7/11/2005

به انزوا نیاز داشتم و از آن دیوانه وار گریختم و گریختم و گریختم.میانِ این بازار مکاره خودم را محبوس کردم و کلید اش را بلعیدم.ابتدا حیرانی و بعد یقه ی لباس را تا زیر گوش هایم بالا دادم و تماشا کردم و راه رفتم و ازدحام را به حذف ذهنی ام سپردم.من فریب دادم و فریب خوردم.من،خودم با دست های خودم کاری کردم که همیشه غافل گیر کنم خودم را.هنرپیشه شدم.هنر پیشه نکردم.من نقش بازی کردم و نقش بازی می کنم و این درحالی است که کشتی ثانیه به ثانیه از ساحل دور و دور و دور تر می شود...انگار بر این بغض پایانی نیست.

No comments:

Post a Comment