6/06/2005

"حس خوبی نیست.شاید یه جورایی اونی که بی خبر گذاشت و رفت رو می فهمم.می فهمم چرا بی اینکه لب از لب باز کنه،گذاشت و رفت.آدم بعضی چیزای(کَس های)منحصر به فرد رو راحت از دست می ده." می خونی و می خونی و می خونی.ده بار، صد بار، هزار بار و فرو می ریزی حتی از تصور دوباره از دست دادن.حتی تصور اش دوباره بغض رو راهی گلوات می کنه.غورت میدی و مرور می کنی.مرور می کنی درون آشفته و مطلاطمی رو که هر لحظه هر انتظاری ازش می ره و درست در یکی از همین لحظه هاست که آنچه نباید از ذهن اش می گذره با خراشی پایدار .روزی روزگاری تمام این بغض های فرو خورده طنابِ اعدام همیشگی ام خواهند شد. ...

No comments:

Post a Comment