5/27/2005

نیمه ی دوم پنج شنبه ...
دلم می گیرد وقتی می بینمش که ده سال در عرض چند روز پیر شده.دلم می گیرد از انتخابی که باید اتفاق بیافتد و من باید دشمنِ دوستم را دشمن خودم بدانم و ترکش کنم. ... دلم می گیرد وقتی عزیز ترین را باید اتفاقی در کافی شاپ ببینم، خیلی اتفاقی و خیلی اتفاقی یاد حس های نابی بیافتم و خیلی اتفاقی برای اینکه هیچ وقت با انعکاس اشان مواجه نشدم،عصبانی و خود خور شوم و خیلی اتفاقی ساعات رفته بر دوری بری ها را تلخ کنم. ... دلم می گیرد وقتی از من می خواهد خرده های باقی مانده ی دل ای که شکسته ،بعد از این همه وقت،دوباره رو به رویش بریزم. ... دلم می گیرد از تمام اعتماد ها و ایمان ها و اعتقاد ها. ... دلم می گیرد از خودم و تمام حماقت هایم.

No comments:

Post a Comment