8/11/2005

حرفی برای گفتن ندارم.چیزی برای نوشتن،اشکی برای ریختن،بهانه کوچکی برای شادی،عشقی برای دلتنگی،انگیزه ای قوی برای کار،کمی شورِ دیوانه کننده و ... و ... و ...،ن د ا رم.ن د ا ر م.ن د ا ر م.ن د ا ر م.ن د ا ر م.
اما خالی هم نیستم.
خسته ام.خیلی خسته.خیلی خیلی خیلی خیلی خسته.احساس می کنم سوار یک چرخ فلک هستم که مدام می چرخد و می چرخد و می چرخد و می چرخد و باز به جای اول برمی گردد.نفس ام برید از بس تکرار کردم و تکرار شدم و حرف تکراری شنیدم.حتی این هیجان برای خلاقیت به خرج دادن و متفاوت بودن،ابتدا به ساکن، احمقانه و تکراری شده! این حرکت های تدافعی با جلد "انتقاد"ی هم خیلی نخ نما ست.این چس ناله های من هم در این وبلاگ بدترین و به درد نخور ترینِ تمام اینها.
کارم،پروژه های ان جی او،کلاس فرانسه،کار کردن برای امتحان تافل،روند مطالعات و کتاب های منتخب و مورد علاقه ام،کافه نشینی ها،مهمانی ها،دوست پسرم،حتی سیگارم(!)،اول تابستان تمام اینها را با دقت و وسواس انتخاب کردم که سه ماه از زندگی تا حد امکان احساس خوبی داشته باشم.امروز،بیست مرداد،از اینکه سه روز در هفته ،نه و نیم صبح در دفتر انتشارات باشم،از اینکه هر روز اساسا به یک میلی متر از ان جی او ئی که با خونِ دل راه انداختیم فکر کنم،از هشت ساعت در هفته فرانسه خواندن که همیشه برایم مسکن بود،از مثل جنازه خانه رسیدن و وقت نداشتن برای پرداختن به مطالعات مورد علاقه ام،از فرو ریختن تمام تصورات ام از رابطه با شخصی که فکر می کردم پایه هر گونه دیوانگی باشد و بعد از یک ماه، یک دوست پسر لوس و به درد نخور از آب در آمد،از مساله قلب بابا و هر روز با یک تشخیص جدید از جانب متخصصین مواجه شدن،از همه ی اینها که اتفاقا ماهیت قابل تعریفی هم ندارند ... خسته ام؟ذله ام؟بیزارم؟ ... نمی دانم که چی هستم.فقط می دانم که به سرعت چیز هایی در حال گذشتن هستند.من هم گیج و مبهوت اینجا نشستم و هر روز یک چیز را با شکل های مختلف تکرار و تکرار و تکرار می کنم.

No comments:

Post a Comment