6/12/2005

فراخوان عمومی برای اعتراض به نقض حقوق زنان در قانون اساسی
دل تو دل ام نیست!امروز بعد از کلاس می رم. باید اعتراف کنم-رنگو وارنگ- هیجان دارم. هیجان برای ابعاد مختلف قضیه .هیجان دارم جون هر جور که فکرش را بکنی،حرکت بزرگی محسوب می شه. یعنی ،با توجه به شرایط فعلیِ اجتماعی ،میخ درست وسط فرقِ سرِ ماجرا کوبیده شده! هیجان دارم، به عبارتِ بهتر و واضح تر می ترسم چون مجوز نداره و من از درگیری و کتک خوردن هراسان! ترس برای درد سر های احتمالیِ بعدی هم جای خود دارد. فردا هم عمه جانِ من درسی که ترم گذشته افتاده را امتحان داره و هنوز لای دفتر و دستک اش رو "واز" نکرده!از اینکه ناچار شم این درس رو برای بار سوم بگیرم هم بی زارم!
ساده است.خیلی ساده.ساعت چهار و پانزده دقیقه ،بعد از کلاس،برگردم خانه،زیر کولر دراز بکشم و توجیهاتِ تمیزی برای نرفتن ،برای خودم به ترتیب ارائه کنم : 1. امتحان دوشنبه 2. حال و احوال فیزیکی زار و نزار 3.حالا که چی؟با این حرکات که چیزی درست نمی شه... 4. کار بچه گانه ایه 5. آدم عاقل خودش رو در دردسر نمی اندازه.اون هایی که این حرکات را کردند به کجا رسیدن؟ ... خلاصه اینکه توجیهاتِ تمیز بسیار است! اما باید خاطر نشان کنم که بغل دستِ من،شما نمی بینید،یک هیوای جدی و دست به سینه ایستاده و هر وقت که شروع به توجیه می کنم که نرم، سر اش رو به شدت تکان می ده و نچ-نچ ای راه می اندازه که دل ام می خواد از خجالت بمیرم.آخرش هم بهم می گه "ترسویِ بی عرضه ی پر ادعا" .بعد هم مستقیم در چشم هام ذل میزنه ببینه جوابم چیه!من هم شرمنده می شم.
خلاصه که من می رم. اما اگر نرفتم، همینجا خواهم گفت که من ترسیدم.نه اینکه مثل خیلی از دوستانِ پر ادعا برای اینکه خدشه ای به ادعاهای اعلای فمینیست بودن ام وارد نشه،کل حرکت رو زیر سوال ببرم.

No comments:

Post a Comment