6/06/2005

گرما و سنگینی یک غروبِ معمولی. بوی قهوه ی ارزان کافی شاپ ها تا زیر پنجره ام بالا آمده و دزدکی و پیوسته از درز ها وارد می شوند. ناله موزیک از گوش میانی ام می گذرد و التماس کنان می خواهد که لذت ببرم و من از صدقه دادن بی زارم.شهر به سختی و پر از رخوت نفس می کشد و این تنفس سنگین به قفسه سینه ی من هم سرایت کرده. ...
می دانی؟ گذشت روزگار جذابیتِ رازآمیز و رازآلوده بودن.. دوره ی عرفانِ شخصیِ خلسه آور مدت هاست سر آمده...این روزها از هر حیله ای برای حفظ حریم شخصی ،برای حفظ "من" در کسری از ثانیه سود می بریم.این روزها برای توجیه نادیده گرفتنِ کثافت و تعفن ای که خود خواسته در آن شیرجه زدیم به هر دری می زنیم. شیطنت ماه ای که غروب نکرد،مثل یک توهمِ زود گذر به نظر می رسد.

No comments:

Post a Comment