7/16/2005

مثل یک رویا بود یا خواب ای طولانی تر و عمیق تر از خواب های معمول.خوابِ سنگینی که یک عمر خستگی و دلتنگی رو از تنِ همه ی ما به در کرد.دامون بعد از هشت سال دوباره پیش ما برگشت،میانِ ما را خانه تکانی کرد،دوباره دوستی ها شاد و براق و تازه شدند،درست مثل روز اول،درست مثل سالِ اول دبیرستان و بعد،باز هم رفت.بودن اش مثل یک خواب خوب بود.نمی دانم دوباره کجا ی دنیا قرار خواهیم گذاشت.نمی دانم باز که ببینم اش همگی با هم هستیم یا نه.نمی دانم جای چند نفر خالی خواهد بود. ... دامون برگشت.ما- همشاگردی های کلاسِ یکِ یک و دوی یک و سه ی یک تجربی و ریاضی- ماندیم و صمیمیت و دوستیِ مدرسه ای مان و اولین جمعه های هر ماه و کافی شاپ های تهران. ...

No comments:

Post a Comment