5/11/2005

چند گزاره خبری برای یک "مرد بسیار مرده"...
تقریبا همه چیز غیر قابل پیش بینی شد.روزها، وقتی همه چیز و همه جا در نور دودآلوده روز به سختی نفس می کشید،برای رسیدن شب ، تاریکی،سکوت،آرامش ثانیه شماری می کردی.شب شد اما همه چیز و همه جا در نور مصنوعی فرو رفت و اغراق شدگی دو چندان شد.نه؟!به این استوانه بلند پناه که بردی ،گفتی وقتی سوخت و به آخرین حلقه رسید همه چیز درست شده اما نشد فقط گرفتگی قفسه سینه چند برابر شد.این طور نبود؟!فریاد ،لگد زدن زیر همه چیز ،نه.تو دیوانه ای !این همه داروی آرام بخش از کجا به سمت ات سرازیر شد؟با آخریش همه چیز درست شده، اما نشد فقط گنگ تر شد.اعتراف کن که همین طور بوده! سر کشیدی، قاعدتا قطعه یخ که به نوک دماغت خورد روبه راه شده ،باز هم نشد!همین طور بود؟!چقدر همه چیز غیرقابل پیش بینی و هیجان انگیز شده!...المان های تکراری که خیلی وقت پیش در حذف ذهنی مان گم و گور شده.متوجه هستی که؟!

No comments:

Post a Comment