5/04/2005

یک روزنگاریِ طولانی
تمام شد.امروز آخرین امتحان رو دادم و چه امتحانی!تمام جواب ها چک شد و در باره اش بحث شد و آخرین یادگیری از این دوره. تیرماه هشتاد و دو ،برای اولین بار به یک موسسه رفتم ، برای زبان.تا اون موقع تمام کلاس هام خصوصی بود و من بعد از چند سال حس کردم که به شدت دارم در جا می زنم.از همون تاریخ، هشت تا ده صبحِ شنبه و چهارشنبه های من به این کلاس اختصاص پیدا کرد. با عشق سر کلاس می رفتم و علی رغم اینکه این کلاس،یک حرکت فوق برنامه بود،تمام برنامه های اصلی ام با این ساعت هماهنگ میشد و اگر تداخل داشت برنامه های دیگه حذف می شد، نه این کلاس!اینجوری شد که سینتیک موند برای ترم نه! و سیمان هم که دقیقا همین ساعت و روز برگزار میشه در آستانه حذف شدن قرار گرفت!اصلا اهمیتی نداره!...این دوره،نه یک دوره ی زبان که به نوعی برای من تراپیِ روانی محسوب می شد. کلاس کوچیک و جمع و جور که یادگیری کاملا ناخودآگاه بود و بیشتر کلاس به بحث و صحبت می گذشت و در این بین چقدر به آگاهیِ من اضافه شد و در کنارش آرامشی که بعد از کلاس بود به واسطه چندقیقه تخلیه روانی با حرف زدن. البته فکر می کنم تنها کسی که این حس رو داشت، من باشم!من اگر حرف نزنم و اظهار نظر نکنم می میرم!!!!و خوب مجال خوبی بود برای هیوای پرحرف و غرغرو!حضور گروه های سنی متفاوت ،از کسی که بچه ی هم سن من داشت تا من و چند نفرِ دیگه که جوان تر از همه بودیم ،جذابیت فضا رو برام دو چندان می کرد...امروز پرونده این دوره بسته شد.احساس خوبی ندارم.باید اعتراف کنم که به این کلاس تراپی بدجوری وابسته شدم.امروز وقتی از درِ موسسه بیرون اومدم،یک لحظه فکر کردم که "حالا باید چی کار کنم؟!"شنبه صبح ها،کلاس های سرگیجه آورِ مهندس نون و چهارشنبه ها آی-اِلتس رایتینگ...این هم گذشت.نقطه.
پ.ن. در حین نوشتن،به دو سال پیش و روزهای اولی که میرفتم کلاس فلش بک زدم.واااای!باور کردنی نیست، من در عرضِ دو سال این همه فرق کرده باشم.طرز فکرم،سلیقه هام،سرگرمی هام،دغدغه هام،حتی نوع موزیکی که گوش می دم! اینقدر تغییر و اتفاقات جوراجور در عرض کمتر از دو سال؟؟باور نمی کنم.انگار بیست سال گذشته...

No comments:

Post a Comment