5/16/2005

اندر احوالات شخصیه !
این هوای دیوانه رو دوست دارم.درست لحظه ای که فکر می کنم الانه که زیر رگبار بارون له شم،آفتاب می شه و درست وقتی فکر می کنم الانه که مغزم از نور سوراخ شه،غروب می کنه. ... پر می شم،از یک فضای دوستانه ، از یک چیز نو،بعد یک هو خالی می شم.خالیِ خالی.حرف می زنم از گذشته هایی که خوب بود،بد بود،غروری که خیلی جریحه دار شد،به یاد می آرم عاشقانه های قلابی رو،پر می شم و بعد ناگهان خالیِ خالیِ خالی. ... کار زیاده.کار های خسته کننده ای که انگار مجوز عبور من از این مقطع زندگیمه. ... درست وقتی بغض ام می گیره از این هیچی نبودن،به قول یکی "هیچی نیست برای نوشتن،گفتن،شنیدن ،گوش کردن ،بوییدن و لذت بردن"،یه چیزی تلنگر می زنه به جمجمه ام که،هی !همینه!دنبال چی می گردی؟ ... ساده است.خیلی ساده. ... می گفت دلم می خواد یه روزی تو راه گم شم،گفتم و هیچکس هم پیدات نکنه،گفت آره ،دتس بِتر! و حال احتضار و اینا. ... نه خسته ام،نه خوشحال ام،نه ناراحت ام و نه ... و نه.... .قضیه همون نترسیدن از فقدانه.

No comments:

Post a Comment