5/20/2005

دیوار های خالی ...
صد بار شروع می کنی به نوشتن تا کمی خالی شی.صد بار شروع می کنی به نوشتن تا کمی سرِ سنگین شده ات را سبک کنی،تا کمی کوچک شه این بغض طلسم شده.صد بار شروع می کنی و صد بار صفحه رو می بندی.چطور می شه از سقوط نوشت؟ هان؟چطور؟چطور می شه نمناکی چشم و لبخند زورکیِ عزیزی رو که در عرض چهار ساعت زحمت های چندین ساله اش به فنا رفته رو بنویسی؟از در وارد می شی،خالیه خالیه.حتی روی دیوارها چیزی جز میخ و چهار گوش های دود گرفته باقی نمونده .یک دزدیِ اولیه،با دروغ و آزار و اذیت و افترا درست نمی شه!نمی دونستی؟آخرش هم اومدی دزدی رو با دزدی رو به راه کنی؟ اون همه آزار و اذیت کافی نبود؟ ... ای کاش به یک دزد معروف بودی،به یک کاهبردار، به یک ...چه می دونم؟به یک گاو! نه به یک روشنفکر و نویسنده و نظریه پرداز و سردبیر ماهنامه ی ایکس که سالی صد بار میره پاریس،محفل روشنفکری دنیا، و بر میگرده و سالی ده بار کلاس و سمینار برگزار می کنه و برای اینکه وقت سخنرانی و مصاحبه ازش بگیری جد و آبادت میان جلوی چشمات.ای کاش یک سگ ولگرد بودی،نه رفیق و همکلاسی چندین ده ساله.نویسنده ی عزیز،نظریه پرداز محترم که ایده هات گوش فلک رو کر کرده،دوست محترم و ناسیونالیستِ من که با دغدغه های آرمانی ات ما رو خفه کردی،روزی هزار بار اون بسیجیِ دگم و متعصب و وحشی رو که به افتضاح هایی که به بار میاره با تمام وجود اعتقاد داره،به توی رذل و ترسو با تمام حرف های قشنگ ات ترجیح می دم. ... یک سقوط بی انتها.یک فراموشی همیشگی.

No comments:

Post a Comment