1/17/2005

-ترسیدی؟
: نه...
-گریه؟
: نه ...
-فریاد؟
: نه ...
-کجایی؟
: "عمق فاجعه"! هاهاه! از عمق فاجعه که حد بگیری،با متغیری که به سمت بی نهایت میل میکنه,به یک شوخی میرسی.یک شوخی بزرگ!نه ترس،نه گریه،نه فریاد،یک پوزخند.یک پوزخند نسبتا کوتاه به موجی که بیشتر از دویست هزار نفر رو تو چشم هم گذاشتنی غورت داد،به مدرسه ای که تو آتیش سوخت و سیزده دانش آموز در حال امتحان دادن به علاوه معلم اشون زنده زنده توش سوختن،به شهر زلزله زده ای که هنوز بعد از یک سال باقی مونده هاش دارن تو چادر سگ لرز میزنن و به نکبتِ بی انتهایی که روزی دو دهم سانتی متر،تدریجی، با دلخوشی تمام، توش فرو میریم...به خونه های گرم و مقوایی و آرزوهای کاغذی ای که با کمترین صدایی متلاشی میشن...
-شوخیه!یک شوخی بزرگ! ها-هاه!...پوزخند؟
: هاهاهاها!نه...قهقهه...سکوت...تنفسِ بی تفاوتی که از دور پوزخند شنیده میشه...

No comments:

Post a Comment