4/06/2005

فهمید که با پیاده رویِ بی وقفه،دزدکی در فکر فرو رفتن،تنها در ایستگاه قطارِ جنوب نشستن و ... سرگشتگیِ بی امان اش درمان نخواهد شد.به خانه پدری برگشت.بارانی خاکستری اش را با چاقو تکه تکه کرد.موهایش را با شمع سوزاند.گرمای دلپذیری بود.فضای نمور دورش خشک و گرم شد. وقت نوشیدن یک فنجان قهوه تلخ-با سرگشتگی هایش- رسیده بود.

No comments:

Post a Comment