6/12/2005

رفتن و صحیح و سالم برگشتن!
من الان دوش گرفته و ناهار خورده(ساعت هشت بعد از ظهر ناهار صرف شد!)،صحیح و سالم،کتک نخورده و پررررررررررررررررررررررررررررر از انرزی نشستم و در حال بلاگیدنم. خوب بود.جای آنهایی که نیامدن خالی...
خوشبختانه به موقع، راس ساعت پنج اونجا بودیم.من و ماری.(از کل بچه های کلاس فقط ماری باهام اومد و کلی شادم کرد.)افرادی که بعد از پنج آمدن، یا نتونستن وارد دایره شن یا اینکه به زحمت و با موش و گربه بازی و از جوی آب پریدن موفق شدن.نیروی انتظامی از بیست- سی متری پیاده روی جلوی دانشگاه رو، از چپ و راست، مسدود کرده بود. در ورودی خیابان به پیاده رو هم دو تا اتوبوس گذاشته بود. قسمت دردناک ماجرا این بود که آقایان حق ورود به دایره رو نداشتند و من به دوستانی فکر می کردم که چقدر دل اشان می خواسته حاضر باشند. ساعت شش که برنامه تمام شد در راه بازگشت دوستان آقا را هم دیدیم که جلوی کافه فرانسه در حال فعالیت هستند و دلمان غنج رفت از این همراهی. ... دوستانی مثل پرستو و شیرین رو که خیلی دل ام می خواست ببینم ندیدم،در عوض کلی صحنه های جذاب و دلنشین دیدم. صورت خندان مسیح (اگر با این چشم های آستیگمات بی عینک اشتباه نکرده باشم!) که آن ته ته ها نشسته بود، در یک آن به من چشمک زد.محبوبه با پای شکسته از خواستنِ حضور در استادیوم ، فریبا داوودی مهاجر،با همان ظاهر محجبه و بشاش همیشگی که به شدت مشت هاش رو همراه فریاد در هوا تکان می داد،خانم بسیار مسنی که حتی به شانه های من هم نمی رسید(من 160 سانتی متر می باشم!) و با تمام وجود داد می زد ،زن رهگذری که با بچه ی کوچک اش از ماجرا خبر دار شده بود و وارد دایره شده بود و تعداد زیادی از همین زنان رهگذر که تا آن ساعت کمترین اطلاعی نداشتند و با فهمیدن ماجرا ایستاده بودند،همه و همه را دیدم و از یک احساس خوب سر شار شدم.
هنوز خیلی مانده.هنوز خیلی برای کنار هم بودن ناشی هستیم.هنوز باید خیلی جمع شویم،خیلی کنار هم باشیم،خیلی داد بزنیم تا به هارمونی لازم برسیم.هنوز انقدر فریاد های گوناگون و بی ربطِ سالیان سال قورت داده داریم که حالا دچار یک آنارشیِ افسار گسیخته شدیم. باکی نیست.انقدر کنار هم می نشینیم تا هم نوای هم نوا شویم.نه .هیچ باکی نیست.

No comments:

Post a Comment