2/17/2005

شب.بیرون از پنجره تاریک.
چراغ روشن می کنم.
انسان واره ای روی شیشه.
برانداز می کنم تصویر مقابل را.
بعد
به تو فکر می کنم و
از همیشه تنهاتر می شوم.
je suis une femme amourouex
با تو تانگو می رقصم و
از همیشه احمق تر می شوم.
c'est mon droi de t'aimer
دستی به سرم می کشم.
از مو خبری نیست.
تو را همراه با موهایم راهی سطل آشغال کردم!
(یک قهقهه،تیز تر از هر اره ای برای بریدن تمام بیدهای مجنون دنیا!)
mais je n'aj vu toi que tu m'as vu
نامت را تصنیف کردم
زیر لب زمزمه کردم و
از همیشه پررنگ تر شد توهماتم.
est-ce-que tu vas returner?
حتی،اگر
حتی اگر،الان
حتی اگر الان،به
حتی اگر الان به سمتِ پنجره خیز بردارم
حتی اگر الان خودم و
انسان واره ی مقابلم را
از لابه لای پنجره
پنج طبقه پایین پرت کنم
توهمات و حماقت هایم
من را
تا زیرین ترین طبقات خاک
همراهی می کنند
همیشه.
quand tu vas prendre ma main encore?
چراغ ها را خاموش کن!

No comments:

Post a Comment