5/10/2005

درست مثل تصاویر به جا مانده از دورانِ خاصی از کودکی.تصاویر محوی که درخشان ترین ،زیبا ترین و بزرگ ترین ها را تداعی می کنند.از این وهم مه آلوده الهام می گیری و با رقص اش به وجد می آیی. ... دوباره به مکان تولدِ این تصاویر باز می گردی.به بزرگ ترین استخرِ شنای دنیا، آبشار طلایی های گوشه حیاط، تابِ آلاچیق که با هر بالا رفتنی به آسمان می رساندت، حوض ای که دزدان دریایی در آن شکست خورده بودند و عشقِ اول که شازدهء قصه هاست و هیچوقت ،هیچکس مانند او نخواهد آمد و ...خیلی از تمام اینها گذشته.استخر شنا کوچک شده،یاس های زرد فقط یک بوتهء خلوت کنار حیاط است، چقدر این تاب کوتاه بود،حوض کوچک لجن گرفته و شازده دیگر شازده نیست.همه چیز خیلی خیلی معمولی .مثل خودم،مثل خودت.مثل زندگی.یک "ریشخند" کفایت می کند.

No comments:

Post a Comment