسنامه بچه چی می شه؟"آقای نون زرد و سفید و سرخ و بنفش شد و گفت" در ایران هرگز چنین فرهنگی جا نمی افته!خودت رو اذیت نکن!"به یک پوزخند اکتفا کردم.
یاد آن تصویرافتادم.با شانه های خمیده روی جدول نشسته بود.اضطراب در تمام صورت اش موج می زد و با یک لبخند تلخ گفت:"مشکوکه.باید دوباره آزمایش بدم."دلم هری ریخت.حالا چی میشه؟گفت "از این به بعد باید گفت جا تره و بابای بچه نیست" و بعد بلند و عصبی خندید.بوی مهمان ناخوانده می آمد ...فرق ما همینقدر است.

No comments:

Post a Comment