2/04/2005

ما را با خود برد."ساختار" ما را با خود برد."جریان غالب" پس از یک کشمَکش یک هفته ای،ما را در نهایت در خود حل کرد.ترمینولوژی بسیار متفاوت،نگرانی های زیاد،بی حوصله گی به خرج دادن در صحبت و عجله داشتن برای" کار" کردن و دلایلِ متفاوت و رنگارنگ دیگه .به نظر میرسه که همیشه در گیر و دارِ هجومِ ایده ها و نظرات مختلف تصمیم نهایی ،که میتونه تصمیم مهمی هم باشه،گرفته میشه و چند ای کاش باقی میمونه...ای کاش در اون بین مغزم قفل نمیکرد و بهش میگفتم که مساله عدم اعتماد به اشخاص نیست،مساله عدم اعتقاد به ساختاریه که در اون پدیده هایی مثل استیضاح،سیستم های نظارتی و کنترلی و ... پر رنگ هست.تا اینجا اصطکاکِ مابین افکار و دغدغه های ما بود که ما رو جلو برد و به نظر من موفق بود.اما می ترسم.می ترسم حالا که سیستم(به قول بچه ها سیستم مدریتی)قراره هدایت کننده باشه و همواره همه باید جوابگو به مدیر سیستم باشند همه ی زحمات فنا شه.شاید هم نه.شاید هم همه چیز به عالی ترین شکل ممکن پیش بره و ویستامهر کارهای بزرگی انجام بده.اما همیشه یادم میمونه که ما ترسیدیم صد در صد از ساختار بیرون بزنیم و در نهایت دلمون رو به ساختار شکنیِ "سیتماتیک" امون خوش کردیم!چراکه میخواهیم "کار"کنیم. چقدر رسالت های فردی زود از یادمون رفت.خیلی زود.آخه خوب بیرون از ما کارهای زیادی هست.نه؟!

No comments:

Post a Comment