7/10/2005

کمی...نه.بیشتر از کمی،به خودکشی نیاز خیلی خیلی مبرم دارم.خسته ام از یک چیزهایی.خیلی خسته.بیشتر از همه از دروغ شنیدن.من از
تو اعتراف نخواستم.خواستم؟امروز از آن روزهایی بود که بوی گند اش از همیشه بیشتر به دماغ ام خورد.آخر در وضعیتی هستم که سنسورهایم خیلی دقیق کار می کنند!می دانی،فکر کنم باید خیلی محکم ایستاد و مستقیم در چشم هایش زل زد.همین باید تا حدی کفایت کند.گاهی چه زود یادم می رود که "نجات دهنده در گور خفته است".خوشبختانه همیشه یک چیزی مثل آوار روی سرم خراب می شود تا به یاد بیاورم دارم در کجا زندگی می کنم و یک چیزهایی بیشتر از چند دروغ بچه گانه نیست.
به یاد می آورم،بغض می کنم،سرِ پا می ایستم و در چشم هایش محکم زل می زنم بعد بوی گندش را تا آخر در سینه فرو می دهم.چشم هایم از اشک دو دو می زند.وسوسه می شوم باور نکنم.باور می کنم .دلم خودکشی می خواهد.بعد،راهم را پی می گیرم و فکر و تصور آرامش لرزه بر اندام ام می اندازد.
به یک متخصص گوش و حلق و بینی برای پاک کردنِ گوش هایم از دروغ نیاز دارم.کسی سراغ ندارد؟

No comments:

Post a Comment