6/22/2005

همه چیز از ابتدا، دوباره آغاز شده بود. ... نقاط شروع متغیر ... بازگشتی به نقطه اول وجود نداشت. ... تنها، من بودم ... من تنها بودم ... من،تنهای تنها بودم ... و روز اول بود،حتی اگرآخرین روز بود ... همه چیز از ابتدا، بعد از سالیانِ سال، مثل روزِ اول، عریانِ عریان، آغاز شده بود ...هیچ چیز وجود نداشت! ... تنها من بودم و بیغوله ای در آخرین نقطه دنیا ... من از وسط های بچگی ام ،با یک مشت اضطراب ،با یک دنیا تغزل شاعرانه،با مغزی تهی از هر تصوری،به روی کنجکاوی ام در گشوده بودم تا به بیغوله ای در آخر دنیا شلیک شوم ... این بار نوبت به کشف رسیده بود! ... اکتشاف خطر ناکی بود! ... یا همه چیز وهم بوده و هست تا همیشه یا واقعیت وجود خارجی ندارد،یا همه و همه فقط بازی کلمات در ذهن من است یا دروغی جاودانه. کدام؟ گزینه ی پنجم و شش ام و ...؟ ... هضم سنگینی در پیشِ رو بود.از پرسه زنی های بی وقت ام در این نقطه ی آخرین، دستگیرم شد که عجیب حس تنهایی دارم،متفاوت از تمام تنهایی هام.سکوت بودم و کمی درد و ابهام. ... هاها!همه چیز به "جریمه تاخیر" تعبیر شد.با تمام جزییات ! ... جریمه تاخیر تا چند ساعت با صدای زنگ دار و گوش خراشی در سرم تکرار شد ... گزینه ی منتخب از میان گزینه های موجود،به سختی پیدا شد. ... هیچکدام! ... یک روز گرم و تابستانی و عرق کرده با تهوع از گرما زدگی در یک شهر آلوده و کثیف مثل تهران،بدون آرامش. ... و تنها ای که جز خلائی مکنده هیچ چیز نیست.

No comments:

Post a Comment