8/14/2005

طنز تلخ زندگی روزمره من:
داشتم از پله های باریک پل هوایی بالا می رفتم که شش-هفت کارگر ساختمانی مخالفِ من،رو به پایین رو به رویم سبز شدند.اینکه تصمیم به حرکت خشونت آمیزی دارند برایم مثل روز روشن بود.خودم را آماده کردم.اتفاق ای که نباید افتاد و من در پاسخ به دست درازی یکی از این افراد با کیف و کلاسور به جانش افتادم و داد می زدم و فحش میدادم!!آخرین فحش ام چیزی در این مایه بود که :دستت رو همه جا مثل دم سگ تکون نده یا همچین چیزی.اما این جمله چیزی بود که در ذهن ام گذشت!چیزی که بلند بلند داد زدم این بود:مثل سگ دم ات رو تکون نده!!!!!!!!!!!!و خودم از این جمله بی ربط از خنده روده بر شدم!
با اقایی سوار تاکسی شدم.صندلی جلو.اتفاقا این مردِ بی نوا تیک عصبی داشت و مدام با آرنج به پهلوی من میزد!من هم تا مقصد ده بار به این آقا تذکر دادم که صاف بشین.هر ده بار هم جواب شنیدم که جا نیست.موقع پیاده شدن از عصبانیت در را محکم به هم کوبیدم و می خواستم برم که به نظرم حرکت ام خیلی پسیو امد.سرم را از پنجره تاکسی کردم تو و سرِ آقای بغل دستی داد کشیدم که برو یاد بگیر مثل آدم بشینی .آقا اصلا اعتنا نکردند،اما راننده تاکسی با لهجه غلیظ رشتی از من پرسید :حالا چرا در و می کوبی؟رفتم.اما چند قدم جلوتر بسی خندیدم!چه زندگی شاد و پر از خنده ای!!!!!!

No comments:

Post a Comment