7/22/2005

اغتشاش های سطحی،ساده و آزار دهنده.جستجوی ابهامات احمقانه ته فنجان قهوه ترک.بوی گندِ سیگار برگ یک سیسیلیِ خوش که در سرم تکرار می شود. هیچ چیز هیچوقت آنقدر ها هم که به نظر می رسد پایدار نیست و طرح مسئله :باید به انتزاع پناهنده شد؟فکر کنم باید لبه ی تخت نشست و قوز کرد با سرِ خم شده و آویزان مابین شانه ها.یک کتاب باز کرد و در همان حال یک صفحه و نیم خواند.کتاب را بست،صاف شد و کتاب را پرت کرد زمین و گفت :تمرکز ندارم.دراز شد و خوابید.به قول شاعر زندگی یعنی همین.جدا یعنی همین؟!

پیوست یک.من علم غیب ندارم.به من بگو چه مرگت شده.
پیوست دو. ظاهرا متولد شدم.باید تبریک گفت؟امسال اصلا حوصله ی متولد شدن نداشتم.خوشحالم که گذشت.امیدوارم تا یک هفته ی دیگر اطرافیان این ماجرا را به خوشی یاد نکنند!

No comments:

Post a Comment